چند مدتی بود که ننوشتم و اینرسی ننوشتن دارد بر من غالب می شود.برای همین سعی کردم مطلبی درخور فراهم سازم. مسأله جهانی شدن و آینده سیاست ورزی ایرانیان دغدغهای است، که امروز اکثر افراد درگیر در حوزه سیاست را به خود مشغول کردهاست.
جهانی شدن که با مظاهری همچون گسترش رسانه های ماهواره ای ، اینترنت ، گسترش تجارت جهانی ، ظهور نهادهای فراملی ، توسعه فعالیت های مدنی فراتر از حوزه دولت ملی ظهور یافته است، بطور مشخص دو تأثیر را بر وضعیت دولت های ملی به همراه داشته است .
در مرحله اول، امکان خودمختاری دولت ها را در حیطه مرزهای داخلی محدود کرده است . تقویت فعالیت های نهادهای فراملی همچون سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی ، دادگاه جنایت کاران جنگی و ... باعث شده است ، که بسیاری از موضوعاتی که در گذشته در حیطه اختیارات دولت های ملی تلقی می شد، امروزه به امری مشترک بین دول و در نتیجه ماهیتی جهانی یابد.
نکته دوم ، عبارت است از اینکه ، جهانی شدن بر شکل حکومت ها تأثیر گذاشته، دموکراسی به وجه غالب در جهان در حال تبدیل شدن است، به نحوی که تعداد کشورهای فاقد نظام دموکراتیک هر روز در حال کاهش بیشتر است.
این تحولات در بطن خود واجد محدودیت ها و فرصت های جدید می باشد.با محدود شدن خودمختاری دولت – ملت ها، نیاز به همگونی با استانداردهای مشترک جهانی همچون منشور حقوق بشر و پذیرش حکمیت نهادهای فراملی هر روز بیشتر شده است و ما را با تبعات الزام آوری روبرو می سازد که عدم پذیرش آن به معنای پذیرش انزوای خود خواسته و از دست دادن فرصت های همکاری مشترک می باشد.
از سوی دیگر، جهانی شدن با توسعه فرصت های اقتصادی و ایجاد امکان دسترسی به بازارهای کشورهای غنی می تواند، به رشد بیشتر کشورهای در حال توسعه همانند ایران یاری رساند. همچنین، به ایجاد امکان جذب سرمایه های خارجی و تکنولوژی بیانجامد.
آنچه در این میان حائز اهمیت است، ورود به جامعه جهانی از گذرگاه همکاری های منطقه ای می گذرد. بسیاری از کشورهای در حال توسعه با سازمان دهی چنین همکاری هایی فرصت چانه زنی را در عرصه جهانی کسب می نمایند.
درحالی که در کلام رهبران سیاسی ایران از ضرورت توسعه اقتصادی سخن به میان می آید،اما کمتر به ضرورت های آن پرداخته می شود. بدون شک ، انزوای ایران و ایجاد فضای ترس و بیم در میان همسایگان ایران که توسط قدرت های بزرگ در مورد ایران اعمال می شود، امکان فرصت جویی را در گام های اولیه از ما سلب می کند.
شکستن این فضای سیاسی بیش از هرچیز در اختیار ما می باشد. اگر ما از چشم انداز توسعه 20 ساله سخن می گوییم ، ضرورتا" این بدان معنا است ، که استراتژی بزرگ کشور، اولویت توسعه بالاخص توسعه اقتصادی می باشد و چنین حقی بر هر حق دیگر ارجحیت و اولویت دارد.
صدام نیز به سرنوشت ابدی خود دچار شد، یعنی مرگ.و مانند هر رفتنی، جائی را خالی کرد.گرچه صدام
در این اواخر جای زیادی اشغال نکرده بود اما، نام و عنوان صدام برخلاف جسم وی ، هنوز ذهن های بسیاری را به خود مشغول کردهاست. دوستان و دشمنانش ، هر کدام به نحوی اسیر اویند. هیبت و خشونت وی ، یارانش را هدایت می کند، و دشمنانش نیز، از زخم خنجر او دچار کین و نفرت.رهایی از صدام، رهایی از چنین وضع بغرنجی است؛رهایی از صدام ،رهایی از نفرت ورزی نسبت به او نیز هست . صدام رفت و دیگر هیچ انسان دیگری را نخواهد کشت، اما من نگرانم که حضور صدام در ذهن های ما ، استمرار یابد و عشق و نفرت حاصل از چنین کینی ، به جنایت ورزی خود ادامه دهد.
هلهله و شادی برای مرگ دیکتاتورها می تواند اندکی از تنش ها و نفرت های ما را فرونشاند، اما ترسم ازآن است ما گرفتار توهم شویم. اگر نخواهم مسئولیت فردی را منکرشوم ، احساس می کنم چنین هلهله و شادی تنها نفی چیزی است که از خود ما برآمده است.و نادیده انگاشتن مسئولیتی بوده که اجتماع در آفرینش چنین موجوداتی داشته است.
اگر، ظهور دیکتاتورها و جنایتکاران محصول اراده فردی بود، باید بعد از ظهور چنگیز،هیتلر و استالین ها ، جماعت بشری که اکنون در حال بزم شادی هستند، می توانستنددرمقابل ایشان بأیستند وبگویند، بس است . اما، تاریخ گواه می دهد که هیچگاه کسی از تاریخ عبرت نگرفته است، و بسیاری از ملت ها در ادوار مختلف در پناه چنین رهبرانی جنایت های بسیار کردهاند.گرچه، در تاریخ هم نوشته شده است که ملت ها چگونه برای مرگ این جنایتکاران جشن و شادی برپاکرده اند.مرگ صدام، شاید تنها اندیشیدن به چنین وضعیتی را به ما یادآوری می کند.