جناب آقاي دكتر كاشي پاسخي به مطلب داوري، خود بازي است ارائه كرده اند كه ضمن تشكر از ايشان لينك آن را در اين قسمت جهت اطلاع دوستان مي آورم.
بذل عنایتی کردهاند و یادداشت بنده در خصوص بازیگری و داوری را مورد بحث قرار دادهاند. بنده برای تعمیق بحث به نکاتی اشاره کردهام که امیدوارم مفید فایده باشد.جناب کاظمی، اجازه بدهید بنده در پاسخ، چندان متعرض جوانب فنی بحث چنانکه شما وارد شدهاید، نشوم. میترسم بیش از حد از قواعد وبلاگ نویسی دور شویم و مورد تکفیر جماعت حرفه ای وبلاگ نویسان. مساله اصلی بنده، تامل در باب بحران فعلی پروژه روشنفکری دینی است. به نظر بنده، ایدئولوژیک اندیشی در عرصه دینی، و وارد کردن باورهای دینی در کانون منازعات سیاسی، به جای اثبات این ادعا که دین عرصه قدرت را تطهیر خواهد کرد، به آنجا انجامید که قدرت ساحت دین را آلوده ساخت. یا به تعبیری دیگر، به جای آنکه مصداقی از قدرت آسمانی را تجلی بخشد، وجه زمینی دین را به نمایش نهاد. البته بنده برکات ناشی از این تحول را نادیده نمیگیرم ادامه مطلب
دکتر کاشی در مطلبی تحت عنوان " بازي گري و داوري " به نسبت یابی این دو مفهوم پرداخته و نتایج سیاسی و عملی برگرفته است. تحلیل ایشان متکی بر تفکیک میان بازی گری و داوری می باشد.
1. معمولا" ، " مفهوم بازی " در ادبیات فلسفی در مباحث فلسفه زبان ( مانند دیدگاه های ویتگنشتاین ) و مباحث هرمنوتیکی ( مانند هرمنوتیک گادامر) مطرح می باشد. " بازی " در تقابل با برداشت هایی است که کنش های انسانی را آگاهانه فرض می کنند و بر یک سوژه خودآگاه تاکید دارند.برداشت از انسان به مثابه سوژه خودآگاه ریشه در برداشت های کانتی دارد. لذا، شاهد هستیم که کانت بر وجه سنجش گرانه انسانی تاکید دارد. در حین داوری ما افعال روزانه را براساس اصول پیشینی ، کلی وهنجاری ارزیابی می کنیم.سنجش گری به شیوه کانتی ، نیازمند استعلاء از زمینه های تاریخی و اجتماعی می باشد. یا بعبارت بهتر ، فراتر رفتن از بازی شرط سنجش گری و داوری می باشد. برخلاف ، داوری و سنجش گری ، بازی گری به معنای قرار گرفتن در چارچوب و قواعد است. ویتگنشتاین ، این قواعد ، را بازی های زبانی می نامد. و بازی را عمل در چارچوب قواعد می داند.
بازی گر، کنش گری براساس خرد راهنمایی کننده نیست بلکه عمل در چارچوب قواعد می باشد. قواعد، معیارهای صحت یا رهنمودهایی برای عمل هستند و نه خرد راهنمایی کننده ( سوژه خودآگاه ). این قواعد مستقل از هرشخص خاص وجود داشته خصلتی اجتماعی دارد.یعنی فراتر از فرد بوده فرد در درون آن و براساس آن کنش می کند. این به معنای ، غیر قابل نقض بودن قواعد نیست بلکه بدان معناست که تغییر امری اجتماعی و وابسته به نحوه کنش تمام بازی گران است و در یک فرآیند تاریخی صورت می گیرد.
2. اما، نکته اصلی بحث دکتر کاشی اینست که آیا ، داوری بدون بازی گری ( وبلعکس) ممکن یا مفید است؟ پرسش هم آری است و هم نه. فکر می کنم اگر بخواهیم برداشت دکتر کاشی از داوری را بپذیریم یعنی عملی مبتنی بر خرد راهنمایی کننده باید بگویم می توان بازی گر بود بدون توسل به خرد راهنمایی کننده و یا اینکه اصلا" همانطور که در بند اول گفتم ،بازی گری نافی چنین خردی است. اما، من فکر می کنم بازی در تقابل با داوری است اما می توان ، بجای داوری ، " تفسیرگری " را نشاند و در آن صورت می توان به تحلیل روشن تری دست یافت.
3. اما، منظور از تفسیرگری چیست؟ درواقع، برخلاف رویکرد دکتر کاشی در تمایز گذاری میان بازی و داوری ، میان بازی و تفسیرگری تفکیک و جدایی وجود ندارد. اساسا" ، در رویکرد زبانی ویتگنشتاین و هرمنوتیک گادامر ، تفکیک این دو بی معنا است. زیرا، هرگونه کنشی نیازمند داشتن برداشتی تفسیری از موقعیت کنش خود در رابطه با کلیت ( قواعد حاکم ) می باشد. لذا، در هر دو رویکرد شاهد یک دور هرمنوتیکی می باشیم که بازیگر میان جزء ( خود و عملش )و کل ( قواعد و نظام فرهنگي حاكم ) برقرار می کند و ره آورد آن برداشت تفسیری است که بازی گر از موقعیت خود نسبت به دیگران پیدا می کند. و این تفسیر ( یا داوری ) می باشد که کنش وی را شکل می دهد. گمان اینکه مثلا" ما در زمان انقلاب بازی گری بدون " خصلت داوری یا تفسیرگری " بودیم یا در حال حاضر به " داور یا تفسیرگری " بدون بازی گری تبدیل شده ایم یاعبارتی مانند این که « برای بازی گر همه چیز در خدمت رقابت در میدان عمل است ، و برای داور ، همه چیز در خدمت استقرار موازین و نظم » برداشتی نارسا است.باتوجه به نسبتی که میان بازی گری و تفسیرگری وجود دارد هریک مقدمه دیگری بوده پرداختن به یکی می تواند به معنای توجه به دیگری در مرحله بعد باشد.یا اینکه، هرنوع داوری می تواند خود نوعی کنش گفتاری (Speech-Act) باشد.
4. احساس می کنم آنچه ، نگران کننده است عدم توجه به خصلت جمعی کنش ها و نه داوری
می باشد.تاکید برخصلت جمعی کنش ها بدان معنا است همانگونه که بازی ،امرجمعی است تفسیرگری و تفهم نیز در بستری اجتماعی شکل می گیرد و رسیدن به تفسیری قابل قبول تر از موقعیت های سیاسی - اجتماعی نیازمند مشارکت اذهان ونه ذهن فردی می باشد. اعتقاد به اینکه ، برداشت های تفسیری ما نه محصول ذهن فردی بلکه امری بین الاذهانی است ما را به این مساله رهنمون می سازد که چگونه می توان بدین امر دست یافت؟فکر می کنم عدم توجه به خصلت اجتماعی شناخت و تفاسیر ، باعث غیبت اصل "گفتگو" در حوزه عمومی گشته است. به نحوی که هرکس به صورت بازی گری منفرد عمل کرده سعی می کند برداشت های خود را از موقعیت ها ، بردیگران تحمیل نماید .در واقع، آنچه باید نگران کننده برای ما باشد نه خصلت داوری نسل فعلی ، بلکه کیفیت آن است .
5. منظور از گفتگو ، صرف تبادل واژگان نیست بلکه پذیرش اصل مفاهمه می باشد. در حال حاضر آنچه به نام گفتگو در جامعه ایران درجریان است بیشتر نوعی رویکرد جدلی است که در آن اولا"، فرد نسبت به برداشت های خود اعتقادی صلب و یقینی دارد. ثانیا" ، گفتگو را نه وسیله ی برای شناخت و فهم بهتر ، بلکه ابزاری برای انصراف دیگران از برداشت خود و در نتیجه ، پذیرش دیدگاه وی می داند و رویکرد جدلی آن نیز محصول این فرض از گفتگو است. این رویکرد به گفتگو خصلت سلطه جویانه داشته تائید یک طرف به معنای نفی هویت دیگری است.
6. تاکید برگفتگو ، نیازمند برداشت از آن بعنوان شیوه ی برای درک بهتر موقعیت خود در وهله اول می بشد. فهم خود از طریق دیگری هدف آن است. گفتگو کننده به جای تلاش برای اثبات صحت گفته های خود بدنبال درک کاستی هایی می باشد که تفسیر وی از موقعیت خود و دیگران دارا است. فهم دیگران ، و نه تکفیر آنها ، رهگشا برای فهم بهتر از جهان می باشد و این به معنای امکان بازی گری بهتر می باشد.این رویکرد به گفتگو باعث می شود ما از خصلت جدلی حاکم بر مباحثات فعلی دور گشته گشوده تر در برابر دیگران قرار گیریم .این گشودگی و قدرت شنیدن دیگران ، باعث می گردد که از فردیت فعلی که باعث جزیره گون گشتن افراد و در نتیجه دور شدن آنها از کنش جمعی می گردد رها گشته داوری مبتنی بر گفتگو خود به کنشی جمعی بدل گردد .
جريان ها و احزاب سياسي در مبارزات خود تلاش مي كنند كه هويت سياسي يكپارچه و اختصاصي براي خود تعريف و تبيين نمايند. هويت سياسي ابزار اساسي براي ايجاد مرزبندي و تمايز گذاري مي باشد. اما، هيچ هويت سياسي قادر نيست تمام عناصر و مفاهيم موجود در فضاي سياسي را در ساختار هويت ي خود مفصل بندي نمايد . لذا، هويت سياسي هميشه امري ناتمام است. كه تنها بخشي از عناصر و واژگان هويت ساز را به خود اختصاص مي دهد.
آنچه در اين ميان حائز اهميت مي باشد توجه به ناتمام بودن هويت ها است. ناتمام بودن بدان معناست كه اولا"، امكان تحول و پويايي درهويت سياسي فعلي وجود دارد. ثانيا"، امكان مفصل بندي و ساخت هويت سياسي جديد با استفاده از واژگان و مفاهيم آزاد ممکن است كه در چارچوب هويت سياسي موجود گرفتار نشده اند . بطور مثال بعد از انتخابات دوم خرداد انديشه آزادي خواهي ، مركزيت گفتمان اصلاح طلبي را به خود اختصاص داد. توجه به اين مفاهيم به معناي به حاشيه رانده شدن بخشي از مفاهيمي بود كه سال هاي قبل بر فضاي سياسي جامعه حاكم بود مانند عدالت خواهي .
درك اين پويايي بدان معنا است كه اولا" ، گروه هاي واحزاب سياسي نبايد تعصب افراطي بر مواضع هويتي خود داشته باشند. ثانيا"، هميشه خصلت انتقادي خود را نسبت به هويت سياسي خود حفظ نمايند . اين خصلت انتقادي معطوف به اين نكته بايد باشد كه چه ميزان اهميت دادن به بخشي از مفاهيم باعث طرد و رانده شدن ساير مفاهيم به حاشيه گفتمان شده است؟ در اينجا علاقه دارم مثالي در اين زمينه بيان كنم.
در دهه 60 كه انديشه دولت مداري و دولت محوري بر فضاي سياسي كابينه مهندس موسوي حاكم بود يكي از تقابل هاي موجود ميان ميان دولت و شوراي نگهبان به بحث از اختيارات حكومت باز مي گشت . در يكي از اين تقابل ها ، دولت اصرار داشت كه مي تواند به عنوان شرط ، قانون كار را بر كارفرمايان تحميل كند . براساس اين ايده ، دولت در قبال در اختيار گذاشتن امكاناتي همچون برق ، آب ، امنيت و... مي تواند كارفرمايان را به اجراي قانون كار ملزم كند.
اما، شوراي نگهبان مخالف اين شرط بود. يكي از از مكاتباتي كه در اين زمينه صورت گرفته شده است نامه آيت الله لطف الله صافي ( دبير شوراي نگهبان ) در سال 1366 به آيت الله خميني مي باشد. وي در اين نامه مي گويد:
.... از فتواي صادره از ناحيه حضرتعالي كه ، دولت مي تواند در ازاي استفاده از خدمات و امكانات دولتي و عمومي شرط الزامي مقرر نمايد، بطور وسيع بعض اشخاص استظهار نموده اند كه دولت مي تواند هرگونه نظام اجتماعي ، اقتصادي ،كار، عائله ، بازرگاني ، امور شهري ، كشاورزي و غيره را با استفاده از اين اختيارات جايگزين نظامات اصيله و مستقيم اسلام قرار دهد و خدمات وامكاناتي را كه منحصر به او شده است و مردم در استفاده از آنها مضطر يا شبه مضطر مي باشند وسيله اعمال سياست هاي عام وكلي بنمايد و افعال و تروك مباحه شرعيه را تحريم يا الزامي نمايد. بديهي است در امكاناتي كه درانحصار دولت نيست و دولت مانند يك طرف عادي عمل مي كند و يا مربوط به مقرر كردن نظام عام در مسائل عامه نيست و يا مربوط به نظام استفاده از خود آن خدمت است جواز اين شرط مشروع و غير قابل ترديد است اما در امور عامه و خدماتي كه به دولت منحصر شده است به عنوان شرط مقرر داشتن نظامات مختلف كه قابل شمول نسبت به تمام موارد و اقشار و اصناف و اشخاص است موجب اين نگراني شده است ... .( صحيفه نور ، ج ، ص 434)
آنچه از متن فوق قابل استنتاج است عبارت است از اينكه :
1- دولت ، حق ندارد كه دريافت سرويس در حوزه هاي انحصاري خود را مشروط به اعمال سياست هاي خود بنمايد.
2- دولت مي تواند در صورتي كه خدماتي ارائه مي كند كه انحصاري نبوده افراد در وضعيت انتخاب قرار دارند ارائه خدمات را مشروط به پذيرش قواعدي نمايد.
درواقع، برخلاف چشم اندازي كه چپ ها از جدال ميان شوراي نگهبان و دولت در دهه شصت دارند . جدال فوق ميان سنت گرايي و نوگرايي نيست. بلكه ، جدال حول يكجانبه گرايي / مشروطه گرايي مي باشد. يعني اينكه شوراي نگهبان به عنوان حافظ سنت هاي موجود ، از دولت محدود و مشروط دفاع مي نمود و كابينه مهندس موسوي كه از عناصر مدرن تشكيل شده بودند از دولت مطلقه حمايت مي كردند. درواقع، در جدال فوق انديشه مشروط خواهي دولت توسط چپ ها به حاشيه رانده شد.
در حال حاضر كه دموكراسي خواهي انديشه قالب در طيف اصلاح طلب مي باشد بعيد مي دانم كسي از اقدامات يكجانبه دولت در عرصه عمومي به بهانه حفظ منافع جمعي حمايت كند. شعار قالب در زمان كنوني انحصار زاديي و حقوق شهروندي مي باشد كه يكي از نمودهاي آن در حوزه اقتصاد است كه موضوع نامه فوق مي باشد.
دولت هاي اصلاح طلب با وجود پيشينه فوق ، نه تنها در سالهاي حاكميت خود از قانون كار حمايت نكردند بلكه خصلت يكسويه آن را مخالف فضاي گفتماني جديد يافتند لذا، عملا" شعار سه جانبه گرايي ( دولت – كارفرما – كارگر ) را سردادند. در اين رويكرد جديد به جاي اينكه دولت بطور يكجانبه منافع عمومي را تفسير نمايد ما شاهد مذاكره ميان كارفرمايان و نمايندگان طبقات كارگري مي باشيم و دولت بيش از هر چيز نقش تنظم كننده و ميانجي را برعهده گرفته است.
با وجودي كه رويكرد فعلي اصلاح طلبان با عملكرد دهه 60 چپ ها تفاوت دارد اما، هنوز جدال هاي تاريخي فوق بخشي از مكانيزم هاي هويت بخشي به جريان اصلاح طلبي مي باشد. درك اين مساله ضرورت بازخواني دوباره هويت سياسي چپ اسلامي در ايران را ضرورت مي بخشد . ضرورتي كه باعث خواهد شد بخشي از نگاه هاي يكسويه گذشته مورد نقادي قرار گرفته از مركزيت هويت سياسي جريان هاي سياسي چپ به حاشيه رانده شود.
در خبرها بود که تلاش مجددی برای احیاء این برنامه در حال صورت گرفتن است.همچنین عده ای هم پیشنهاد انتخاب " پسر " نمونه داده اند که در این بازی انتخاب " نمونه ها " ، پسران نیز از جوایز و برکات جشن بی نصیب نمانند.
واقعیت قضیه این است در چند سالی که من از طریق اینترنت مراسم " دختر شایسته " در دیگر نقاط جهان را پی گیری می کنم بیشترین جنبه ی که مورد توجه رسانه ها می باشد خصوصیات ظاهری دختران انتخاب شده است. و آنچه بیشتر از هر چیز بزرگنمایی می شود « تن » این دختران در انواع حالات و پوشش ها است. با جستجوی واژه " دختر شایسته " در اینترنت به راحتی می توان به کیفیت اطلاع رسانی این جشنواره ها پی برد.
برگزاری این مسابقه در ایران با این زمینه دچار موانع جدی بوده مخالفان بسیار دارد. فکر می کنم اساسا" برگزاری این گونه مسابقات در ایران نه تنها راه گشا نیست بلکه معتقدم که :
جوان ایرانی به حد کافی دچار سرخوردگی بخاطر ناکامی های زندگی در اثر فقدان امکانات می باشد.
در تئوری های روانشناسی ، سیستم های فکری که برکمال جویی تاکید می کنند بعنوان عامل مهمی در استرس زایی تشخیص داده شده اند. این واقعیت که بسیاری از افراد به امکانات مطلوب مادی دسترسی ندارند باعث می شود تقویت چنین برداشت هایی از هدف زندگی و این الگو سازی های کاذب و غیر واقعی ، بسیاری از افراد و خانواده هایی ایرانی را بطور مضاعف تحت فشار قرار دهد.
از سویی به علت کمبود فرصت و رقابت گسترده برای کسب موقعیت های مطلوب اجتماعی افراد به حد کافی تحت تاثیر رقابت با دیگران و اثرات روانی حاصل از ناکامی ها و شکست ها می باشند . ضرورت ندارد این ناکامی ها هر روزه تحت این عنوان بیش از وضعیت فعلی بزرگ نمایی گردد.
واقعیت این است که مسئولان بجای اینکه به برگزاری این مسابقات خود را مشغول سازند که پیشاپیش می توان چشم انداز کلیشه ای آن را مشاهد کرد به این پرسش پاسخ دهند که :
چه میزان زمینه های اقتصادی – اجتماعی کافی را برای رقابت عادلانه نسل جوان مهیا کرده اند؟
جوان نیاز به الگو سازی ندارد بلکه آنچه نسل امروز نیازمند آن است داشتن فرصت برای " ظهور توانمندی های خود " است که در این کشور مغفول است .