تبليغاتX
"مهدي كاظمي ( تحليل هاي روزانه )
مهدي كاظمي (تحليل هاي روزانه )
تحلیل های روزانه مهدي كاظمي درباره سياست ، اجتماع ، فرهنگ و زندگي
چهارشنبه سی ام فروردین 1385
امر استعلایی گریز ناپذیر است ؟

من نمي دانم  اين گفتگوي در گرفته ميان من و میثم  عزيز ثمربخش است يا نه. فضاي مجازي با وجود تمام قوت ها ، مبتني بر نوشتار است .و گفتارها چون در قالب مفاهيم در مي آيند و نظم مي گيرند در بيشتر مواقع ناتوان از انتقال داده هاي ذهني هستند لذا، ابهام بطور مضاعف استمرار مي يابد بالاخص اينكه موضوع بحث امري فلسفي باشد. همچنين ، نمي دانم آيا مي توان بطور مستقيم از دانش فلسفه براي توصيف و تحليل صريح رويدادهاي سياسي و فرهنگي استفاده كرده يا نه؟ اما، شايد اين رويدادها بهانه اي باشد براي تمرين گفتگو ، ايجاد ذوق و شوق براي نوشتن در وانفساي بي اميدي . و اما، چند نكته در مورد ياداشت دوست عزيز به نظرم رسيد كه نيازمند توضيح است.

قبل از هرچيز مي پذيرم كه برداشت من از «اسلام » و تصويري كه از پيامبر دارم اندكي نخبه گرايانه است اما ، نخبه گرايانه نه به معناي روشنفكرانه . بلكه اشاره من به ابتناء آن به نص است در برابر مشهورات زمانه.و اما، نكاتي در مورد امر استعلايي و فلسفه هگل.

  1. امر استعلایی گریز ناپذیر است؟

هدف من از بيان ديدگاه هاي هبوم ، كانت و نيچه نشان دادن اين نكته بود كه امر استعلايي چگونه در انديشه آنها شكل مي يابد. در مورد نيچه هم بايد نكته اي را اضافه كنم كه جايش خالي بود. نيچه كه خود بر ضد امر استعلايي قيام مي كند به بازتوليد امر استعلايي به شكل ديگر كمك مي نمايد. اگر در كانت و هگل ، عقل استعلايي و مطلق مبناي متافيزيكي انديشه را شكل مي دهند مفهوم قدرت در انديشه نيچه چنين وجهي مي يابد به نحوي كه در  آثار انديشه ورزاني مانند فوكو، قدرت عملا" كارويژه اي متافيزيك مي يابد لذا، وقتي از فوكو درخواست مي شود كه قدرت را تعريف كند وي ناتوان از اين مساله مي گردد زيرا قدرت به مثابه امري متافيزيكي كليت وجود و روابط مادي ما را در برگرفته است و قابل تعريف نيست و تنها با ترسيم و توصيف مي توان وجود آن را نشان داد. همان كاري كه فوكو در تاريخ نگاري هاي خود انجام مي دهد. در واقع ، در فلسفه هاي جديد زبان ، قدرت يا فرهنگ به مثابه امر كلي عمل انساني را شكل مي دهند و عملا" نقشي متافيزيكي مي يابند . اين نشانه مرا به اين باور رسانده است كه فرار از متافيزيك در اشكال مختلف آن ممكن نيست و عملا" نفي يك متافيزيك ، به توليد شكل جديدي از آن مي انجامد . با توجه به اين اوصاف احساس مي كنم گريز از انديشه متافيزيكي و استعلايي تا حد زيادي ممكن نباشد و تنها اشكال ظهور آن تغيير مي يابد.

هویت ناب ممکن است ؟

در مورد " لا" در اندیشه هگل فکر می کنم یکی از نکات مثبت دیدگاه های وی تاکید بر هویت غیر ناب است. هگل امر ناب را انتزاعی می داند که ساخته مفاهیم ذهنی است لذا، " لا " بدون " آری گفتن " به هستی ممکن نیست. کاپلستون در تفسیری از این موضوع می گوید که دیالکتیک هگل مبتنی بر سه مفهوم " هستی " ، " نیستی "و " شوند " است. از نظر هگل مفهوم هستی ناب نامتعین بوده اگر بکوشیم  به مفهوم هستی ناب بی هیچ تعینی در ذهن بندیشیم به هیچ چیز نیندیشیده ایم. ذهن در این حرکت از هستی به نیستی گذر می کند و این گذرهای پیاپی از هستی به نیستی و بالعکس را ، هگل " شَوَند " می نامد.« بنابراین ، هستی را می باید شوند انگاشت . به عبارت دیگر ، مفهوم مطلق همچون هستی ، برابر است با مفهوم مطلق همچون شَوَند ، [ یعنی ] همچون فرایندی از خود – پروری ».[1]

لذا، با این تفسیر شدن صرفا" انکار نیست بلکه نیازمند تائید نیز هست و اساسا" غیر قابل تفکیک است . من نیز بدان خاطر بر "لا"  تاکید کردم که شما "لا" گویی پیامبران را به مثابه امری منفی نمایش داده بودید در حالی که "لا" خود جزئی از " آری " است.با این تفاسیر با کلام شما موافق هستم که

... شدن تنها در «لا» متجسم نیست، «آری» را نیز در بر دارد. و به نظر من وقتی صحبت از «روح» به میان می‌آید، منظور آن است که این دو جنبه، با هم در نظر گرفته شوند. منظور آن است که اصالتِ «روح» (که بافته‌ای از «آری-نه» است) جلوه‌گر شود. منظور آن است که بفهمیم همه‌ی «آری»ها و همه‌ی «نه»ها، تنها در انتزاع ذهنی و با فاصله گرفتن از واقعیت است که حضور دارند. واقعیت یک «روح» است. «نه»، به تنهایی قادر به هویت‌سازی نیست، نیاز به «آری» دارد.

  1. عقل به مثابه امر قدسی !

تنها نکته ای که می خواهم در این باره بگویم این است که عقلانیت روشنفکری تلاش دارد حقایق را در قالب مفاهیم بریزد و دراین ادعاد ، از موضعی غیر انتقادی نسبت به خود با ایمان دینی برخورد می کند. اگر می گویم عقل ، امرقدسی شده است به معنای این نیست که همانند امر دینی است . بلکه منظور اینست که موضع غیر انتقادی که امر قدسی به خود اختصاص می دهد در مباحث روشنفکران بازتولید می شود . اینبار ، عقل می باشد که در چنین موضعی می نشیند وعملا" به داور بی چون و چرای حقایق تبدیل می شود.

 

سوابق:

1-      اسلام و ایده‌ی هگلی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)

2-      تصاویر برآمده از کنش ماست (وبلاگ مهدی کاظمی)

3-      مسلمانان و امر قدسی  (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)

4-      مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره (وبلاگ مهدی کاظمی)

5-      بت ها و خدا(وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)



[1] - کاپلستون،ج 7، ص 193

+ Written at by مهدي كاظمي.
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385

فاجعه خیال به تقریر دکتر کاشی یا آنچه من دوست دارم از آن به عقلانیت انتزاعی یاد کنم عامل مهمی در رادیکالیسم سیاسی در ایران است. من در نوشته های قبلی خود (+ ، + ، + ، + ،+ ) سعی کردم بخشی از این رویکرد انتقادی را که دکتر کاشی بیان نمودند توضیح دهم گرچه گفتگوی من با میثم نیز فارغ از این دغدغه نیست .

همانگونه که دکتر کاشی بیان کرده اند روشنفکری در ایران با رادیکالیسم گره خورده است. و بیش از هرچیز رویکرد رادیکال فوق با مباحث معرفت شناسی و نگرش روشنفکران ایرانی به مفهوم عقلانیت مرتبط است.

مرجع روشنفکران در ایران در هویت بخشی به خود، بیش از هرچیز عصر روشنفگری و بلاخص فیلسوف مدرنیته کانت می باشد.کانت با رویکرد عقلانی خود که بر معرفت پیشینی تاکید دارد و در تلاش برای رهایی و استعلاء از  تجربه است به نقادی باورها و سنت های دینی می پردازد. شعار کانت یعنی « جرات اندیشیدن داشته باش » در مقاله « روشن نگری چیست ؟ »  ، چشم اندازی  نقادانه در رابطه با اسطوره ها، سنت ها و امر قدرسی ارائه می کند . کانت ، در این رویکرد بیش از هر چیز بر دانشی مفهومی تاکید دارد که ویژگی آن وضوح و روشنی است.

همانگونه که دکتر کاشی می گویند چنین عقلانیتی با زمینه های اجتماعی و فرهنگی ، و سنت های دینی چندان میانه ای ندارد و آنها را به خاطر آنچه امر قدسی می نامد مورد رد و انکار قرار می دهد. در چنین ، رویکردی، آنچه از دین می ماند همان است که کانت می گوید : « دین در محدوده عقل تنها ».

چنین دینی ، از احساس وعواطف تهی است و دوری دین  از احساس ،عواطف و نگرش ایمانی باعث می گردد که فاصله دینداری روشنفکرانه  از برداشت عموم مردم از دین علاج ناپذیر گردد. شکافی که میان عقلانیت و زمینه های اجتماعی ایجاد می گردد رویکردی رادیکال نسبت به زمینه های اجتماعی فراهم می نماید امری که در فرازونشیبی سینوسی ، عامل جنبش های انتقادی یا انزواجویی ها و عرفان زدگی است.

در تقابل با رویکرد کانتی، برداشت هگل از دین برای من جالب می نماید. هگل تمایز عقلانیت یا مطلق را از دین ، نه در ماهیت ذاتی آنها بلکه در شکل ظهور حقیقت می بیند . دین ، حقیقت پیچیده شده در احساس ، عواطف و امر قدسی به تعبیری است. در چنین، رویکری ، ما بیش از هر چیز با نوعی هرمنوتیک در فهم دین  روبرو خواهیم بود.

هرمنوتیک ، به مثابه دانش تفسیر، این امکان را برای روشنفکریا مفسر فراهم می نماید تا به فهم معانی نهفته در سنت های و برداشت های دینی دست یابد که  امکان همزبانی را با توده مردم فراهم می سازد.

در واقع، همانگونه که بخشی از متفکران و پژوهشگران دینی معتقد هستند هرمنوتیک می تواند نقش مهمی را در فهم و تفسیر سنت ها بطور عام داشته باشد و به امروزی کردن آنها از طریق بازتفسیر مجددشان به ما یاری رساند.

 و نکته آخر اینکه، در تقابل با برداشت کانتی از دانش که بر « مفهوم و عینیت » تاکید دارد شاهد اهمیت یافتن دانش ضمنی در جهان معاصر می باشیم به نحوی که باعث بنیاد گذاری مفهوم « مدیریت دانش ( knowledge management) » در مدیریت جهان معاصر گردیده است. مدیریت دانش ، دانش را طیفی از آگاهی می داند که بطور ضمنی یا عینی ظهور می یابد. دانش ضمنی به صورت احساسات ، عواطف و خشم و تقاضاها پدیدار می گردد که می تواند به سمت دانشی عینی حرکت نماید. در واقع، واژه « مدیریت » در این رویکرد به وظیفه مدیران سازمان ها جهت عینی کردن دانش نهفته و ضمنی موجود در افکار و احساسات کارکنان  اشاره دارد.

+ Written at by مهدي كاظمي.
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385
مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره

میثم عزیز در ادامه نوشته اخیر خود گفتگوی ایجاد شده را درباره ماجرای کاریکاتورها ادامه داده اند و سعی نمودند دیدگاه خود را درمورد نقد من بر مطلب اخیرشان بیان نمایند.اگرچه نکات توضیحی زیر با تاخیر ارائه می شود که امیدوارم عذر مرا بپذیرند . 

Ø       بیکران ، در کرانمند می زيد؟

 دوست دارم قبل از هرچیز برداشت خود را از فلسفه هگل که محور تحلیل های میثم می باشد بیان کنم. من هگل را با هیوم ، کانت و نیچه درک می کنم. هیوم فیلسوفی بود که امکانِ علم ِ یقینی را به پرسش گرفت به نحوی که اساس علم جدید با نقدهای وی دچار خطر گردید. از نظراو « توالی علت و معلول از این جهت در نظر ما ضروری است که برای ما آشنا است ، ما جز عادتهایمان هیچ دلیلی نداریم که انتظار داشته باشیم این توالی رخ دهد ».

کانت و هگل جستجوگرانه تلاش نمودند پاسخی درخور به معضل شناخت یقینی و مطلق ارائه نمایند . در دسته بندی های صورت گرفته آنها را جزء ایده آلیست های فلسفی طبقه بندی می کنند . ایده آلیسم ،« فلسفه ای است که به رابطه عین و ذهن می پردازد و ذهن را از عین برتر می داند.ایده آلیسم می گوید که می داند ذهن شناسنده چگونه با جهان ارتباط دارد و انسان ها چگونه رفتار می کنند. خواه این جهان به عنوان جهان طبیعی شناخته می شود یا به عنوان جهان نهاد های سیاسی و اجتماعی ».

پاسخ کانت به پرسش درباره معرفت ارائه تحلیلی انتقادی از خرد انسانی بود. وی بدنبال مشخص کردن شرایطی بود که در آن فهم مستقل از هرگونه تجربه ای درک می شود .کانت شرایط محض شناخت را بحث امر " متعالی یا استعلایی " نامید.چنین اصول شناخت شناسانه ای ، دانشی مقدم بر تجربه را فراهم می کنند که ازشکاکیت موجود در اندیشه هیوم گریزان است. در واقع، رویکرد استعلایی کانت در شناخت و تلاش وی برای نهادن بنیاد معرفت بر امور پیشینی و غیرتجربی ( غیرمادی) بود .از نظر کانت ، اصولی پیشینی وجود دارند که آنها را مقولات می نامد این مقولات ، مواد فراهم آمده از حواس را شکل می دهند و به آنها معنا می بخشند. در این حال ، عین همانند ژلاتینی می باشد که در قالب مقولات ریخته می شود و متناسب با شکلی که مقولات به آن می دهند شکل می گیرد. در چنین حالتی ، زمینه سلطه سوژه(ذهن) بر ابژه (عین ) فراهم می گردد و سوژه را تابعی از ابژه قرار می دهد اما، این رابطه غیر دینامیک و غیر پویا است. در واقع، مقولات کانتی فراتاریخی می باشند که به تجربیات ما شکل می دهند و آنها را معنا می بخشند.لذا، تغییر ناپذیر بوده رابطه آنها با عین یکسویه است.

هگل ، منتقد رویکردهای هیوم و کانت به ذهن بود. هیوم و تجربه گرایان ،به انفعال ذهن در برابر تجربه  معتقد بودند.کانت ذهن را درشناخت فعال می دانست و معرفت چیزی جزء معنای افکنده شده بر واقعیت توسط ذهن نیست .اما، هگل رویکردی تولید گرانه ارائه کرد. در این رویکرد نه تنها ذهن همانند رویکرد کانتی فعال است بلکه ذهن خود تولید کننده حقیقت عینی می باشد. دیالکتیک هگل نیز جزء تاریخ خودآگاهی رسیدن مطلق یا ذهن نیست.مطلق طی فرآیند خوداندیشی به این آگاهی می رسد  كه عین جزء صورت افکنده توسط وی نیست و بدین وسیله مطلق در خود به آرامش می رسد.

بطور خلاصه فلسفه کانت و هگل ، داستان « مطلق » است . پرسش از مساله « کلیت » و چگونگی معنا بخشی بر اجزاء پراکنده حیات است. لذا، در هگل شاهدیم که وی در جستجوی امر « بیکران » ، در میان « امور کرانمند و عینی » است. امر کرامند خود دمی از زندگی بیکران است و نمایشی از آن.

Ø       عقل به مثابه امر قدسی

نیچه برانداز این سیستم استعلایی و فراتاریخی است که از « کرانمندی » و « جزئیت » گریزان است. نیچه با افسانه خواندن امر استعلایی ، فیلسوف را در کنار کشیشان قرار می دهد که جزء استمرار نگاهی زهد باور موجود در دین مسیحی ، اندیشه آنها دستاوردی ندارد. نیچه استدلال مي كند که جزء امر جزئی ، چیز دیگری وجود ندارد. زندگی چیزی جزء خواست قدرت و اراده های کرانمند ما نیست . هیچ امر متعالی که فراتر از جزئیت زندگی معنا بخش آن باشند وجود ندارد.

این نقد نیچه یادآور این نکته است که برخلاف آنچه گفته می شود جدایی میان فیلسوف و کشیش یا ادیان و فلسفه ، چندان نیز امری واقعی نیست . بالاخص اینکه گفته شود فلسفه مدرن ، نقد امر قدسی است در حالی که خود در " قدسیت " و " استعلاء " پیچیده شده است.

فلسفه هگل و کانت ، بازتولید امر قدسی می باشند. هگل به روشنی بیان می کند که آنچه در دین حضور دارد و متجسد شده است بیانی دیگر از حقیقت فلسفی است. با این تفاسیر، ادعای مدرنیته برای گذر از امر قدسی چندان صحيح نيست. ما در مدرنیته شاهد زایش مفهوم جدیدی از امر استعلائی می باشیم که جانشین ، امرقدسی بر حسب تفاسیر دینی است. لذا، این گفته که کشیدن تصاویر پیامبر برای عقلانی سازی برداشت مسلمانان از اعتقادات دینی آنها و کاهش حساسیت های آنها برای گشودن امکان نگاه انتقادی در مسائل دینی است امری بی وجه است. این تلاش ، بیش از هرچیز ، نشاندن عقل به مثابه امری قدسی و معیار امور به جای برداشت های دینی از امر قدسی است و لاغیر.

 Ø       ما به مثابه امر استعلایی :

میثم عزیز گفته اند که

جهانِ پیرامونِ ما حاصل ِ نیتی است که در ساختن‌اش به کار گرفته‌ایم. دنیا را ما ساخته‌ایم، با اراده‌ها و امیال‌مان، اما گویی دنیا اصلا به آنچه ما خواسته‌ایم شبیه نیست. «بیگانه» است، یا ما با آن «بیگانه»ایم. ... جهان «صورت» است و خواستِ ما به مثابه‌ی قوه‌ی محرکه‌ی این صورت آشکار می‌شود (ماتریالیستی‌اش درست برعکس است؛ همان دعوای همیشگی ِ زیربنا-روبنا). خلاصه اگر بخواهم بگویم؛ منظورم از صورت، همان اقتضائاتِ مادیِ بودن است، به هر طریقی که می‌خواهد باشد؛ صورت به مثابه‌ی یک نقاب، یک پوشش.

با توجه به اینکه فلسفه هگل و کانت جزء ظهور مطلق و امر استعلایی نیستند که بصورت فعال به پردازش و آفرینش عین می پردازند دراینصورت با شما تاحدی موافق خواهم بود که جهان عین محصول چنین ذهن بیکرانی است که در وجود کرانمند ما متبلور گشته است که در سیر تاریخ و از طریق کنش محدود ما، کلیت موجود در امر کرانمند، مطلق یا ذهن را نشان می دهند. کلیتی که معنا بخش به عین و هستی بخش آن است.و صورت تنها یک نقاب افکنده شده توسط ذهن برجهان نیست . و مطلق در مرحله نهایی آگاهی خود ، از این صورت های بیگانه ساز رها خواهد گشت و خود را در زیر این صورت های خواهد یافت و بیگانگی اش نسبت به خود پایان خواهد پذیرفت.  

Ø       خدا ، بیگانگی و صورتمندی

 خدا در تفکر ِ اسلامی، حساسیتِ زیادی دارد که تصویری نداشته باشد. حساسیتِ خدا را در طولِ تاریخ، آنهایی برانگیخته‌اند که برایش صورت تراشیده‌اند. پیامبران هوشمندانی از میان مردمان بوده‌اند که هر بار صورتی از خدا می‌دیدند، می‌شکستند. که صورتِ خدا شکستن دارد. شکستن قرین ِ نفی است، قرین ِ انکار. در نزدِ مسلمین، «لا» همان کلام رستگاری است[2]. و این مسئله رازی را برملا می‌کند؛ هر تصویرگر، صورتگری است «آری‌گو». تصویرگران قدم به حیطه‌ی امر ممنوع می‌گذارند. ریشه‌ی تعهد هم در تفکر اسلامی همین‌جاست. یکی هست که می‌سازد و دیگری هست که خراب می‌کند، که هرآنکه بیشتر خراب کند، متعهدتر است. اگر جز این است، به نظر شما «بت‌پرستی» در محتوایش، چه فرقی با «خداپرستی» دارد؟ جز این است که «بت‌پرست» همان خدا را صاحبِ صورت کرده است؟

خدا چیست جزء خُود. خُودی رها از بیگانگی و صورت . بت شکنی، رهایی از صورت و آگاهی به وجود خُود است . لذا، پیام « بت شکنی » اینست که خُود و خدا را در بیرون از خُود جستجو نکنید. همان گونه که گفته شده است خدا از رگ گردن به ما نزدیک تراست و چه چیز از رگ گردن به ما نزدیک تراست جزء خود.بت شکنی مبارزه با بیگانه شدگی است .بت پرستی نوعی بیگانه گشتگی از خود است همانند انقلاب و هرپدیده دست ساز بشری. شورش برعلیه بت ، جستجو برای یافت خود است آزادی از امری خود ساخته برای رسیدن به خود به مثابه امری بیکران .آگاهی به اینکه گرچه در صورتی مادی گرفتاریم اما، این کرانمندی جلوه ای از امربیکران است. ما خود جزئی از آن هستیم و با انکار صورت ، پیوستن به او را انتخاب می کنیم.

"لا"، لای هویت ساز است. هویت با آنچه که حذف می شود شکل می گیرد. در اسلام ، "لا"، انکار بیگانه شدگی از خود  و پیوستن به خود است. وقتی لا می گویم در نهایت وجه مادی را نفی می کنیم  و خود را به مثابه امری استعلایی هویت می بخشیم. این لا بیش از هر چیز « پیوستن » است و هر پیوستنی در خود گسستنی را نیز دارد. « آری » گفتن به صورت « جدایی » از « خود بیکران » است . در واقع، لا، انتخاب است و واجد ماهیتی ارزش گذارانه . امری ناگزیر که انسان ها هرروز آن را انجام می دهند.

لا، رمز آگاهی است. دیالکتیک تاریخ است. با نفی است که وضعی بهتر حاصل می شود. تاریخ جزء با « لا » ساخته نمی شود. مخالفان " لا " ، با حرکت و  پویایی میانه ای ندارند. اگر هر پیامبر"لا" را استوار کرد چون خواستِ خواست او انکار وضع موجود بود. عشقبازی با صورت ، تجسد یافتن و مردگی است. هگل به ما می آموزد که در "لا" است که شُدَن ممکن می گردد .نفی است که زندگی می آفریند. و ما با پیوستن به آن است که می توانیم « خودآگاهی » خود را افزایش دهیم. "لا"، خودآگاهی است و رهایی .

کانت نیز ، "لا" را استوار کرد. اونیز ،امور قدسی را انکار کرد تا عقل را احیاء کند. روشن نگری ، جزء جنبشی برای نفی نبود شعار آن "لا " بود " لا " به هرآنچه غیرعقلانی است. "لا " به هر آنچه در ذهن بشری ما امکانی برای گنجایش و فهمش وجود ندارد.

Ø       پیامبر به مثابه موجودی فراانسانی

... صورت نداشتن ِ خدایان اسلام، تنها در بعدِ فیزیکِ ظاهری نیست (هرچند آن نیز هست). شما خودتان اشاره‌ی خوبی داشتید. من هم به این موضوع فکر کرده بودم که شمایل و پوسترهای پیامبر، امام علی، امام حسین و امام رضا، به راحتی از بازار قابل تهیه است، اما گمان نمی‌کنم وجودِ این تصاویر ناقض ِ حرفِ من باشد. چراکه در موردِ این اشکال، یک اتفاق ِ نظر ذهنی وجود دارد مبنی بر اینکه اینها واقعی نیستند. حتی اگر هم واقعی پنداشته شوند، واقعیتی هستند که نقصی در آن‌ها راه ندارد، و نکته درست همین‌جا است. مسلمانان حاضر نیستند بپذیرند که در وجودِ امام و پیامبرشان نقصی مادی راه دارد. مشکل اینجاست که در باور ِ مسلمین، این انسان‌ها از راهی معجزه‌آسا تطهیر شده‌اند و کمال یافته‌اند. از اولِ تولدشان کامل بوده‌اند[1]. گویا هیچ زحمتی برای خوب شدن و خوب زیستن نکشیده‌اند. هیچ انتخابی نکرده‌اند. هر تصویری هم که از آنها ارائه می‌شود، باید موافق با کمالِ اولیه‌ی این انسان‌ها باشد، وگرنه در نظر مسلمانان غیرواقعی بوده و بی‌حرمتی به حساب می‌آید. مسلمین گمان می‌کنند که قبولِ اسلام، مساوی با قبولِ این کلیت است که پیامبر موجودی فراانسانی بوده است. پس هرکس که او را در حد موجودی زمینی و انسانی به تصویر درآورد، نمی‌تواند مسلمان باشد و حتما موجودی کافر و بی‌دین است که باید طبق آیات قرآن کشته شود.

من در برابر این استدلال تنها می توانم بگویم که چنین تفسیری از اسلام و جایگاه پیامبر نمی شناسنم. حداقل در سیره پیامبر چنین جایگاهی برای او توصیف نشده است.پیامبر ، اولی بر مومنین بود و این گفته قرآن است. او انسانی همانند انسان های دیگر بود که در جنگ ها شرکت کرد و زخم آن را چشید.در امور مشورت کرد و در آنجا که دستوری الهی وجود نداشت مشورت با یاران، و پذیرش نظرات آنها را مبنا قرارداد.

او در حالی رفت که آخرین کلامش از پیروانش طلب مغفرت بود . پیامبر قدیس و معصوم چگونه می تواند طالب بخشش خطاها یا گناهان خود از پیروانش باشد. آیا ، در عصر فقدان رسانه ما بایک تصویر تبلیغاتی روبرو بودیم. تصویری که برای امروز ساخته شده است برای تحریک احساسات یا اینکه پیامبر در آن لحظه خود را پیغامبر می دانست نه "قدیس " .

در مکتب او غسل تعمیدی وجود ندارد رهایی از گناه امری مرتبط به خواست هر بشری و تنها محصول اراده اوست . جهان دیگر را باید خود ساخت امری که حتی پیامبر نیز تضمین کننده آن نمی تواند باشد. او مسیح نبود. او جوانی بود که در قعر ظلمت بدنیا آمد درجستجوی راه ، راه خود را یافت. او مانند هر انسانی ، اطراف خود نگریست . در پیمان هایی وارد شد و از بعضی سنت ها دوری کرد. اعتکاف کرد وخود را از زمینه اجتماعی رها ساخت . اگر او مسیح بود نیازی به اینها نداشت چون معصوم بدنیا آمده بود برای همین است که مسیح را باید در کنار مریم دید. مریم بود که روزهای خود را در دیر گذراند تهمت ها را شنید و از دیگران دوری گزید. تفسیر شما از پیامبر اسلام بیش از هر چیز تفسیری است که از مسیح می توان داشت اما، مسیح نیز یک روح تنها نبود او را با مریم بایددید در آنصورت مسیح بودن نیز آسان و یکباره بدست نیامده است . 

Ø       پرسش از حقیقت و مساله زبان

میثم عزیز در مورد سخن من مبنی براینکه رسانه عامل ازدست رفتن حقیقت می باشند می گوید:

من با حرف شما موافقم، الا اینکه باید بگویم حتی اگر از معادلاتِ این شبکه درکی داشته باشیم هم، از تبدیل شدن به بخشی از آن گریزی نداریم. دنیا تحریف‌شده به دست ما رسیده است. ما وارثانِ دنیای محرَّف‌ایم. ما زمانی که حقیقت زاده می‌شده نبودیم. حالا هم برایمان مقدور نیست که حقیقت را از ناحقیقت تشخیص بدهیم (چنین ابزاری در اختیار نداریم). آن نسخه‌ی حقیقی تا ابد گم شده است.

اما،این سخن به معنای این است که عقلانیت افسانه ای بیش نیست. شعار کانت ، در مقاله روشن نگری چیست اینست که جرات اندیشیدن داشته باش. جرات اندیشیدن یعنی فرار از کلیشه ؛ فرار از  امرقدسی شده ؛ فرار از هرآنچه خُود بُودِِ ما را به اسارت می کشد. اما، در دنیای تحریف شده، چگونه میتوان جرات اندیشیدن داشت . اگر قرار باشد حقیقت همیشه تحریف شده باشد در آنصورت شجاعت دانستن جزء توهم چه می تواند باشد. در آنصورت ، آیا کاریکاتوریست ها در توهم نیستند؟ آنها مدعی هستند که با کشیدن کاریکاتور درصدد قدسی زدایی از امر قدسی و دادن فرصت برای اندیشیدن هستند اما، این طبق تفسیرشما آرزویی بیش نیست. تلاش برای قدسی زدایی یک امر توهمی است چون اساسا" ، هر سخنی امری تحریف شده است. هرسخنی ، نیمی حقیقت و نیمی دروغ است . در اینصورت ، امری قدسی نیز تجلی گاه حداقل بخشی از حقیقت است. در آنصورت ، مبارزه با امرقدسی بی معناست . تمسخر یا استهزاء آن بی وجه است. آنچه باید صورت گیرد تلاش برای فهم آن است. امری که در کاریکاتورها وجود نداردهمزبانیست. همزبانی در کاریکاتورها مرده است .آنها دنیای خود را به مثابه حقیقت برین انعکاس می دهند این بدان معناست که آنها، هیچ احساسی از تحریف شدگی حقیقت ندارند. حقیقت آنجاست و باید از طریق کاریکاتورها برای مسلمانان نمایش داده شود.  ادامه دارد

 

سابقه بحث:

1- اسلام و ایده‌ی هگلی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)

2- تصاویر برآمده از کنش ماست (اين وبلاگ)

3- مسلمانان و امر قدسی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)

4- مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره (اين وبلاگ)

 

+ Written at by مهدي كاظمي.
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385
شازده كوچولو: روايت زندگي

كتاب شازده كوچولو نوشته « آنتوان دوسنت اگزوپري » ترجمه ابوالحسن نجفي موضوع پيشنهادي « روايت گرداني » در كلاس روش تحقيق مي باشد . براي همين بي مناسبت نديم برداشت خود را از اين كتاب ارائه نمايم.

 

ü       همزبانی

داستان با یک نقاشی شروع می شود که روایت رابطه انسان های و چشم اندازهای متفاوت های از محیط و موضوعات مشترک است که بطور تمثیلی در رابطه کودکان با بزرگسالان تصویر شده است.  

رابطه متفاوت انسان ها محصول دنیاهایی هست که هر فرد در آن می زید. دنیاهایی که به علت تفاوت، مانع فهم متقابل می گردند. برای شکستن این ناکامی نیازمند « همزبانی » هستیم اما ، همزبانی چگونه ممکن است؟

مساله زبان و همزبانی مرا به یاد نظریه های زبانی می اندازد که میان « عقلانیت » و « زبان » تفاوت زیادی قائل نیستند. این دیدگاه زبان را به مثابه عقلانیت فرض گرفته که در آن عمل فهم صورت می گیرد. در اینصورت ، وقتی ما با مساله فقدان همزبانی مواجه هستیم به معنای اینست که عقلانیت یا آنچه معیارهای سنجش درست و غلط، همچنین معیارهای تفسری ما از پدیدارها خوانده می شود می توانند بسیار متفاوت باشند در اینصورت راه چندانی برای سازش و فهم متقابل وجود نخواهد داشت. و گفتگو امیدی برای فهم متقابل است. گفتگویی که بیش از هر چیز معطوف به «فهم دیگری » و « فهم خود از طریق دیگری » است.در چنین نگره ای ، جدال و تلاش برای اغناء دیگران چندان جائی ندارد شنیدن و دیدن ، مهم تر از فهماندن می باشد.( فصل 1و2)

ü       پرسش از معنی و مفهوم زندگی

نکته دومی که می شود از داستان استناط کرد پرسش از « معنی و مفهوم » زندگی است که گرفتار کمیت و عدد و رقم گشته است امری که باعث بی توجهی به مطالب اساسی می شود که شازده کوچولو و هر کودکی قادر به فهم آن است اما، در زندگی بزرگسالان گم و ناپیداست.حقیقت به بازشناسی پدیدارها فروکاسته شده است و طبق اصل دکارتی ، جهان چیزی جزء امتداد و کمیت نیست و این نگره باعث گشته که حساب کردن بر فهمیدن چیره گردد و ماده جانشین احساس و آرزوها شود. آرزوها و احساس هایی که می توانند معنای زندگی را برای ما آشکار کنند امری که در روح کودکانه انباشته است.( فصل 4)

ü       قوم مداری و اروپا محوری

در فصل 4 ، روایتی ارائه می گردد از چگونگی شناسایی خرده سیاره شازده کوچولو. نکته مهم این روایت گزارشی است که از « قوم مداری و اروپا محوری » ارائه می گردد. هرچه علمی و جدید است امری اروپایی و تنها از طریق پذیرش فرهنگ آنها ممکن است لذا، ادعای منجم ترک پذیرفته نمی شود چون به جای لباس و شمایل اهل علم در اروپا ، « قبای ترکی » به تن دارد.اما،او شانس آورده است که در کشورش سلطان مستبدی وجود دارد که بالاجبار افراد را وادار به پویشیدن لباس فرنگی می کند . پس او می تواند با پوشیدن لباس فرنگی و اعلام مجدد کشف « خرده سیاره شماره 325» در « مجمع جهانی اخترشناسان » ، کشف خود را به تائید علمی برساند.( فصل 4)

ü       فطرت و پیرایشگری/ نیکی و گناه

خرده سیاره شازده کوچولو کوچک است و یک درخت بائوباب نیز برای آن خطرناک. درخت بائوباب همانند گل سرخی که یار تنهایی شازده کوچولو است از دانه روئیده و از همان خاک رسته است اما، برخلاف گل سرخ وقتی بزرگ می شود به جای شادی ، نکبت می آورد. دانه ها را بادها می آورند و در دل خاک می گذارند و نمی توان دید. می رویند قبل از اینکه بتوان مانع رشدشان شد لذا، باید تیزبین و هشیار بود که به جای گل سرخ در سیاره درخت بائوباب نروید و تنومند نشود. باید آنها را زمانی که تنها علف هرزی بیش نیستند شناخت و از زمین برکند.  اما، زمین ، دانه ، درخت بائوباب و گل سرخ تمثیل چه چیزی است ؟ چگونه می تواند دو چیز که از یک خاک رسته اند می توانند اینگونه متفاوت باشند؟در واقع، سیاره همانند فطرت انسانی است که هم دانه خوب در آن کاشته می شود و هم دانه بد.اما، دانه ها ، صفاتی می باشند که هر فرد انسانی در اثر گذر ایام و زندگی اجتماعی با آنها  خو می گیرد . این صفات در بیشتر مواقع نه در اثر اراده ما ، بلکه همانند دانه بادآورده ، برما تحمیل می شود. باید همیشه تیزبین بود چون که همیشه آنچه به ماداده شده است منشاء خیر و نیکی نیست بلکه می تواند حامل صفات زشت باشد. این دانه های نیکی و خیر در گذر ایام در فطرت ما کاشته می شوند و در بیشتر مواقع مانند امکانی برای جلوگیری از کاشته شدنشان وجود ندارد و از نظرگاه ما مخفی می ماند.این پایان زندگی ، خیرو نیکی نیست چون ما وظیفه داریم « پیرایشگری » منضبط همچون« شازده کوجولو» باشیم که هر روز به نظافت سیاره و آتشفشان های آن می پردازد و علف های هرز را که بی اطلاع وی روئیده اند هرس می نماید. این پیرایشگری تلاشی است برای جلاء دادن به آیینه فطرت خود و زدودن تاریکی و زشتی های آن همانند جاروب زدن شازده کوچلو برسیاره اش و برکندن درخت بائوباب.

اما، یک نکته دیگر هم وجود دارد. درخت بائوباب تنها در خرده سیاره عامل خطر و زشتی است اما، زمین هزاران درخت بائوباب دارد و ترسی ندارد. فطرت انسانی ، شخصیت و روح فردی می تواند بزرگ و کوچک باشد. در آنصورت یک امر نیک در یک روح بزرگ و شخصیت قوی می تواند در یک انسان کوچک به رذیلت تبدیل گردد. نیکی و زشتی نه امری استعلائی و فرازمانی ، بلکه امری مکانمند هستد که با توجه به موقعیت می توانند معنای متفاوتی داشته باشند. (فصل5) ادامه دارد.

+ Written at by مهدي كاظمي.
یکشنبه سیزدهم فروردین 1385
تصاویر برآمده از کنش ماست

ربط و نسبت دادن صورت هگلی به اعتراض مسلمانان به تصويرسازي هاي صورت گرفته در كاريكاتورهاي روزنامه هاي اروپايي به حد كافي جذاب است كه هر خواننده اي را به خواندن مشتاق نمايد.اما، در مورد مطلب، حس مي كنم نويسنده ميان مفهوم صورت « به مثابه شكلي از ظهور تاريخي روح » با صورت به مثابه « چهره و تصوير » كمي خلط مبحث كرده باشد.

1.       من با نويسنده موافق هستم كه تفسيرهاي موجود از اسلام در ميان مذاهب شيعه و سني از تاريخمندي گريزان هستند و سعي مي كنند برداشت هاي خود را از اصول و احكام ديني ازلي و فراتاريخي نمايش دهند اما ، اين مساله چندان با مساله « چهره و تصويركشي » از پيامبر ربط و نسبتي ندارد. بالاخص اينكه توجه كنيم در فلسفه هگل نيز كه مبناي برداشت غرب از حقيقت به زعم نويس است در جريان سير روح در تاريخ ما به چيزي جزء حقيقت مطلق و فراتاريخي نخواهيم رسيد. اما، در مورد صورت به مثابه چهره سازي و تصويركشي ؛ برخلاف برداشت نويسنده مسلمانان گرچه از كشيدن چهره پيامبر احتراز دارند اما، اگر چهره كشي را تنها شكلي از از وصف موضوع و نمايش مادي آن بدانيم بايد بگويم كه برخلاف نظر ايشان ، تلاش براي توصيف پيامبر در حد زيادي در متون اسلامي صورت گرفته است . اين مساله در مورد شيعه نيز صدق مي كند . برخلاف اهل سنت ، شيعيان چندان احترازي از چهره كشي ندازند و شما به راحتي مي توانيد تصاوير و پوسترهايي امامان شيعه را از بازار تهيه كنيد. حتي ، بايد بياد بياوريد كه تصويري منسوب به پيامبر در سال هاي اخير منتشرگشته است و كسي به انتشار آن اعتراض نكرد. نكته فقط اينجاست كه مسلمانان تنها به تصاوير زيبا وقعي مي نهند و آن را حقيقت مي پندارند . تصوير تنها زماني تحمل مي شود كه زيبايي موضوع مورد وصف را نمايش دهد.

2.       تصوير به مثابه حقيقت: عصر كنوني ، جولانگاه رسانه هاست و مهم ترين ويژگي آنها ايجاد تصاويري مي باشند كه رفته رفته شكل حقيقت مي يابند و خود به مرجعي براي توليد تصاوير جديد تبديل مي شوند. در اينصورت، شبكه اي از تصاوير شكل خواهند گرفت كه به تائيد متقابل هم پرداخته عملا" رابطه اين تصاوير با حقيقت گسسته خواهد شد. لذا، در صورتي كه ما دركي از مكانيسم ايجاد تصاوير و گسترش آن نداشته باشيم خود مي توانيم به مركزي براي نشر و ايجاد تصاوير بنيادين از «خود» تبديل گرديم كه مي تواند منشاء تصويرسازي هاي پي در پي و در نهايت تحريف حقيقت و مخدوش شدگي واقعيت گردد.  بطور مثال، مسلمانان که مدعی تیرگی چهره ایشان در کاریکاتور ها  هستند کمتر به تصاویر بنیادینی که القاعده ، گروه های تروریستی و شبکه تلویزیونی الجزیره از مسلمانان ایجاد کرده اند معترض می باشند. در سال های اخیر مهم ترین رسانه تصویرساز مسلمانان نه سی ان ان و بی بی سی ، بلکه شبکه الجزیره می باشد و این شبکه به دستگاه نفرت ساز و بلندگوی القاعده و گروه های تروریستی تبدیل شده است. تصویری که آنها از مسلمان معتقد کشیده اند عبارت است از « افرادی متعصب که با گفتن نام پیامبرشان یا برافراشتن پرچم منقوش به نام ایشان به سادگی اسیران خود را سر می برند یا در یک حمله تروریستی انسان های بی گناه را به قتل می رسانند». وقتی این تصاویر بنیادین از خود در سطح وسیعی منتشر می شود و ما کمترشاهد تصویری رقیب از مسلمانان هستیم طبیعی خواهد بود که مسلمانی در اذهان عمومی و رسانه ا ی با تصاویر فوق تعریف گردد و خود به منبعی برای تصویرسازی های بعدی تبدیل شود. من بیاد ندارم که در هیچ یک از کشورهای اسلامی منجمله عربستان ،مهد القاعده، کسی علیه اقدامات گروه های تروریستی راهپیمایی کرده باشند؟ آیا هنگامی که گروگان های غربی در انظار عمومی سربریده شدند کسی یا دولت های اسلامی اعتراض کردند آیا جلسه تشکیل دادند یا بسیاری سکوت کردند و اجازه دادند اسلام با این کنش شناخته شود؟در واقع، نوع فعل و کنش ما؛ حساسیت ها و سکوت های ما است که ماده خام و تصویر بنیادین لازم را برای تولید این تصاویر جعلی فراهم ساخته است.در واقع، ما در این تصاویر نباید « پیامبر » خود را ببینیم بلکه بیش از هر چیز باید « خود »را در آن به نظاره بنشینیم و این پرسش را طرح کنیم برای آنچه به خاطر آن متهم شده ایم چه کرده ایم؟ چه میزان در شبکه های تلویزیونی منسوب به مسلمانان منجمله الجزیره روشنفکران مسلمان حق و فرصت کافی برای ایجاد تصویری واقعی تر از خود  و اسلام را کسب کرده اند؟اساسا"، چه میزان اسلام روشنفکران و اسلام قائل به تساهل و تسامح در جوامع مسلمان فرصت ظهور و حضور دارند که حال معترض این نکته هستیم که چرا تصویر ما حاکی از « مهر و محبت و عطوفت » نیست؟

3.       مساله به رسميت شناختن : نکته دوم ، مساله به رسمیت شناختن متقابل است.رویکرد مسلمانان نسبت به دیگر ادیان ، براساس طرد و رد قرار گرفته است و کمتر حاضر به برسمیت شناختن حق دیگران می باشیم. در کاریکاتوری که نویسنده مطلب به آن ارجاع داده است این مساله هویداست. ما به راحتی در مورد دیگران اظهار نظر می کنیم؛ ادیان آنها را دستخوش خرافه یا تحریفات می نمایم  اما، اظهار نظر آنها در مورد خود را نمی پسندیم. مسلمانان این حق را برای خود قائل هستند که در جوامع مسیحی مراکز تبلیغی دائر کنند اما، در سطح متقابل ، هرگونه تبلیغ عملی سایر ادیان را در کشورهای خود توطئه می نامند. درحالی که با خوشحالی خبر اینکه تا 50 سال دیگر در صورت ادامه روند فعلی مسلمان شدن آلمانی ها ، کشورآلمان مسلمان خواهد شد را می خوانند و پخش می کنند که به مسیحی شدن یک افغانی واکنشی تند نشان می دهند . این رویکرد دوگانه باعث می شود که اولا"، بدون توجه قرار دادن عملکرد واقعی خود، تنها خود را بعنوان مرجع تصویرسازی حقیقی از خود به رسمیت بشناسند و هر گونه تصویری که مبتنی بر روایت یکه خود از خود نباشد را طرد و رد نمایند. ثانیا"، عملا" از توان گفتگو تهی گردند. زیرا، گفتگو حاصل پذیرش این نکته است که آنچه ما از خود داریم صرفا" می تواند بخشی از حقیقت  و چهره حقیقی ما باشد.

+ Written at by مهدي كاظمي.
شنبه پنجم فروردین 1385
شازده کوچولو : همزبانی (1)

یکی از طرح درس هایی که در کلاس روش تحقیق ارائه شده است « روایت گردانی » داستان « شازده کوچولو »  است. عید است و من چندان حال و حوصله نوشتن مطالب سیاسی و اجتماعی را ندارم برای همین فکر کردم برداشت های خود رو از مضامین این کتاب بیان کنم .

 

داستان با یک نقاشی شروع می شود که روایت رابطه انسان های و چشم اندازهای متفاوت های از محیط و موضوعات مشترک است که بطور تمثیلی در رابطه کودکان با بزرگسالان تصویر شده است.  

رابطه متفاوت انسان ها محصول دنیاهایی هست که هر فرد در آن می زید. دنیاهایی که به علت تفاوت، مانع فهم متقابل می گردند. برای شکستن این ناکامی نیازمند « همزبانی » هستیم اما ، همزبانی چگونه ممکن است؟

مساله زبان و همزبانی مرا به یاد نظریه های زبانی می اندازد که میان « عقلانیت » و « زبان » تفاوت زیادی قائل نیستند. این دیدگاه زبان را به مثابه عقلانیت فرض گرفته که در آن عمل فهم صورت می گیرد. در اینصورت ، وقتی ما با مساله فقدان همزبانی مواجه هستیم به معنای اینست که عقلانیت یا آنچه معیارهای سنجش درست و غلط، همچنین معیارهای تفسری ما از پدیدارها خوانده می شود نیز می توانند بسیار متفاوت باشند در اینصورت راه چندانی برای سازش و فهم متقابل وجود نخواهد داشت.

 

ادامه دارد

+ Written at by مهدي كاظمي.