حنایی کاشانی با اعتراض به کاربرد سهل انگارانه واژگان فلسفی ، این مقایسه و شباهت سازی را احمقانه می داند. او در نوشتار « چاشنی فلسفه » می گوید :« بت شکنی واقعی پیامبری در هزاره ی سوم قبل از میلاد را با نظریه ی فیلسوفی قرن بیستمی درباره ی " معنا " چه نسبت است ؟ اگر همه انبیا و روشنفکران از هزاره سوم ق م به بعد " شالوده شکن " ( به ترجمه ی نادرست بابک احمدی ) بوده اند پس کدام روشنفکران که " شالوده شکن " نبوده اند؟ ». وی مارکس ،نیچه و فروید را ، بخاطر در افتادن با اندیشه ها و ایدئولوژی های حاکم بت شکن ( iconoclast) می نامد. از نظر تبارشناسی این تعریف از بت شکنی از « عمل مسیحیان پاک دینی گرفته شده است که شمایل (icon ) عیسی را پاره می کردند ، چون آن را " بت پرستی " می دانستند ».
این درحالی است که واژه واسازی یا ساختار شکنی ( deconstruction) نظریه ی درباره ی « معنای » متون است که توسط دریدا ارائه شده است . دریدا می خواهد بگوید « " این است " یا " آن نیست " همه کشک است . شما درباره ی هیچ چیزی که نشانه ای در یک متن باشد نمی توانید بگویید " این است " یا " آن است . معنای هر نشانه (واژه ) در یک متن ، مثلا" در ساختمان یک جمله ، برما معلوم می شود. اما ساختمان جمله آن قدر تغییر پذیر است ، و رابطه ی اجزاء این ساختمان نیز ،که هیچ معنای ثابتی برای هیچ چیز باقی نمی ماند. به همین دلیل ، چیزی به نام " درون متن " و " بیرون متن " نیز وجود ندارد و معنا متن آن قدر ثکثیر می شود که شما نمی توانید هیچ معنای مشخصی را برای هیچ چیزی قائل شوید».
احساس می کنم برای ورود به این جدال نیازمند بررسی توصیف ارائه شده توسط حنایی کاشانی از نظریه واسازی می باشیم. برخلاف برداشت ایشان ، نظریه واسازی را باید در گستره وسیع تری دید. واسازی ، صرفا" نظریه ی درباره معنا نیست بلکه واسازی بدنبال نفی هژمونی و سلطه است. و ادعای معناداری از نظر دریدا، شکلی از بسط سلطه و هژمونی است که متن آن را تحقق می بخشد.اگر دریدا به مساله معنا در متن می پردازد بدان خاطر است که سلطه و هژمونی نهفته در معنای مدعی حقیقت را متزلزل نماید. بعبارت دریدایی ، تلاش وی برانداختن دوگانه هایی همچون صدق / کذب است که از طریق و بوسیله آنها ادعای حقیقت نهادینه و بسط می یابد. و امکان سلطه و هژمونی یک روایت را بر کنش فردی و اجتماعی فراهم می سازد.
این برداشت از واسازی باعث می گردد که " واسازی " از نظریه ی در باب معنا فراتر رفته در گستره اجتماعی – سیاسی کاربرد یابد.دراینصورت واسازی ، تلاشی برای برانداختن هر ادعایی است که سعی می کند با ادعای حقیقت و یگانگی خود را مشروع و توجیه نماید.
در چنین برداشتی از واسازی ، ما شباهت هایی را میان " بت شکنی " و " واسازی " می یابیم. بت شکنی ، نیز ، برانداختن هژمونی و سلطه یک آیین است که به صورت بت و الگو ی کنش ، سلطه خود را بسط داده است.
زمانی که ابراهیم بت می شکند در برابر اعتراض قوم خود که " چرا به خدایان آنها آسیب زده است " تضاد و ابهام نهفته در کلام آنها را آشکار می کند. وی بی معنایی کلام آنها را نمایش می دهد. چگونه ممکن است خدا(ی برتر) ، آسیب پذیر ( ناتوان ) باشد؟ بدین طریق میان معنای نهفته در واژه خدا و آسیب پذیری، تضادی را نمایش می دهد و باعث تزلزل در معنايي مي گردد كه آنها از واژه خدا اراده مي كنند. در چنین ، تعبیری از واژه " بت شکن " ما شاهد نزدیکی آن با رویکرد " واسازی " می باشیم.
اگرچه ، بت شکنی ابراهیمی به نوعی واسازی می نماید اما دارای عنصر دیگری است که در تضاد با واسازی قرار می گیرد. ابراهیم اگرچه دغدغه انکار سلطه و هژمونی معناي نهاده شده در آيين بت پرستي را بر زندگی بشری دارد اما، دغدغه نفی « هرگونه سلطه و هژمونی » را ندارد. او همانند پاکدینان مسیحی ، بدنبال خلوص و سلطه حقیقی است . دغدغه آنها تبیین سلطه مشروع است . لذا، اگر ابراهیم سلطه خدایان دست ساز را بر می اندازد انگشت اشاره خود را به سمت خدای یکتا نشانه می گیرد و در برابرش سجده می کند. لذا، واسازی در سنت بت شکنی گذرگاهی برای حرکت از سلطه غیرحقیقی به سمت سلطه حقیقی است.
اما، همان گونه که گفته شد واسازی به تعبیر دریدایی ، انکار دوگانه حقیقی / غیر حقیقی است . وی می خواهد با حرکت به سمت افقی اندیشی ، تمامی معانی را در یک سطح ارزیابی نماید و در نتیجه کثرت معانی را جانشینی برای جستجوی معنای مقبول و حقیقی قرار دهد.
لذا، می توان به تعبیر دریدایی گفت که : معنای " واسازی " هم اینست و هم این نیست. واسازی ، هم نوعی بت شکنی است و هم نیست.
دوست گرامي ، آقاي محسن مومني در بخش ديدگاه وبلاگ خود به توصيف مفهوم فرهنگ از ديدگاه ملكيان پرداخته اند و انتقاد وارد بر سخنان اخير آقاي ملكيان را در اين مورد رد كرده اند.از نظر آقاي مومني ، منظور ملكيان از فرهنگ مولفه هاي دروني انسان است كه به سه قسم باورها ، احساسات و نيازهاي ما قابل تقسيم است.اين سه مولفه فرهنگ مادري ما را مي سازد.در پاسخ به بايد گفت :
1- فرهنگ ، زماني موضوع پژوهش مي باشد كه از حوزه خصوصي خارج شده خصلتي عمومي يابد . لذا، بطور مثال نمي توان صرف باورها ، احساسات و نيازهاي يك فرد را برابر با فرهنگ خواند. فرهنگ هميشه با واژه هايي همچون " جامعه " ، " گروه " و "سازمان " محدود و توصيف مي شود. ما مي توانيم از گزاره « حسن بافرهنگ است » استفاده كنيم اما هيچگاه گزاره « فرهنگ حسن مطلوب است » معنادار نيست در اين حالت معمولا" مي گوييم « رفتار و باورهاي حسن مطلوب است ». لذا، زماني كه ما به نيازها ، باورها و احساسات يك فرد تنها مي پردازيم از حوزه فرهنگ خارج شده به محدوده " رفتار" وارد مي شويم.
2- و اما ، پرسش : اگر تعريف فرهنگ به مثابه مولفه هاي دروني انسان را بپذيريم در اينصورت اساسا" ما چگونه مي توانيم به اين مولفه هاي دروني راه يابيم؟فكر مي كنم تنها راه فهم مولفه هاي دروني هرفرد ابراز و بيان آن است. و بيان احساس ها ، باورها و نيازهاي هميشه خصلتي سمبوليك و نشانه اي مي يابد. در واقع، ما هيچگاه توانايي فهم بلاواسطه احساسات فردي و جمعي يك ملت را دارا نمي باشيم . آنچه ما از باورها ، احساسات و نيازهاي افراد مي فهميم بواسطه سمبل ها و نشانه هايي است كه مي آفرينند. اين صورت هاي زندگي ، كه بيان باورها ، احساسات و نيازهاي افراد مي باشد به صورت اشكال مختلفي منجمله دين ، اسطوره ها ،آيين و مناسك و بناهاي فيزيكي تجلي و بروز مي يابد. در واقع، با فرض اينكه ميان تمدن و احساسات ، نيازها و باورهاي ما فرق وجود داشته باشد اساسا" ، ما تنها از طريق تمدن ها است كه مي توانيم به ذهن جمعي يك ملت يا جامعه يا گروه اجتماعي رسوخ كنيم و به فهم دروني از نيازها ، احساسات و باورهاي آنها دست يابيم.
انسدادهای سیاسی واجتماعی معمولا" واکنش خود را بر کارگزاران فکری و فرهنگی منتقل کرده پرسش از ماهیت و نقش ایشان را به محور بحث تبدیل می کند . نقادی موضع و نقش روشنفکران نیز از سنخ اینگونه مباحث است که در امتداد بحران های اجتماعی – سیاسی کنونی ایران فضای مجازی را درنوردیده است.
احساس می شود پرسش از روشنفکری نیازمند تعیین موضع نسبت به مفهوم خودمختاری / ساختار می باشد.اعتقاد به خودمختاری نوع بشر بدان معناست که ما واجد عقل ناب و رها از آنچیزی می باشیم که در مکاتب ساختار گرا ، بعنوان عناصر ساختی شمرده می شود.
با فرض اعتقاد به عقل رها از هر زمینه ، روشنفکر تبدیل به « نقادی اجتماع » می شود که از یک سو سنت های مرسوم را مورد نقادی قرار داده در مورد عاقلانه یا خرافه بودن آنها نظر می دهد. ار سوی دیگر ،کنش صحیح را می نماید.در چنین موضعی – به قول نیچه - روشنفکران و فیلسوفان ، جایگاه کشیشان و روحانیون را اشغال کرده عملا" به وظیفه شناسایی حلال و حرام ،به مردم و توصیه در مورد عمل صحیح می پردازند. کشیشان نیز مانند روشنفکران با ادعای اتصال به وحی و کلام الهی که فراتر از هر گونه عناصر دل خواسته ، انسانی و تاریخی می باشد موضع برتر خود را در برابر اجتماع توجیه می کنند. امری که روشنفکر با استعلاء و فراتربردن عقل از هر گونه تاثیر پذیری از عناصر فرهنگی و سنت های مرسوم ممکن می سازد.
در صورتی که ما فرض خودمختاری نوع بشر و وجود عقل ناب را زیر سئوال ببریم و عقلانیت انسانی را گرفتار در عناصر فرهنگی ، سنت های اجتماعی و یا مفهوم ضمیر ناخودآگاه بدانیم در اینصورت ، مفهوم روشنفکری و جایگاه آرمانی آن زیر سئوال خواهد رفت. روشنفکر همانند سایر مردم ، خود در درون سنت های اجتماعی و فرهنگی زیسته و بالیده است. مفاهیمی که بکار می برد از ساختارهای زبانی گزینش می کند که محصول فرآیندی تاریخی و امری اجتماعی است.و منعکس کننده بسیاری از عناصری است که فراتر از فرد به اندیشه های وی شکل می دهد صدق و کذب را تعیین می کند.
در اینصورت ، روشنفکر بیش از هر چیز مدافع گشودگی و خلاقیت است که سنت ها و روایت های کلان اندیشه گی فرصت عمل آزاد و خلاق را از افراد می ستاند. روشنفکر ، بازیگوشی است که با نمایش ناسازه های موجود در متن ها و روایت های کلان ، ریزش هارمونی و نظم شکل دهنده متن را تقاضا می کند. بعبارت دیگر، روشنفکر ، با نمایش تضادهای موجود در هر متن و سنتی ، زمینه چندپاره شدن و واسازی آنها را فراهم می سازد. این گسل های و ترک های پیش آمده در روایت ها و متن های کلان ، امکان خلاقیت و عمل آزاد را فراهم می سازد. دغدغه روشنفکر ، نه توصیه این یا آن عمل یا دفاع از یک ایدئولوژی سیاسی در برابر دیگر ایدئولوژی ها به عنوان مبنای عقلانی و مطلوب برای زندگی بلکه اعطای فرصت به خود ودیگران برای رهایی از سلطه و هژمونی می باشد که روایت های کلان و ایدئولوژی ها فراهم می سازند.
یکی از بخش های تاریخ معاصر ایران که نیازمند پژوهش و تحلیل می باشد رویدادهای منتهی به اشغال ایران توسط متفقین است. تحلیل چرایی اشغال ایران در شهریور 1320 و سقوط رضا شاه
می تواند چراغی برای آینده ایران و مانعی برای جلوگیری از تکرار حوادث در آینده باشد.
آبراهامیان ، رضا شاه را نخستین حاکم ایرانی می داند که پس از عصر دولت صفوی توانست « با ابزارهای گسترده مدیریت ، نظم و سلطه ، جامعه را اداره کند و با تثبیت قدرتش قادر شد برنامه
بلند پروازانه اصلاحات اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی را آغاز نماید که آرزوی بسیاری از اصلاح طلبانه همچون عباس میرزا ، سپهسالار، امیر کیبر ، ملکم خان و ... بود (ایران میان دوانقلاب ، آبراهامیان،ص 124). دولت رضاخانی ، درحالی به قدرت رسید که از حمایت عمومی مردم و مجموعه ای از سیاستمداران غیر مذهبی ( عضو حزب تجدد ) و محافظه کاران ( عضو حزب اصلاح طلب ) برخوردار بود.
اما، اندک اندک وی به حذف بسیاری از نزدیکان وحامیان خود از عرصه قدرت پرداخت . اولین قربانیان ، محافظه کاران بودند. اما، این حذف به لایه های عمیق تری از نخبگان نیز سرایت کرد به نحوی که در سال های پایانی حکومت وی ،شخصیت هایی همچون تیمور تاش ، فیروز فرمانفرما ( دست راست شاه از 1320) ، سردار اسعد بختیاری ، فروغی و سپهبد امیراحمدی ( اولین سپهبد ایران ) را نیز شامل گردید. همچنین، مجلس ملی ایران ( مجلس اول تا پنجم) که مهمترین نهاد سیاسی واجتماعی بود که پویش های سیاسی و اجتماعی ایران را سامان و منعکس می کرد و بسیاری از شخصیت های مستقل شهری و نخبگان روستایی را در سامان دادن به امور مشارکت می داد از ابتدای به قدرت رسیدن رضاخان به دستگاه منصوب رضاخانی و ابزار تائید سیاست های وی تبدیل گردید.
در کنار حذف نخبگان و بی اثر سازی مجلس ، شاهد سرکوب احزاب و مطبوعات می باشیم. دراین میان ، تنها امید و نقطه اتکاء رضاخان ارتش ایران بود که وی سال های بیشماری را برای تجهیز و سامان دادن آن صرف کرده بود.این تحولات باعث گردید هرچه به سالهای پایانی دولت رضاخانی نزدیک می شویم سکوت و رکود بی سابقه ای بر فضای سیاسی ایران حاکم گردد .
فقدان مشاورین کافی و زبده در دستگاه حکومت باعث گردید نظام سیاسی از قدرت و انعطاف کافی برای درک تحولات داخلی و جهانی بی بهره شود. لذا، از اتخاذ مانورهای سیاسی و دیپلماتیک و چرخش های ضروری که می توانست حافظ منافع ایران و نظام سیاسی باشد ناتوان گردد. در این میان، ارتش که تنها پناهگاه و امید رضاخان بود با اولین حملات ، درعرض 3 روز شیرازه اش ازهم پاشید و رضاخان خود را تنها یافت.می توان عناصری را که عامل اشغال ایران بود در چهار دسته طبقه بندی کرد:
1- استبداد سیاسی و نفرت عمومی از حکومت رضاخانی ( تبدیل از دولتی که با حمایت بسیاری از مردم به قدرت رسید به حکومتی تنها )
2- از دست دادن نخبگان سیاسی ( در رابطه با اهمیت نخبگان نگاه کنید به نقش محمد علی فروغی در جانشینی پسر به جای پدر ؛ نقش احمد قوام در بیرون کردن شوروی از خاک ایران پس از اشغال)
3- فهم نادرست از روابط بین الملل ، جانشینی آمال و رویاهای شخصی به جای واقع گرایی
4- محاسبه غلط قدرت نظام سیاسی بالاخص در حوزه نظامی
اما، آنچه در این میان محوری می باشد استبداد سیاسی بود که باعث سکوت و رکود گسترده در عرصه سیاسی گردید.عمق این استبداد همانگونه که گفته شد دامن بسیاری از نزدیکان رضاخان را نیز گرفت . محمدعلی سفری در مجموعه قلم و سیاست ، داستان خانه نشینی ذکاءالملک فروغی رجل نامی عهد پهلوی و نحوه بازگشتش به قدرت را روایت کرده است. فروغی یکی از یاران رضاخان در به قدرت رسیدنش بود به علت شفاعت از ولی خان اسدی نایب التولیه آستان قدس رضوی مغبوض و خانه نشین شد. ولی خان اسدی پدر علی اکبر خان اسدی ، داماد فروغی بود که با پاکروان استاندار خراسان دچار اختلاف شد. سرانجام این اختلاف، محکوم شدن وی به مرگ و زندانی شدن فرزندان ( طبق روال رضاخان وقتی بزرگ خانواده مورد غضب قرار می گرفت تمام خانواده گرفتار می شدند ) بود. فروغی نیز که تا آن زمان مورد عنایت کامل شاه بود مورد غضب قرار گرفت و خانه نشین شد. وقتی که ایران اشغال و رضاخان خود را گرفتار می بیند دست نیاز به سمت فروغی دراز کرده به سوی او می شتابد تا ضمن پیشنهاد نخست وزیری ایران به او، تقاضای کمک برای حل بحران نماید. رضاخان به طور ناگهانی به دیدار فروغی می رود در پایان این مذاکرات شاه در حالی که در حال خروج از منزل فروغی بود دختری را در حیاط در حال بازی می بیند . به سمتش رفته سر او را در میان دو دست خود می گیرد. حدود نیم متر او را از زمین بلند کرده می پرسد آقای فروغی ، نوه شماست ؟
فروغی بلافاصله جواب می دهد بله قربان، نوه دختری چاکر و نوه پسری مرحوم اسدی است. شاه باشنیدن نام اسدی چهره درهم کشید ، چند لحظه سکوت کرد و به فکر فرو رفت . بعد خیلی جدی گفت خودتان ترتیب آزادی زندانیان سیاسی را بدهید. ( به نقل از مجموعه قلم و سیاست / محمد علی سفری ، ص 31)
روز دوشنبه ۱۱/۷/ ۸۴در مركز مطالعات حقوق بشر دانشگاه مفيد نشست « هويت زن در اديان » با حضور نمايندگانی از اديان توحيدی برگزار شد. خانم ها مرجان يشايائي ، توران بهرامي ، ژاسنت صليبي به ترتيب درباره نقش و جايگاه زن در دين يهود ، زرتشت و مسيحي صحبت كردند. آقاي مهدي مهريزي نيز به تبيين جايگاه زن در اسلام پرداخت . مطلبي كه مي آيد گزارشي از مطالب مطرح در نشست مي باشد اگرچه مطالب ارائه شده توسط سخنرانان بيش از هر چيز توصيفي از برداشت هاي موجود درآيين هاي چهارگانه فوق درباره زن بوده كمتر به موضوع بطور اختصاصي يعني " هويت " پرداخته اند.
یکی ازنکات جالب توجه در گفتارها تاکید بر مفهوم آخرزمان در برداشت های ارائه شده از آیین زرتشت و یهود می باشد.نکته جالب تر ، موضع علمای یهود در مورد تعطیل بودن احکام تا زمان ظهور منجی عالم بشریت می باشد که شبیه به برداشت بخشی از علمای سنتی شیعه می باشد.
در هر چهار برداشت ، اگرچه در حوزه نظری ما شاهد برابر انگاری زنان در برابر مردان می باشیم اما زمانی که وارد حوزه خانواده می شویم شاهد تغییر رویکرد هستیم. بطور مثال ، در آيين زرتشت زنان چنان خادم مردان هستند كه بايد روزانه سه بار در پيشگاه مرد سجده كنند.
Ø هويت زن در آيين يهود؛ سركار خانم مرجان يشايائي ( نمايند انجمن كليميان )
دين يهود ، مبتني بر نظامی حقوقي است. بعد از فروپاشي معبد دوم ( 70 سال بعداز ميلاد) توسط روميان ، شاهد عرفي شدن نظام حقوقي مي باشيم. اولين گام در اين زمينه ، تعطيل كردن اجراي احكام حدود مانند اعدام و قطع دست تا « ظهور منجي عالم بشريت » مي باشد.دراروپا ، فعاليت دادگاه هاي يهودي تا قرن 18 براي تنفيذ قوانين يهودي ( بجز قصاص و حدود ) ادامه داشت.با طرح انديشه هاي جديد در زمينه « خودمختاري نوع بشر » و تاكيد بر حق قانون گذاري عام توسط انسان ، شاهد محدودتر شدن حوزه فعاليت دادگاه هاي يهودي به امور ازدواج، طلاق ، ارث و وصيت مي باشيم. لذا، طي فرآيند گفته شده شريعت يهودي به مرور زمان به قوانين عرفي تبديل مي شود.اگرچه ، علماي يهود در برابر عرفي شدن قوانين خانواده مقاومت نموده اند. از نظر ايشان ، وجود قوانين سخت گيرانه فعلي ازدواج، ضامن استحكام خانواده مي باشد. همچنين ، ثواب تنها در چارچوب خانواده شرعي رخ مي دهد لذا ، ضرورت دارد از حريم خانواده دفاع شود.
سهم دختر يهودي از ميراث پدري ، صرفا" جهيزيه مي باشد.اگرچه ، با اصلاح قانون ، سهم ايشان به يك دوم سهم پسران افزايش يافت.دختر يهودي ، مانند دختران مسلمان ، حق درخواست طلاق ( و طلاق غيابي ) را ندارند. اگرچه با گسترش فرقه « رفورميست ها » در آمريكا شاهد دور زدن قوانين يهودي مي باشيم.
در بحث از طلاق ، پيشنهاد قراردادن حق طلاق بعنوان شرط ضمن عقد در « گنگره جهاني زنان يهود » ارائه گرديد . اما ، اين راه حل تنها زماني عملياتي است كه مقاومت در برابر طلاق ابتدا برچيده شود.
برخلاف تمام دنيا، شاهد حركت جامعه يهودي ایران به سمت مذهب مي باشيم.جامعه يهودي ایران ، سنتي ترين مدل جامعه يهودي در جهان است . و هر روز بيشتر و بيشتر مذهبی مي شود.
در آيين يهود مذهب از مادر به ارث مي رسد . در تورات تشخص زيادي به زن داده شده است . خداوند در تورات مي گويد كه :« ما تورات را به دست زنان سپرده ايم » .دربرداشت ارتدوكس از آيين يهود ، هويت زن در نهاد خانواده به صورت مادر ، خواهر و همسر معنا مي يابد. اگرچه برداشت هاي محافظه كار ، رويكردهاي فردگرايانه تري را انتخاب كرده اجازه فعاليت زنان را بعنوان روحاني و پيش نماز ممكن كرده اند. با ظهور رفورميست ها ، شاهد حركت به سمت فردگرايي ، تضعيف خانواده به نفع هويت فردي ، رانده شدن قوانين شرعي به حوزه خصوصي و اتخاذ رويكرد برابري خواهانه ميان انسان مي باشيم.
Ø هويت زن در آيين زرتشت ؛ سركار خانم توران بهرامي ( نمايند انجمن زرتشتيان )
خانم توران بهرامي مطالب خود را با ذكر تاريخچه دين زرتشت آغاز كردند. 3743 سال از ظهور آيين زرتشت مي گذرد و زن كاملا" برابر با مردان مي باشد. اهورا مزدا ، شش ويژگي دارد كه سه ويژگي ( خردمقدس ، نظم و قانون ، قدرت و توانايي ) آنها نشانه روح مذكر بوده سه ويژگي ( عشق ، كمال و رسايي ، و جاودانه ) ديگر به روح زنانه اختصاص دارد.
نعمت هاي خدا به انسان دو چيز است :« 1- حق گزينش 2- خردمقدس ». زرتشت دو دختر داشت كه دومين آن پورچيستا بود. زرتشت زماني كه جاماسب از پورچيستا خواستگاري كرد وي را در انتخاب همسر آزاد گذاشت و گفت :« بررسي كن آيا با توجه به خرد مقدس تو جاماسب مطلوب تو است ».از نظر كريستين سن ، راز موفقيت هخامنشي برابري زن و مرد بود.
در دين زرتشت قبل از مسيحيت ماشاهد تثليث مي باشيم. تثليث زرتشت حول اهورامزدا ، ميترا ( روح مردانه /آقتاب و گرمي ) و آناهيتا ( روح زنانه / آب پاك و مبرا، ايزد بانوي آب ) شكل مي گيرد.
در آيين زرتشت زن و مرد با هم پيمان همسري مي بندند تا فرزنداني بدنيا بياورند كه به نيروي نيكي كمك و با نيروي بدي مبارزه كند تا زمينه « ظهور نجات بخش انسانيت » فراهم گردد.در آيين زرتشت بجز در موارد خاص ( زانيه يا نازا بودن زن ) طلاق وجود نداشته اگرچه با تصويب قانون خانواده در سال 1348 ، طلاق قانوني شد. بعد از مرگ پدر ، مادر ولي قهري فرزندان مي باشد. زن ، در آيين زرتشت در صورتي كه جهيزيه به خانه شوهر نبرده باشد سهمي برابر با مرد در ارث دارد اما ، در صورت ازدواج و دريافت جهيزيه ، سهم ارث وي نسبت به پسر نصف مي شود. در صورتي كه شوهر ناتوان از اداره خانواده يا محجور باشد زن مي تواند ولي شوهر خود گردد. در اوستا زن به « روشني و فروغ خانه » تشبيه شده مرد « صاحب ، آقا و كدخداي خانه » است. همچنين ، زن لازم و ملزوم يكديگر بوده « مكمل هم هستند » .
Ø هويت زن در آيين مسيحيت ؛ سركار خانم ژاسنت صليبي ( عضو هيات علمي پژوهشگاه علوم انساني )
خانم ژاسنت صلیبی ،سخنان خود را با ارائه تعریفی از هویت آغاز کرد. سپس به طرح این نکته پرداخت که هویت زن مسیحی را می توان با خوانش عهد عتیق و عهد جدید فهمید.وی ، سخنان خود را حول مضامین عهد جدید و تفاسیر علمای مسیحی سامان داد. تنها قانون موجود در عهد جدید عبارت است از توصیه به اینکه « یکدیگر را دوست بدارید ». در عهد جدید ، هویت زنان با آرزوی باکره بودن که بنیاد رهبانیت است گره خورده است . عیسی آشکار نمود که « ثمره بکارت ، ایمان است ». زن از مرد آفریده شده است و موافق و معاون مرد است. در مسیحیت رابطه زن با مرد برابر با رابطه مسیح با کلیسا است. مسیح می گوید : « ای زن ها از شوهرانتان اطاعت کنید چنان که کلیسا مطیع مسیح است ». انجیل خطاب به شوهران می گوید :« ای شوهران ، همسران خود را آنقدر دوست بدارید که مسیح کلیسا را دوست دارد». مسیح به خاطر کلیسا خود را کشته شد.شما نیز از همسرانتان مراقبت کنید .زن همانند بدن مرد است و مرد از آن باید حراست کند ».
ازدواج ، رابطه ای ناگسستنی است . و طلاق ( به غیر از دلیل زنا ) باعث می شود در صورت ازدواج دوباره مرد با زن جدید، زناکار باشد همچنین ، هر زنی شوهرش را ترک کند زناکار است. کاتولیک ها طلاق را مشروع نمی دانند اما جدایی را می پذیرند. در مواردی همچون زناکاری و معلولیت ، جدایی به مدت هفت سال صورت می گیرد . بعد از هفت سال اگر یکی از طرفین ازدواج کند طلاق جاری است.
پولس رسول ، زنان را دعوت به حضور در اجتماع عبادی با حجاب و رعایت سکوت می کند و اگر سئوالی داشته باشند باید از شوهرانشان بپرسند نه از کلیسا .زن نمی تواند تعمید دهد و کشیشی زن ممکن نیست. زنان نمی توانند به مردان چیزی ( مطالب مذهبی ) یاد دهند زیرا باعث تسلط زنان بر مردان می شود.
در انجیل مطالب زیادی درباره حقوق زنان وجود ندارد . این پروتستانیسم بود که بعبارتی فقه مسیحی را براساس عرف بنیاد نهاد. در پروتستانیسم هویت زن دچار تحول شد و زن و مرد برابر شدند.
Ø هويت زن در آيين اسلام ؛ جناب آقاي مهدي مهريزي
حجت الاسلام مهریزی سخنان خود را باگزارشی از ادیان چهارگانه شروع کرد. زرتشت ، مسیح ، یهود و اسلام به ترتیب 2 ، 25 ، 35 ، و 300 آیه در رابطه با زنان بیان کرده اند که نشانه رشد تدریجی بحث از زنان دراین متون است. به دو صورت می توان به پژوهش در زمینه ادیان پرداخت .رویکرد اول ، تلاش برای اثبات برتری خود و نقد دیگران است که روشی مطلوب نیست. رویکرد دوم، بررسی تبادلات بین ادیان می باشد.
بطور مثال، آنچه در آیه معراج به نقل از امام رضا ، و از طریق عبدالعظیم حسنی و سهل بن زیاد آدم قمی به ما رسیده است بخش هایی وجود دارد که با روایت اهل سنت تضاد دارد. این بخش ها که در انتها حدیث آمده است اشاره به آن دارد که پیامبر در معراج ، زنانی را دید که هر یک به نحوی در حال عذاب دیدن بودند. هنگامی که حضرت فاطمه از پیامبر پرسید « علت کیفر ایشان چه بود ؟» پیامبر 11 گناه را برشمرد . در این حدیث به نقل از پیامبر 11 گناه همانند نمامی ، سخن چینی ، عدم دوری از نامحرم را بر می شمارد که زنان به خاطر ایشان درعذاب هستند. مهریزی معتقد است این بخش از روایت که در نقل قول های اهل سنت وجود ندارد جعلی بوده عینا" گزارشی از کتاب « ارداویراف نامه » است که تحت تاثیر محیط ایرانی بدان افزوده شده است. وی مثال های دیگری را نیز ذکر می کند که نشانه اقتباس یا رسوخ ادیان در یکدیگر می باشد.
وی در مرحله دوم سخنان خود به تقسیم بندی آیات قرآنی مرتبط با زنان می پردازد . وی این آیات را به چهار طبقه تقسیم می کند:
1- آیاتی که به جنبه تکوینی و شخصیت زن پرداخته اند.
2- آیاتی که به توان زن برای کسب کمالات اشاره کرده اند.
3- آیات مرتبط با مسائل خانواده
4- مشارکت اجتماعی زنان
در بعد تکوینی، زن در آفرینش برابر با مرد می باشد . خدا ، بشر را مورد خطاب قرار می دهد آنها را برابر می خواند. در الگوی تحلیلی قرآن ، هرجا که می خواست زن را به صورت خاص خطاب می کند . لذا، می توان نتیجه گرفت که مفهوم « بشر » اشاره به زن و مرد مشترکا" دارد.
در بعد دوم، که اشاره به توانمندی های زنان دارد شاهد مثال آوردن از زنانی همچون فرعون و مریم در کنار مردان می باشیم . قرآن احساس مادر مریم هنگام زاده شدنش را روایت می کند که از اینکه با تولد دختری ، وی نمی تواند نذر خود را که همانا خادم شدن کودک می باشد به جا آورد . اما ، قرآن در جمله ای معترضه می گوید « تو نمی دانستی و خدا می دانست . مرد ، زن نمی شود ».( این جمله حکایت از جایگاه زن در امری است که ظاهرا" در انحصار مردان باید باشد). لذا، می توان گفت راه برای سیرو سلوک زنان همانند مریم باز است.
درحوزه خانواده ، زن و مرد مکمل یکدیگر می باشند. مودت و رحمت امری طرفینی است. زنان و مردان بطور مشترک به احترام به والدین دعوت شده مشاوره زن و مرد در امور مشترک توصیه شده است.
در حوزه چهارم ، مشارکت اجتماعی می باشد. قرآن به شرح حال ملکه سبا می پردازد که در یمن فعلی حکمرانی می کرد . همچنین، از دختران شعیب یاد می کند که چوپانی می کردند اما ، در هر دو مورد نقدی بر اعمال آنها نمی زند.
همچنین، مفاهیم سیاسی و اجتماعی ( همانند بیعت ، هجرت ، مباهله ، کسب و کار اقتصادی ، مالکیت بردرآمد و امربه معروف و نهی از منکر ) به تصریح به صورت برابر مطرح شده است.
اما، آیاتی وجود دارد که تعداد آنها 11 مورد می باشد که محل بحث و جدال در زمینه حقوق زنان است. این یازده مورد به « خلقت زن از مرد» ، « به رشد زنان در زیور آلات و ناتوانی شان دردفاع از خود » ، « مکر زنان » ، « حاکم بودن مرد بر زن » ، « ........ » ،« کشت زار بودن زنان بر مردان » ، « برابری شهادت 2 زن با شهادت یک مرد » ، « تفاوت ارث » ، « تعدد زوجات » ، « حجاب » و « اختصاص پیامبری به مردان » می باشد.
در بررسی این آیه می توان سه شیوه را مورد توجه قرار داد . دسته اول، به نوع نگاه و برداشت مفسر باز می گردد. بطور مثال ، آنچه در مورد نشو و نما زنان در زیورآلات گفته شده معطوف به بت ها می باشد. همچنین، این سخن که « مکر زنان ، بزرگ است » سخن عزیز مصر است نه خدا.
دسته دوم ، آیات را باید با توجه به زمینه های آنها مورد توجه قرار داد . بطور مثال، برابر گواهی و شهادت دو زن در برابریک مرد ، می تواند با توجه به سطح دانش و توانمندی زنان در آن دوره نسبت به مردان مورد تفسیر قرار گیرد.دسته سوم از این آیات نیز معطوف به شرایط تکوینی و ساختار متفاوت فیزیکی زنان می باشد مانند حجاب.
صحبت های اخیر دكتر ملكيان در باب « تجدد و ایرانیت » و بطورخاص پروژه دکتر سید جواد طباطبایی ، بحث های جدی را برانگیخت . آنچه می آید توصیفی از گفتارهای ایشان و طرح پرسش هایی در رابطه با ناسازه های موجود در اندیشه ایشان است.
Ø ملکیان چه می گوید:
1- برخلاف نظر طباطبایی ، مشکلات ما امری بیرونی ( سیاسی ، اجتماعی ، حقوقی و ... ) نیست بلکه درونی بوده راهکار آن توجه به فرهنگ می باشد.
2- دومین نقطه اختلاف ، درباب مولفه های ایرانی بودن است : اساسا" ، مولفه ایرانی بودن چیست ؟
3- نمی توان باورهای قبل از اسلام را ایرانی و اسلام را غیر ایرانی فرض کرد.
4-یکی از بزرگ ترین دروغ ها ، وجود تاریخ و تمدن در ایران است.
5- مرز ایران کجاست ؟ آیا، سمرقند و بخار ، و سایر نقاط جداشده از ایران قدیم جزء ایران می باشند؟
Ø پروژه ملکیان:
از نظر ملکیان ، دکتر طباطبایی ، مشکلات و مصائب ما را جنبه ای بیرونی « Objective » بخشیده است که راهکار آن در تجدد می باشد. منظور وی از مشکلات بیرونی ، مسائل سیاسی ، اجتماعی ، حقوقی و تعلیم و تربیت می باشد. اما، از نظر دکتر ملکیان ، « مشکلات اساسی ما در درون خود ما می باشد .همان چیزی که گاهی از آن به اصالت فرهنگ ( Culture ) تعبیر کرده ام و بنابراین اولین مشکلم با ایشان این است که او به اصالت فرهنگ قائل نیست ». ما به نوعی روانشناسی ، وظیفه شناسی ، ارزش شناسی و انسان شناسی فلسفی و عرفانی نیازمندیم . بااینهاست که ما می توانیم مشکلات انسان را حل بکنیم نه با تجدد ایرانی و غیر ایرانی.
اگرچه وی ، هیچ تصویر روشنی از مفهوم فرهنگ ارائه نمی کند لذا، هرگونه ارائه تفسیری در این زمینه شاید به درستی نتواند برداشت های ملکیان را توضیح دهد . با فرض اینکه منظور وی ، تعریف مصطلح از فرهنگ می باشد آیا، فرهنگ گرایی ملکیان با رویکرد مدرنیته ایرانی تضاد جدی دارد و شیفت از آن است؟
پیش از پاسخ گویی به سئوال ما نظری بر مفهوم فرهنگ می اندازیم:فرهنگ « مجموعه عناصر عینی و ذهنی که در سازمان های اجتماعی جریان می یابند و از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند ، میراث اجتماعی، یا میراث فرهنگی یا فرهنگ نام دارد . هر فرهنگی مرکب از افراد با ویژگی های فرهنگی فراوانی است . ویژگی های فرهنگی با یکدیگر در می آمیزند و واحدهایی بزرگ به نام مجموعه فرهنگی می آفرینند».( فرهنگ سیاس/ مولف : علی بابایی / ص 407) . بعبارت فرهنگ عبارت است از « مجموعه یافته ها ی آدمی در ارتباط با دورانی که برای رسیدن به تمدن طی کرده است . ... که ترکیبی است از کلیه دانش و علم و فن و باورهای مذهبی ،سنن و آداب ، سیاست و پویش اقتصادی ، ارزش های متفاوت و هزاران عامل جغرافیایی تار یخی و اجتماعی و غیره در یک جامعه که اولا" با جامعه دیگر متفاوت است ثانیا"، خود به نسبت نوآوری های عمومی پویاست و نه ایستا .» ( واژه ها و اصطلاحات سیاسی / دکتر فرهیخته ص 575) . با توجه به دو تعریف فوق می توان عناصر شکل دهنده تعریف فرهنگ را به شکل زیر خلاصه کرد:
1)- فرهنگ ، مجموعه ی از دستاوردهای مادی ( عینی ) و ذهنی می باشد.
2)- منظور از دستاوردها ، توانمندی ها و تولیدات نسل های مختلف می باشد که طی تاریخ انباشته شده است. لذا، در بررسی این توانمندی ها ، نیازمند رویکردی تاریخی و بین نسلی می باشیم.
3)- فرهنگ ، هویتی ترکیبی و مجموعه ای دارد و نه ضرورتا" ، هویتی ناب و کلیتی یکپارچه . لذا، ما شاهد تکثر ، تضاد و تشابه ها در یک مجموعه فرهنگی می باشیم.
4)- آنچه مجموعه ای از دستاوردهای مادی و ذهنی بشر را در چارچوب یک فرهنگ مفصل بندی می نماید وجود ویژگی های و مقوله های (Category ) پایدار و مستری می باشد که در پس پشت عناصر ناهمگون و متضاد موجود در زندگی یک ملت یا مجموعه انسانی، ثابت باقی مانده این تکثر را کلیت و شکل می دهد.
5)- مجموعه های فرهنگی (به مثابه مجموعه ای از قواعد کنش به قول ویتگنشتاین )، دارای خویشاوندی می باشند . یعنی می توان با نسبت سنجی میان مجموعه های فرهنگی بطور مثال ایران و یونان ، شباهت ها و تفاوت هایی میان آنها یافت. هر میزان، شباهت ها و عناصر پایدار فرهنگی ، میان دو مجموعه بیشتر باشد خویشاوندی و نزدیکی آنها نیز بیشتر است. لذا، مرزهای بسیار سخت و سفتی نمی توان میان مجموعه های فرهنگی کشید.
6)- مجموعه های فرهنگی در عین داشتن خویشاوندی ، مبنای تمایز گذاری میان جمعی از مردم با دیگران هستند.
Ø پاسخ ها و پرسش ها:
در ذیل رویکرد فرهنگ گرایی می توان پاسخ ها زیر را به گفتارهای ملکیان سامان داد. که عبارتند از:
1. اگر ، منظور ملکیان از فرهنگ ، برداشت مصطلح از آن است که در سطور بالا آورده شد در اینصورت اساسا"،توجه به فرهنگ ،با رویکرد طباطبایی از چند جهت شباهت دارد: 1- از این نظر که نیازمند رویکردی تاریخی است 2- از این نظر که در رویکرد تاریخی توجه ما به تحقق یافتگی فرد در طی زمان می باشد. این تحقق یافتگی که به صورت نهادهای اجتماعی ، دین ، هنر و فلسفه بروز می کند همان چیزی است که در برداشت مصطلح فرهنگ خوانده می شود.3- برخلاف نظر ملکیان ، فرهنگ در تعریف مرسوم ، نه امری درونی بلکه امری بیرونی است که رفتار و کنش فردی را مقید می کند. اما،احتمالا" ملکیان ،از فرهنگ گرایی امر دیگری را مراد می کند. که خود باید آن را توضیح دهد
۲- در پاسخ به این سئوال ملکیان که ما ایرانی ها در چه چیزی با دیگران فرق می کنیم که آن را مولفه های ایرانی می شماریم؟ » می توان گفت تفاوت ما با دیگران ، تفاوت فرهنگی است. تفاوتی ،که مبنای پژوهش و پروژه ملکیان است.
۳- از نظر ملکیان صرف داشتن تاریخ،اسطوره ها ،دین و آداب متفاوت نمی تواند مبنایی بر جداانگاری خود از کلیت زندگی بشری و مبنایی برای تمایز گذاری جوهری میان خود و دیگران باشد. از نظر او ، این مولفه هیچ تاثیری بر « باورها،احساسات و عواطف ،و یا نیازها و خواسته های ما » ندارد . و تا چیزی بر این سه مولفه تاثیر نگذارد کاره ای نیست . ولیکن ،در برابر این ادعای ملکیان باید گفت در صورت ی که صرف داشتن تاریخ ،اسطوره ، دین و آداب که مولفه های فرهنگی می باشند نمی تواند مبنای تفاوت ما باشد در آنصورت ،اساسا" « اصالت دادن به فرهنگ » که خود مجموعه ای از این عناصر می باشدامری بی معنا ست. در اینصورت کارکرد ،« پژوهش در زمینه فرهنگی » و « اصالت دادن به آن » برای انسان معاصر چیست ؟
۴-اعتراض ملکیان به تمایز گذاری میان ایرانیت و اسلام وارد نیست. میان ، زرتشت و مانی با اسلام ،یک تمایز اساسی وجود دارد. تمایز فوق در این نکته است که ادیان فوق محصول ذهن ایرانی است و نشان دهنده توانمندی ها و دغدغه های فکری – اجتماعی وی است . در حالی ،اسلام خود را امری فرابشری می نماید.اگرچه می توان به جای واژه اسلام ،شیعه ۱۲ امامی را قرار داد . در آنصورت ، می توان این پرسش را طرح کرد که شیعه به مثابه تفسیری از اسلام که در میان ایرانیان بسط یافته است چه میزان تحت تاثیر وجوه فرهنگی و سابقه تاریخی ما است؟لذا، می توان گفت تا حدی که برداشت کنونی ما از مفهوم شیعه تحت تاثیر روحیات و عناصر فرهنگی ایرانی است می توان آن را جزئی از فرهنگ ایرانی قرار داد.
۵- ملکیان می گوید :« یکی از بزرگترین دروغ هایی که ما به تاریخ گفته ایم این است که ما فرهنگ و تمدن عظیمی داشته ایم ». اگر میان قدرت اجتماعی و سیاسی یک ملت با توانمندی های ذهنی آنها رابطه مستقمی برقرار باشد در اینصورت ملکیان باید پاسخ دهد در صورتی که ما فاقد بنیه فرهنگی کافی در قبل از اسلام بودیم پس چگونه دولت های ایرانی توانستند ضمن بسط و توسعه مرزهای جغرافیای خود سال ها بر گستره وسیعی از جهان حکومت نمایند؟بی شک ،صرف داشتن قدرت نظامی نمی تواند ضامن دوام این حکومت ها در دورانی طولانی باشد و نیازمند درجه ای از فرهیختگی نسبت به دیگر اقوام برای امکان کسب هژمونی و سلطه می باشد. علاوه ، برآن ،می توان با رجوع به گفتارهای افلاطون در کتاب « جمهوری » و « قوانین » نشان داد که چگونه افلاطون ( که مورد ستایش ملکیان است ) به تمجید از حکومت های ایرانی و توانمندی های آنها در اداره جامعه خود می پردازد. و اساسا"،یکی از علل ،جوش و خروش افلاطون برای بنیان گذاری فلسفه خود نه وجود وضعیت رو به کمال در یونان بلکه انحطاط آن است. افلاطون ،افلاطون شد چون می خواست از انحطاط یونان جلوگیری کند. او در جستجوی « راهی به رهایی » ،نگاه خود را به سایر ملل منجمله ایران دوخته بود. و تمجید وی در آثار خود از ایران نیز نشان دهنده این الگو گیری است. در واقع،افلاطون منتقد عصر خود است که با نگاه به مهم ترین « تمدن های زمانه » سنت های یونانی را به نقد می کشد.
۶- ملکیان ضمن مبهم خواندن واژه ایران، می پرسد :« ایران کجاست ؟ اگر ایران ،مفهومی جغرافیایی است آیا در اینصورت افغانستان،خوارزم ،قفقاز و بخارا که روزگاری جزء ایران بودند حال « ناایرانی » هستند؟ از نظر ملکیان نمی توان « چیزی که مرز جغرافیایی ، تاریخی ، روانشناسی و جامعه شناسی اش مشخص نیست را این چنین مورد تحقیق » قرار دهیم .در پاسخ باید گفت :« ایران واحدی فرهنگی است که مرزهای آن را نه جغرافیا ، بلکه ویژگی ها و مقوله های (Category ) پایدار و مستری تعیین می کند که در پس پشت عناصر ناهمگون و متضاد موجود در زندگی مجموعه ای از انسان ها،ثابت باقی مانده این تکثر را کلیت و شکل می دهد ».تمام حوزه های جغرافیایی که وی بدان ها اشاره می کند می تواندجزئی از واحدهای فرهنگی به نام ایران باشد در صورتی که این ویژگی های مستمر و پایدار را حفظ و بازتولید کرده باشند. در اینصورت ،هر میزان عناصر موجود فرهنگی در این حوزه های جغرافیایی ، نزدیکی بیشتری با ویژگی های فوق داشته باشند دارای خویشاوندی بیشتری بافرهنگ ایرانی بوده ما می توانیم از دوری و نزدیکی آنها با واحد فرهنگی به نام ایران سخن بگوییم.
۷- ملکیان ،مبنا قرار دادن گذشته را برای تائید یک سیاست یا رویکرد ( مثلا" تجدد ) در زمان فعلی را بی منطقی می داند که بامبانی دینی ما هم که نقد آباء گرایی است صادق نیست. توجه به گذشته به معنای ،پذیرش غیر نقادانه آن نیست . اساسا" ،یکی از رویکردهای طباطبایی استفاده از نظریه گسست گفتمانی ، ریشه گرفته از برداشت های فوکو می باشد. هر گونه بررسی گذشته نه تلاشی برای بازتولید آن ،بلکه اساسا" ،راهی است برای گسست ازآن . لذا،همیشه گذشته در موقعیت نقادی قرار دارد. اگرچه ، هیچگاه نمی توان ، از گذشته بطور کامل جدا گشت زیرا، نوع آوری همیشه عناصری از گذشته را با خود به همراه دارد.
۸- در نهایت ، به ابتداء سخنان ملکیان باز می گردم و چهار پرسش را طرح می کنم:
۱-۸) با توجه به ابهام موجود در واژه « اصالت فرهنگ » ،برای فهم پروژه ایشان ضروری است استاد ملکیان تعریف خود را از آن ارائه کنند؟
۲-۸) اساسا"،برای من به عنوان یک دانشجو قابل فهم نیست میان « نوعی روانشناسی ،وظیفه شناسی ، ارزش شناسی و انسان شناسی فلسفی و عرفانی » چه نسبتی برقرار است . بطور مثال،انسان شناسی فلسفی مقدمه هرگونه برداشت ما از کنش انسانی است و بر روانشناسی گرایی ،فرهنگ گرایی و هر رویکرد دیگری تقدم دارد. اگر ما، انسان را موجودی تاریخی یا سوژه خودآگاه و مختار یا سوژه گرفتار در ضمیر ناخودآگاه فرض کنیم رویکردی ما نسبت به مسائل انسانی تفاوت اساسی خواهد داشت. در واقع، زمانی که فردی از رویکرد تاریخی یا فرهنگی دفاع می کند پیشاپیش « موضع مشخصی را در رابطه با ماهیت انسان » اتخاذ کرده است.لذا، تقاضایی که من می خواهم مجددا" طرح کنم اینست که استاد واژه های و رویکردهای پیشنهادی خود را بطور روشن تری بیان کنند.
۳-۸)- دکتر ملکیان می گویند :« مشکلات اساسی ما در درون خود ما می باشد » . لذا ما به نوعی روان شناسی نیاز داریم. پرسش من این است که اساسا"، « راهی که دکتر ملکیان برای ورود به درون انسان ها می شناسند چیست؟» آیا به جزء محصولاتی و آثاری ( مانند اسطوره، دین ،فلسفه و... ) که انسان ها پدید می آورند و از طریق آنها خود را تحقق می بخشند راه دیگری برای ورود به ساحت درونی بشر داریم؟
۴-۸)- با توجه به نکته مورد اشاره اساسا" رویکرد دکتر ملکیان به رابطه میان ذهن و عین چیست که پرسش محوری فیلسوفان بزرگی همچون هیوم،کانت و هگل بوده تلاش برای پاسخگویی به این پرسش ها باعث پدید آمدن فلسفه هایشان گشت ؟
مطالبی در اینباره:
۱- گزارشي درباره پاره ای از اندیشه های مصطفی ملکیان
۲-پيرامون "تجدد ايراني" به قلم يحيي مسعود نژاد
۳- نظر مجيد زهري درباره سخنان ملكيان
۴-نقد چيست؟ نوشتاری از محسن مومنی درباره نقد هايی که بر سخنان ملکيان رفت