من قصد داشتم در ادامه مطلب واقع گرايي سياسي :چرا در انتخابات شركت مي كنم ؟ به بررسي نظرات ارائه شده درباره مطلب توسط دوستان بپردازم . اما ، امروز در حالي كه در حال تورق تقويم بودم به مطلبي تحت عنوان « بچه هاي شيطان جان ديوئي » برخوردم كه احساس كردم بيان آن مي توان به مناقشه ميان طرفداران و مخالفان شركت در انتخابات شكل روشني بدهد.
خاطره اي كه درباره « بچه هاي شيطان » جان ديوئي فيلسوف پراگماتيسم آمريكايي نقل مي شود عبارت است ازاينكه : « جان ديوئي داراي پنج پسر شيطان بود كه دائم از ناحيه آنها با اتفاقات غير منتظره مواجه بود. اطاق مطالعه او درست زير حمام خانه قرار داشت كه يك روز هنگامي كه پشت ميزش مشغول مطالعه بود ناگهان فرو ريختن قطرات آب را بر پشت خود احساس كرد با شتاب خود را به طبقه بالا رسانيد و ديد كه وان حمام لبريز از آب است و ناوگاني از قايق هاي بچه ها بر آب شناورند. فِرِدي پسر كوچك او سعي داشت جلوي آبي را كه از وان به كف حمام مي ريخت بگيرد ولي
نمي توانست . همين كه ديوئي در را گشود پسر كوچك فرياد زد : پدر بحث نكن ، به فكر چاره باش. »
اكنون مي توان گفت ، بحث نكن به فكر چاره باش ( و عمل كن ) ، خلاصه فلسفه جان ديوئي است كه از فرزندانش الهام گرفت.
اما نكته اي كه اين خاطره براي مادارد اين است كه تمامي سياستمداران و انديشه ورزان مخالف يا موافق شركت در انتخابات به جاي يقه دراني ، متهم كردن يكديگر( به خيانت يا منفع طلبي) يا بحث هاي نظري و انتزاعي درباره مواضع خود ، به ارائه راهكارهاي براي بهبود شرايط سياسي ، اقتصادي ، اجتماعي و فرهنگي كشور ، و برون رفت از بحران هاي جاري بپردازند و انتخاب را به مردم واگذارند كه از ميان آنها واقعي ترين و مناسب ترين راهكارها را گزينش نمايد.
انتخابات نهمین دوره ریاست جمهوری نزدیک می شود و اذهان سرد نخبگان و نسل جوان را با حضور خود گرم می کند. برخلاف دوره های قبل ، این گرمی حاصل تعمق و تلاش متفکران برای نمایاندن شایستگی کاندیداهای ریاست جمهوری نیست بلکه آنچه بیشتر از هرچیز مورد پرسش واقع شده است اصل حضور و مشارکت در فرآیند انتخابات است.
ریشه این دیدگاه برخاسته از این برداشت است که علت اصلی ناکامی جنبش اصلاحات مقاومت نظام سیاسی در برابر مطالبات مردم و ناتوانی رژیم حقوقی در تحقق خواسته های مردم است.
از نظر طرفداران این نظریه راهکار خروج از بن بست فوق طرح اصلاحات ساختار شکن می باشد که نمونه ای از آن بیانیه درخواست رفراندوم ( موسوم به شصت میلیون دات کام ) است که توسط تعدادی از فعالین جنبش دانشجویی تهیه گردیده بود. اما ، عدم استقبال از طرف مردم – حتی ایرانیان خارج کشور – نشان داد حتی ارائه شعارهای افراطی در حد تقاضای تغییر نظام فعلی مورد استقبال عمومی قرار نمی گیرد . اما علت این بی توجهی عمومی چیست ؟
اگر مقاومت نظام سیاسی را می توان به عنوان فاکتور مهمی برای این بی اعتمادی عمومی به عرصه سیاسی در نظر گرفت . می توان فاکتور " فقدان واقع گرایی سیاسی " را در تحلیل ها و راهکارهای سیاسی ارائه شده توسط اصلاح طلبان بدان اضافه کرد.
"واقع گرایی " گمشده ی عرصه سیاست در ایران است. کنش گران سیاسی با ایدئولوژی های متفاوتی وارد عرصه سیاست می شوند و به فعالیت در حوزه عمومی می پردازند . اما ، وجه ممیزه انسان مدرن ، واقع گرایی سیاسی می باشد. واقع گرایی سیاسی ایدئولوژیی برای نفی ایدئولوژی است .
جهان معاصر با اندیشه ماکیاولی ، واقع گرایی سیاسی را تجربه کرد. از دیدگاه ماکیاولی « چون در همه امور انسانی بدقت می نگریم می بینیم که هیچ گاه نمی توان شری را از میان برد بی آنکه شری دیگر جای آن را بگیرد »[1] لذا هرگزینه مبتنی بر شری است و ما د رانتخاب راه حل ها باید گزینه ای را انتخاب کنیم که شر کمتری دارد.
سیاستمدار واقع گرا ، به گزینه های پیش رو همچون نمونه آرمانی یا گزینه هایی که ما را به جامعه ایده آل رهنمون خواهند ساخت نظر نمی افکند. اما با توجه به عملکرد تمامی اصلاح طلبان عکس این قضیه دیده می شود.
همه دوستان طرفدار فرآیندهای اصلاحی در درون حاکمیت و طرفدار خروج از حاکمیت ،چنان با حرارت و تعصب از راهکارهای خود دفاع می کنند که گویی در حال گزارش حقیقتی ازلی می باشند.
هنوز این گفتار تئوریسین های اصلاحات که اصلاحات برگشت ناپذیر است در گوش ما طنین
می افکند. اما امروز ما شاهدیم که نه تنها جنبش اصلاحات از حرکت رو به جلو وامانده بلکه نگرانی
فزاینده ای از بازگشت اقتدار گرایی اذهان ما را آشفته کرده است.
یا عباس عبدی گمان می کرد با طرح نظریه خروج از حاکمیت به سادگی و با تاکید صرف بر ناکامی جنبش اصلاحات می تواند نخبگان سیاسی و مردم را با پروژه خروج از حاکمیت همراه سازد اما وی غافل بود که شرکت درانتخابات که سمبل مشارکت مثبت مردم در فضای سیاسی است در اثر برگزاری تعداد زیادی انتخابات در 25 ساله اخیر – که تعدادی از آنها در لحظات حساس سیاسی در این کشور برگزار گردید و اثرات روانی عمیق بر روح و جسم ما داشته است - به یک سنت سیاسی جدی در فرهنگ سیاسی مردم و نخبگان تبدیل شده است که به سادگی و حتی به صرف شکست جنبش دوم خرداد قابل خدشه نیست.
به نحوی که می توان گفت انتخابات به اسطوره ای سیاسی تبدیل گشته است که مردم مشارکت در عرصه عمومی را با آن معنا و تفسیر می کنند و معنای مشارکت را در آن می یابند. شکستن این اسطوره سیاسی نیازمند گذر از نسل فعلی و جانشینی نسلی است که مشارکت منفی را در کنار مشارکت مثبت به مثابه شیو ه ای از حضور آموخته باشد.
همچنین ، مدتی پیش با یکی از طراحان بیانیه درخواست رفراندوم گفتگو می کردم . وی با انتخابات و مشارکت در آن مخالفت می کرد اما در برابر این پرسش که چه باید کرد؟ و اینکه در جامعه ای که خارج نشینانش ( با وجود امنیت و عدم حضور در ایران ) حاضر به امضاء بیانیه رفراندوم نیستند چگونه راهکارهای فوق را بعنوان بدیلی برای انتخابات معرفی می کند؟ تنها سکوت کرد.
من طرفدار شرکت در انتخابات هستم نه به این خاطر که ده ها دلیل برای آن داشته باشم؟ یا اینکه آن را راهکاری برای پیروزی بر اقتدارگرایی بطور کامل می بینم ؟ من در انتخابات شرکت می کنم زیرا :
1- در حال حاضر بیشترین تناسب را با روحیه حاکم بر جامعه ایرانی دارد. این عین واقع گرایی است که بپذیریم جامعه ما حاضر به پرداخت هزینه های بسیار ( حتی در حد امضاء یک بیانیه) نیست .
جامعه ایرانی بسوی واقع گرایی حرکت می کند. این جامعه درک کرده است که انقلابی پرشکوه تر از انقلاب بهمن 57 تکرار پذیر نخواهد بود. اگر سرنوشت این انقلاب شورانگیز وضعیت موجود باشد هرگونه حرکتی برای جانشینی یک مدل آرمانی به جای وضعیت فعلی دور از واقع گرایی سیاسی و تجربه تاریخی است.
2- اگر انقلاب حضور عیان مردم در عرصه عمومی است اما در حال حاضر ، مردم ایران هنوز علاقه مند هستند بطور بی نشان و با افکندن رای مخفی ، حضور خود را اعلام کنند و شرکت در انتخابات بهترین شیوه اعلام حضور در عین اختفاء است . بی دلیل نیست که با وجود هشت سال از حرکت اصلاحی مشارکت مردم در نهادهای مدنی (مانند عضویت در احزاب ) که نشانه ظهور عیان آنها است در سطح پایینی است.
3- شرکت در انتخابات تبدیل به اسطوره و سنتی سیاسی شده است که به سادگی قابل زدودن از فرهنگ سیاسی عمومی نیست لذا ، واقع بینانه نیست که ما در برابر آن بایستیم . استفاده بهنجار از این شیوه حضور و مشارکت مردم در عین تعدیل آن بهترین روش برخورد با این سنت می باشد.
پس واقع گرایانه است به جای اینکه در مورد مطلوبیت یا عدم مطلوبیت (مطلق ) شرکت در انتخابات صحبت کنیم در مورد نحوه حداکثر سازی منافع شرکت در انتخابات یا حداقل سازی شرهای موجود در این گزینه برای توسعه سیاسی و اجتماعی ایران با هم به گفتگو بنشینیم.
آنچه مي آيد نظرات تعدادي از دوستان درباره مطلب " مرگ و زندگي " است . اگرچه ديدگاه من در مورد "مرگ و زندگي " فراتر از مفهوم شادي و يا دل مردگي است. آنچه به مثابه " مرگ " در ذهن من مي باشد مساله فقدان تاريخمندي و زمانبندي انسان ايراني است. زندگي و سنت هاي ايراني با مقوله مرگ و پايان بي ارتباط هستند اين مساله به علت اين است كه فرد ايراني به زندگي به مثابه امري در حال "شدن " نظر نمي كند. در جامعه اي كه زمان بي معناست تقاضا براي زندگي و خلاقيت و تحول نيز وجود ندارد. براي همين است كه سنت ها ي چند صد ساله بدون هيچ گونه تحول سايه شان بر ما سنگيني مي كند. اين انسان ايراني است كه به بازتوليد آنها مي پردازد . وقتي مرز ميان مرگ و زندگي روشن نباشد تفاوتي نيز ميان " سنت هاي مرده و زنده " وجود نخواهد داشت.
بهار ، فریاد زندگی است اما مرگ نیز ما را فرا می خواند. شاید صحبت از مرگ در ادبیات ما معمول نباشد. از کودکی تا کنون هر زمان که در محفلی از مرگ یاد می کنیم فورا" با این هشدار و اعتراض روبرو می شویم که صحبت از آن شوم است سخن از زندگی کن. اما شاید علت آن این است که همه زندگی ما را مرگ فرا گرفته است . از مرگ می گریزیم در حالی در درون آن قرار گرفته ایم.
زندگی بدون درک درستی از مرگ معنا نمی یابد. خلاقیت و انرژی انسانی در دیالکتیک میان مرگ و زندگی آزاد و رها می شود. زندگی ما معنایی جز مرگ ندارد زیرا از حرکت تهی گشته است.
در ادبیات دینی ما ، مومن کسی است که هر شب اعمالی را که در طول روز انجام داده است مورد محاسبه و سنجش قرار دهد . این سنجش اعمال بدون بیاد آوری مرگ بعنوان پایانی بر هر عملی ممکن نیست. بسیاری از شب ها که به بستر می روم و چشمان خود را می بندم آخرین امیدها و آرزوهای خود را مرور می کنم . و اعمال خود را مورد کاوش قرار می دهم .و این پرسش را در برابر خود قرار می دهم که آیا روزی که گذشت آخرین فرصت من برای حرکت ، تلاش و ظهور خود بود.آیا فردا ما جسمی بی روح در دستان مردمان خواهیم بود که با فریاد تکبیر " الله اکبر" خبر از پایان ما می دهند.
تنها ، در شب تار
ایستاده در کنار نعشی سرد
می زنم فریاد
ای رفیق دیرینم
چه شد که خفته ای چنین آرام
می خوانم سوره یاسین
شاید که شود بیدار
و دهد جان دوباره به من تنها
به من شیفته ی دنیا