چند مدتی بود که ننوشتم و اینرسی ننوشتن دارد بر من غالب می شود.برای همین سعی کردم مطلبی درخور فراهم سازم. مسأله جهانی شدن و آینده سیاست ورزی ایرانیان دغدغهای است، که امروز اکثر افراد درگیر در حوزه سیاست را به خود مشغول کردهاست.
جهانی شدن که با مظاهری همچون گسترش رسانه های ماهواره ای ، اینترنت ، گسترش تجارت جهانی ، ظهور نهادهای فراملی ، توسعه فعالیت های مدنی فراتر از حوزه دولت ملی ظهور یافته است، بطور مشخص دو تأثیر را بر وضعیت دولت های ملی به همراه داشته است .
در مرحله اول، امکان خودمختاری دولت ها را در حیطه مرزهای داخلی محدود کرده است . تقویت فعالیت های نهادهای فراملی همچون سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی ، دادگاه جنایت کاران جنگی و ... باعث شده است ، که بسیاری از موضوعاتی که در گذشته در حیطه اختیارات دولت های ملی تلقی می شد، امروزه به امری مشترک بین دول و در نتیجه ماهیتی جهانی یابد.
نکته دوم ، عبارت است از اینکه ، جهانی شدن بر شکل حکومت ها تأثیر گذاشته، دموکراسی به وجه غالب در جهان در حال تبدیل شدن است، به نحوی که تعداد کشورهای فاقد نظام دموکراتیک هر روز در حال کاهش بیشتر است.
این تحولات در بطن خود واجد محدودیت ها و فرصت های جدید می باشد.با محدود شدن خودمختاری دولت – ملت ها، نیاز به همگونی با استانداردهای مشترک جهانی همچون منشور حقوق بشر و پذیرش حکمیت نهادهای فراملی هر روز بیشتر شده است و ما را با تبعات الزام آوری روبرو می سازد که عدم پذیرش آن به معنای پذیرش انزوای خود خواسته و از دست دادن فرصت های همکاری مشترک می باشد.
از سوی دیگر، جهانی شدن با توسعه فرصت های اقتصادی و ایجاد امکان دسترسی به بازارهای کشورهای غنی می تواند، به رشد بیشتر کشورهای در حال توسعه همانند ایران یاری رساند. همچنین، به ایجاد امکان جذب سرمایه های خارجی و تکنولوژی بیانجامد.
آنچه در این میان حائز اهمیت است، ورود به جامعه جهانی از گذرگاه همکاری های منطقه ای می گذرد. بسیاری از کشورهای در حال توسعه با سازمان دهی چنین همکاری هایی فرصت چانه زنی را در عرصه جهانی کسب می نمایند.
درحالی که در کلام رهبران سیاسی ایران از ضرورت توسعه اقتصادی سخن به میان می آید،اما کمتر به ضرورت های آن پرداخته می شود. بدون شک ، انزوای ایران و ایجاد فضای ترس و بیم در میان همسایگان ایران که توسط قدرت های بزرگ در مورد ایران اعمال می شود، امکان فرصت جویی را در گام های اولیه از ما سلب می کند.
شکستن این فضای سیاسی بیش از هرچیز در اختیار ما می باشد. اگر ما از چشم انداز توسعه 20 ساله سخن می گوییم ، ضرورتا" این بدان معنا است ، که استراتژی بزرگ کشور، اولویت توسعه بالاخص توسعه اقتصادی می باشد و چنین حقی بر هر حق دیگر ارجحیت و اولویت دارد.
صدام نیز به سرنوشت ابدی خود دچار شد، یعنی مرگ.و مانند هر رفتنی، جائی را خالی کرد.گرچه صدام
در این اواخر جای زیادی اشغال نکرده بود اما، نام و عنوان صدام برخلاف جسم وی ، هنوز ذهن های بسیاری را به خود مشغول کردهاست. دوستان و دشمنانش ، هر کدام به نحوی اسیر اویند. هیبت و خشونت وی ، یارانش را هدایت می کند، و دشمنانش نیز، از زخم خنجر او دچار کین و نفرت.رهایی از صدام، رهایی از چنین وضع بغرنجی است؛رهایی از صدام ،رهایی از نفرت ورزی نسبت به او نیز هست . صدام رفت و دیگر هیچ انسان دیگری را نخواهد کشت، اما من نگرانم که حضور صدام در ذهن های ما ، استمرار یابد و عشق و نفرت حاصل از چنین کینی ، به جنایت ورزی خود ادامه دهد.
هلهله و شادی برای مرگ دیکتاتورها می تواند اندکی از تنش ها و نفرت های ما را فرونشاند، اما ترسم ازآن است ما گرفتار توهم شویم. اگر نخواهم مسئولیت فردی را منکرشوم ، احساس می کنم چنین هلهله و شادی تنها نفی چیزی است که از خود ما برآمده است.و نادیده انگاشتن مسئولیتی بوده که اجتماع در آفرینش چنین موجوداتی داشته است.
اگر، ظهور دیکتاتورها و جنایتکاران محصول اراده فردی بود، باید بعد از ظهور چنگیز،هیتلر و استالین ها ، جماعت بشری که اکنون در حال بزم شادی هستند، می توانستنددرمقابل ایشان بأیستند وبگویند، بس است . اما، تاریخ گواه می دهد که هیچگاه کسی از تاریخ عبرت نگرفته است، و بسیاری از ملت ها در ادوار مختلف در پناه چنین رهبرانی جنایت های بسیار کردهاند.گرچه، در تاریخ هم نوشته شده است که ملت ها چگونه برای مرگ این جنایتکاران جشن و شادی برپاکرده اند.مرگ صدام، شاید تنها اندیشیدن به چنین وضعیتی را به ما یادآوری می کند.
شنیدن اینکه ، پوپر متفکری محافظه کار است در فضای فکری ایرانی اندکی عجیب است چون طرفداران پوپر در ایران معمولا" مخالفان جدی محافظه کاری شناخته می شوند. اما، پوپر به چه معنا محافظه کار است؟ بطور کلی بعنوان پوپر مدافع اندیشه آزادی سیاسی و رقابت آزاد ، نظریه پرداز مهندسی اجتماعی تدریجی ( جزء به جزء ) ، مدافع جامعه باز ، و مخالف تاریخ گرایی و هرگونه ایدئولوژی انقلابی و یوتوپیایی شناخته می شود. دفاع پوپر از مهندسی اجتماعی و جامعه باز با دو اصل معرفت شناسی پوپر یعنی « ابطال پذیری » و « عقل گرایی انتقادی » می باشد.
اما، معنای اصل ابطال پذیری و عقل گرایی انتقادی در نزد پوپر چیست ؟ اصل « ابطال پذیری » که در نقد رویکرد « پوزیتیویستی اثباتی» مطرح شده است بیان کننده این نکته است که علمیت نظریه ها و قاعدهای علمی نه در اثبات پذیری آن بلکه در امکان « ابطال » نظریه ها منعکس است . در اینصورت نظریه های علمی چنان باید تنظیم گردند که به سهولت قابل انتقاد و ابطال باشند. در این رویکرد ، روند پیشرفت علم ، محصول آزمون و خطا ، و رد و نقد آن می باشد و ابطال پذیری فصل ممیز نظریات تجربی از غیر تجربی ، و ملاک تشخیص علم از شبه علم است. این رو ، رشد علم محصول حذف خطا می باشد پس علم کامل و تکامل ناپذیر وجود ندارد . علم از نقد وابطال حاصل می شود.خصلت آزمون و خطایی علم و ضرورت نقادی نظریه های علمی بیان کننده مبنای دوم معرفت شناسی پوپر یعنی ، عقل گرایی انتقادی است که اساس رشد علم از نظر پوپر می باشد. نظریه معرفت شناسی پوپر ، که با نقد عقل عصر روشنگری مبنی بر امکان شناخت امور گره خورده است او را به محافظه کاران نزدیک می سازد . در نتیجه ، برداشت انتقادی پوپر از عقل جدید در نظریه سیاسی محافظه کاران و ضد انقلابی او منعکس می گردد.
با توجه ، به دو اصل ابطال پذیری و عقل گرایی انتقادی است که می توان به فهم نظریه های سیاسی پوپر دست یافت . در صورتی که رشد علم امری تدریجی می باشد و « امکان شناخت کل وجود ندارد » نظریه های سیاسی که طرحی کلی برای مهندسی اجتماعی ارائه می کند غیر علمی هستند لذا، دیدگاه های افلاطون ، هگل و مارکس به خاطر کلگرا بودن مورد انتقاد پوپر قرار می گیرند. از نظر پوپر ، نظریه بازسازی کلی و سراسری جامعه بنا به ماهیت معرفت بشری اصولا" میسر نیست و با امکانات ذهن بشری تناسب ندارد . براین اساس، مهندسی اجتماعی کل گرا مبتنی بر حدس است در حالی که مهندسی اجتماعی تدریجی باید شرایط ضروری از لحاظ تجربی را در نظر گیرد. از نظر پوپر ، مهندسی اجتماعی کل گرا ، نقض غرض است . زمانی که برای بازسازی کلی جامعه اقدام می شود با مخالفت های گسترده روبه رو می شود . بعلاوه، حصول به چنین اهدافی دیریاب است بنابراین ، طرفداران مهندسی اجتماعی در برابر اعتراضات یا باید سکوت پیشه کنند یا اینکه حکومت ماهیتی اقتدارگرایانه می یابد و مجبور می شود هرگونه انتقاد و مخالفتی را سرکوب کند. این در حالی است که مهندسی تدریجی مبتنی بر روش حذف خطا نیازمند جامعه باز است که در آن « عقل گرایی انتقادی » تشویق گردد. زیرا، همان گونه که حذف خطا و پیشرفت در حوزه علم نیازمند نقد مستمر است در حل مسائل اجتماعی نیز ، ما نیازمند جامعه ای هستیم که در آن امکان ارائه راه حل های گوناگون و نقادی آنها و ایجاد تغییر اجتماعی براساس آنها می باشد. این رویکرد مهندسی تدریجی تنها در جامعه باز که مبتنی بر دموکراسی باشد ممکن است . در دموکراسی است که فرصت بحث وا نتقاد ارائه می شود و بنابراین ، تصمیمات سیاسی مورد آزمایش قرار گرفته نارسایی و معایب آنها مشخص می شود.
پوپر با تاکیدی که بر « عدم امکان شناخت کل » می دهد و از فرآیندهای تدریجی سخن می گوید به هواداران جامعه باز هشدار می دهد که از ارائه طرحی های کلان اصلاحی که بیش از هرچیز آکنده از آرزوها بوده کمتر بر شرایط تجربی و واقعیات استوار است خوداری کنند. چنین برداشت هایی انتزاعی و وهمی بوده به جای اصلاح به رشد خشونت و درگیری اجتماعی می انجامد . در اینصورت ، آرزوی پروردن جامعه آرمانی با انتشار نوشته هایی همچون « مانیفست » کاری توهمی و ایدئولوژیک است که بیش از هرچیز با آرزو ها هم آغوش است تا واقعیت سفت و سخت. آرزوی اکبر گنجی برای اصلاح نظام سیاسی ، پیشنهادات او برای نظام تربیتی مطلوب ، دغدغه او برای حفظ محیط زیست ، نگرانی او از وضعیت زنان و راهکارهای او ، ازجنبه اخلاقی ستایش آمیزاست اما، از دیدگاه پوپر نه تنها به بهبود اوضاع کمک نمی کند بلکه به خشونت اجتماعی دامن می زند زیرا، طرفداران چنین ایده هایی راهی جزء انقلاب و براندازی ندارند و این به معنای مخالفت گسترده نظام سیاسی و سایر طبقات اجتماعی در برابر آن است . درواقع ، « جمهوری تمام عیار » ، شکل جدیدی از ایده مارکسی « جامعه بی طبقه » است که در آخر تاریخ تحقق خواهد یافت و از دل آن تنها انقلاب و خشونت می طراود . اما، برای امروز و کنش سیاسی ما سخن عملی جدی ندارد.
با تذکر به این نکته ، این ایده ها از نطر انتقادی و اخلاقی قابل توجه می باشند، جامعهای که چنین ایده هایی را در عرصه عملی جدی بگیرد بیش از آنکه بتواند فرهنگ جامعه باز را پذیرا باشد خود را آماده کارزا می سازد. همچنین، یاس و ناآمیدی اجتماعی ، محصول نگاه های انتزاعی و کلان به اجتماع می باشد که در دل خود بیش از هرچیز دارای ابعاد خیالی و وهمی است . زمانی که کنش گران سیاسی ، در عرصه اجتماعی با واقعیت های متفاوتی روبرو می شوند که دیدگاه های ذهنی آنها را به چالش می کشد پناه بردان به دلبستگی های ذهنی عامل یأس و ناامیدی بوده به انکار جامعه و ظرفیت های اصلاحی آن می انجامد.
نمونه تاریخی از چنین طرح های اصلاحی کل گرا، پروژه های مدرنیزاسیون دوره رضا شاه می باشد که در آن سعی گردید با ایجاد تغییرات گسترده در فرهنگ اجتماعی ، راهی به تجددگشوده گردد اما، نه تنها به عمق بخشیدن به تجدد منجر نشد بلکه در نهایت ، با انقلاب بهمن 57 به پایان رسید. شکستن زنجیره ، انقلاب و مقاومت ، نیازمند دست شستن از آرزوهای تغییر سریع اجتماعی و امید بستن به اصلاح تدریجی می باشد که دیدگاه پوپر است. در اینصورت ، بیش از هرچیز باید بر دو عنصر « رفتار » و « تجربه » تاکید شود. اصلاح تدریجی ، پروژه اصلاح رفتار می باشد بنابراین ، به جای ورود به منازعات فکری گسترده که بیش از هرچیز نیازش در سطح آکادمیک و علمی احساس می شود کنش سیاسی ، بر رفتارهای سیاسی ( خاص ) و امکان های موجود برای اصلاح آنها متمرکز است. اصلاح رفتار ، نیز بدون مدد جستن از « تجربه » ممکن نیست. تجربه ، تجربه تاریخی ایرانیان در دوره یک صد ساله تجدد می باشد که ضرورت بازخوانی پیوسته آن و تقویت حافظه تاریخی ایرانیان بیش از هرچیز احساس می گردد. در نهایت اینکه ، با وجودی که بر اصلاح تدریجی تاکید می ورزم اما، بیان این نکته ضروری است که با گسترش رسانه ها و انتشار حجم وسیعی از اطلاعات دیداری ، شنیداری و تصویری ، شکاف موجود میان وضع فعلی و وضع مطلوب ، چنان تنش آمیز می گردد که تقاضای « تعهد به اصلاح تدریجی » خود به یک آرزو و دیدگاه وهمی و انتزاعی تبدیل می گردد.
در اوایل انقلاب ، دو پیش نویس قانون اساسی تدوین گردید . پیش نویس اول که توسط یک گروه از حقوق دانان تهیه شده بود و پیش نویس دوم که بعداز اصلاح پیش نویس اول و با تغییرات به نسبت زیاد ، توسط مجلس خبرگان تهیه گردید.
زمانی که پیش نویس اولیه قانون اساسی تهیه شد امام خمینی اصرار داشت هر چه سریعتر به رای عمومی گذاشته شود اما، مهندس بازرگان با رای گیری مخالفت کرد و خواهان تشکیل مجلس موسسان برای بررسی پیس نویس گردید. آنچه نیروهای لیبرال و سکولار را به این تصمیم سوق داد وجود اصلی در قانون اساسی پیشنهادی بود که همانند قانون مشروطیت ، هیاتی را برای بررسی مصوبات مجلس پیش بینی کرده بود .اعضای این هیات شامل هفت حقوقدان و پنج فقیه بود که وظیفه بررسی شرعی بودن وانطباق مصوبات مجلس با قانون اساسی را برعهده داشتند .
طرفداران بازرگان و دیگر نیروهای اپوزیسیون انتظار داشتند که با تشکیل مجلس موسسان ، این اصل نیز مورد بازنگری قرار گیرد . اما، برخلاف انتظار ، با مخالفت امام با تشکیل مجلس موسسان با تعداد زیادی نماینده منتخب ، مجلس خبرگان تشکیل شد که در آن روحانیون مخالف بازرگان دارای اکثریت بودند و نه تنها در اصل نظارت فقها بازنگری صورت نگرفت بلکه اصول جدیدی نیز به آن اضافه گردید که اختیارات بیشتری به روحانیون در اداره حکومت داد.
به گذشته دورتر بازگردیم . مصدق می خواست تمامیت نفت را ملی کند لذا، از دادن سهم کمی به انگلیسی ها و آمریکایی ها در برابر بدست آوردن بخش عمده ای از درآمد ملی خوداری کرد و آنچه شد که می دانیم. نفت حدود 30 سال دربست در اختیار آمریکا قرار گرفت و جامعه متحمل هزینه های بسیار گردید.
بازرگان می خواست با رجوع به مردم ، نهاد روحانیت را از عرصه عمومی براند و مصدق امیدوار بود در پس شعار استقلال ملی ، انگلیس را از تمامی سرمایه گذاری های سیاسی و اقتصادی که در ایران انجام داده بود بطور کامل محروم سازد.
آنچه در کنش هر دو سیاستمدار غائب بود سازش پذیری است. در ادبیات ایران کاربرد واژگانی همچون اصلاح طلب سازش کار ، خائن سازش کار و ... بسیار معمول است و سازش ناپذیری به عنوان یک فضیلت شناخته می شود.
در فضای جامعه ما که در روح ارتباطات فردی واجتماعی در سطح سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی ، سازش ناپذیری بعنوان یک اصل غیر قابل خدشه مطرح است ترویج « سازش پذیری به مثابه یک فضیلت » ، امری ضروری است. فضیلتی که نه تنها در حوزه سیاست، کارساز برای رفع مشکلات و موانع سیاسی است بلکه در زندگی روزمره کاربردی بسیار بیشتر دارد .
اگر بدنبال تمامیت خواهی هستیم نباید آن را صرفا" در حوزه سیاست و نوع خاصی از کنش جستجو کنیم بلکه هر جا که صدای بلند درود بر سازش ناپذیر بلند است یافتن تمامت خواهان از هر جنس و دسته ای آسان است .
از مشروطه تاکنون ، حوزه سیاست مهم ترین پایگاه کنش روشنفکران ایرانی بوده است. روشنفکری در غرب ، با سیاست ورزی ظهور یافت . سیاست ورزی تلاش برای عملی سازی آرمان هایی بود که در اندیشه های اخلاقی ماقبل عصر روشنگری وجود داشت .
امید به تحول و پیشرفت از طریق عمل سیاسی و تغییرات اجتماعی باعث گردیده است که در جوامعی مانند ایران، شاهد بی توجهی به عناصر زیرین تحول ساز جوامع غربی باشیم. همچنین ،اهمیت یابی سیاست در ایران ، باعث نوعی ساده انگاری در تفکر اندیشه ورزان ایرانی گشته است . ساده انگاری که در امید آنها به ایجاد پیشرفت در جامعه از طریق تغییرات سیاسی نهفته است.
پرسش از چرایی شکست جنبش های سیاسی در ایران ، در حال تبدیل شدن به پرسشی دیرین است . در حالی که می توان با وارونه سازی پرسش ، به طرح این ایده پرداخت که ما براساس کدامین امید و امکان ، آرزوی تحول و پیشرفت جامعه ایرانی از طریق عمل سیاسی را داریم؟
همیشه اصلاحات در ایران در وقت اضافه صورت گرفته است و بیشتر مواقع نیز مرده بدنیا آمده . بخشنامه اخیر در رابطه با واگذاری بخش عمده ای از واحدهای اقتصادی دولتی به بخش خصوصی ، نمونه ای از این اصلاحات دروقت اضافه است. واقعیت این است که در ارکان سیاسی و اجتماعی ایران ، نهادهای عمومی و خصوصی تعلل و مقاومت در برایر انتخاب معقول ترین راهکارها همیشه دیده می شود. سیاست اتخاذ شده ، از سال های دور و از دوره اول ریاست جمهوری خاتمی مطرح بود و فرصت های زیادی برای جلب مشارکت و فروش واحدها به بخش خصوصی وجود داشت ولیکن نظام تصمیم گیری در ایران به علت چرخه پیچیده موجود در آن که بر چانه زنی های طیف های مختلف و مهارهای متقابل نهادی مبتنی است مانع اصلاحات سریع اقتصادی بود. این پدیده در حوزه های سیاسی و فرهنگی نیز مشاهد می شود و در بیشتر مواقع ، در بدترین شرایط تن به انجام اصلاحات داده می شود در حالی که فرصت های مطلوب از دست رفته است.
دنیای امروز و - شاید - آینده ، برمحور توسعه یافتگی ، درجه ای از سکولاریزاسیون و لیبرالیسم مبتنی است و همه نظام های اجتماعی و سیاسی ناچار به پذیرش آن هستند.لذا، شاهد هستیم که در ارزشی ترین دولت بعد از انقلاب ( به ادعای هوادارانش ) ، به سادگی در موضوعات ظاهرا" مذهبی ، تصمیمات مبتنی بر مصلحت گرفته می شود و عقل مصلحت اندیش جانشین رویکرد دینی در سیاست گذاری می گردد که نشانه ای از عرفی شدن می باشد.
توجه به روند نظام های سیاسی از زمان مشروطه تاکنون موید این نکته است که جریان کلی حرکت دولت در ایران بر محور توسعه ، مدرنیزاسیون و گسترش عقلانیت جدید بوده است و با وجودی که در سال های بعد از انقلاب تلاش شد روند فوق تغییر یابد اما، در عمل نه تنها شاهد عقب نشینی اندیشه مدرن درجامعه نبودیم بلکه شاهد عمیق تر شدن آن از طریق رسوخ این اندیشه در لایه های سنتی تر اجتماع ایرانی و ایجاد تکثر در نهادهای حافظ سنت می باشیم.همچنین، نظام سیاسی کنونی کارآمدی در اداره اقتصادی جامعه ، موفقیت های علمی و کسب قدرت ملی را بهترین راه برای حفظ مشروعیت تشخیص داده است و اگر در شعار بر بعضی مواضع ایدئولوژیک پایبند است اما، در عمل ، در سطح یک نظام سیاسی سکولار و مدرن عمل می کند و الزامات چنین دولتی را هر چند در وقت اضافه و با اکراه می پذیرد.
|
«عرفان، ذهن ، آگاهی» کتابی است که توسط دانشگاه مفید منتشر شده است . ایده اصلی کتاب نقد ساخت گرایی و بررسی امکان تجربه ای غیر مادی است . با توجه به گسترش دیدگاه های ساخت گرا و گفتمانی که فرد در زمینه مادی گرفتار می سازد رویکرد فوق در بررسی و نقد این رویکرد مفید می باشد. فرصتی دست داد که خلاصه ای به نسبت جامع از کتاب تهیه گردد به این امید که برای خوانندگان مفید واقع شود. |
فصل اول، تحت عنوان « عرفا و ساخت گرایان » به مثابه تمهیدی جهت ورود به بحث بوده مولف سعی دارد با تشریح پرسش های و مفاهیم اصلی خطوط کلی تشکیل دهنده فصول آینده را تشریح نماید.پرسش های مطرح درباب عرفان عبارت است از اینکه :« چه چیزی،یا چه کسی ( یا شاید کس خاصی ) منشأ عرفان است؟ عرفان بر چه امری دلالت دارد؟ از کجا سرچشمه می گیرد؟ آیا عرفان تجربه ای معتبر از چیزی واقعی است یا یک خود فریبی محترم؟ یا ترکیبی از همه اینها؟ آیا عارفان نادانان به خداوند هستند یا نادانی صِرف؟».
چند دوست قمي ما (+ ، + ، + ) يكسالي است كه گرفتار پرونده سياسي در دادگاه هاي قم هستند و فريد مدرسي هم گل سرسبد اين دوستان است كه يكسالي رو بايد در زندان به سر ببرد. واقعيت اينه كه شنيدن اين خبر چندان من رو متعجب نكرد و حتي احساسات من رو برنيانگيخت . نه به خاطر دشمني با فريد بلكه شرايط امروز جامعه به نحوي شده كه اعتراض بي ثمر است ويا حس مي كني بايد كاري بيش از اعتراض انجام داد . وقتي ، زينب خانم ، از دوستان خواستند كه حداقل درخواست تعويق حكم را در وبلاگ قرار دهند ديگه نشد سكوت كنيم گرچه اميدي به اعتراض نيست.
سالگرد دوم خرداد نزدیک است و مرثیه خوانی برای آن شاید ضروری و لازم . مرثیه ، اعلام پایان یافتن و انهدام است اما،در مسائل اجتماعی که فراتر از فردیتِ فردی، استمرار حاکم است مرثیه ، پیام آور حیات مجدد نیز می باشد و چشم انداز آینده را شکل می دهد.
جنبش دوم خرداد بیش از هرچیز ، در مسلخ فقدان نگاه تاریخی ما قربانی شد. جریانات روشنفکری در ایران ، همیشه تحت تاثیر اندیشه های موجود در عصر روشنگری و ایده های مطرح در انقلاب فرانسه بوده اند و کمتر خود را با پرسش هایی تاریخی گرفتار می کنند .
تحلیل تاریخی، تلاش برای فهم امکان های ما برای تحول اجتماعی است . همچنین، تجربیات و محدودیت های موجود در زمینه اجتماعی را برای ما روشن می سازد. در رویکرد تاریخی ، طرح این پرسش ضروری است که " چه میزان ما امکان و اختیار برای تغییر شرایط خود را دارا می باشیم؟".
پاسخ به این سئوال ، مرز توطئه اندیشی و ساده انگاری را با تفکر مداری و پرسش گری روشن می سازد . در صورتی که جواب آری باشد و گذشتگان ، قدرت و اختیار اتخاذ هر موضعی را دارا بودند در آنصورت در پاسخ به این پرسش که چرا دیگران این موضع را اتخاذ نکردند چاره ای جزء پذیرش دوحالت را نخواهیم داشت :
1- یا می پذیریم که آنها ناآگاه و جاهل بودند و ما به تازگی به این آگاهی رسیده ایم .
2- یا اینکه ، موانع و توطئه گرانی وجود داشتند که مانعی برای پیشرفت و آزادی جامعه ما بودند.
این پاسخ ها باعث شده است که دو عارضه مهم در بدنه روشنفکری ایران ظهور یابد که با ماهیت روشنفکری در ایران همراستا است. اولا"، دیالوگ جدی میان ایشان و همعصران و گذشتگان رخ ننماید. زیرا، خود بزرگ بینی و احساس ایستادن در مرکز دانش و آگاهی سبب شده است که آنها با فریاد "یافتم یافتم " ، صرفا" دیگران را به سوی خود فرابخوانند بدون آنکه گامی به سوی آنها بردارند. نگاهی به مقدمه کتاب های روشنفکران ایران نشان می دهد که چگونه آنها در ابتداء نوشتار ، مزد زحمات دیگران را پرداخت می کنند و در مرحله بعد با فروتنی درباره اندیشه خود سخن می گویند.
پاسخ دوم، سبب گردیده است که جنبش های روشنفکری در ایران بیش از هر چیز سیاسی و به عرصه عمومی معطوف باشند. روشنفکری با عنصر تغییر خواهی گره خورده است و تلاش برای تغییر محیط اجتماعی ، اساس روشنفکری است. اما، این بدان معنا نیست که هر تغییری صرفا" از حوزه سیاست حرفه ای و سازوکارهای حکومتی ممکن می گردد. کار روشنفکری ، اندیشه ورزی معطوف به اجتماع است و روشنفکر باید قادر باشد از طریق نوشتار و گفتار خود ، تاثیر بر اندیشه و عمل افراد و نهادهای اجتماعی بگذارد.در صورتی که روشنفکر فاقد چنین امکانی است توسل به قدرت ، ضروری می گردد. تجربه گره خوردن " کار روشنفکری " با " قدرت سیاسی " امر جدیدی نیست . از دوره رضاخان تاکنون، روشنفکران سعی کرده اند با قبضه قدرت ، راه ایران را به سمت تجدد بگشایند اما، آنها همیشه در این رویکرد ناکام بوده اند.
جنبش دوم خرداد نیز تبلور ، ناکامی دوباره است. روشنفکران باید به کتابخانه های خود بازگردند و اراده و خواست تغییر را از طریق اندیشه ورزی و طرح دیدگاه ها پیگیری کنند. مارکس می گفت فلسفه ورزی بس است حال نوبت تغییر است اما، ما چه میزان توانسته ایم اندیشه و فضای زیستی جامعه را از دیدگاه ها و افکار خود آکنده کنیم که زیستن بدون تمنای تغییر غیرممکن و زندگی روزمره به جهنمی زمینی تبدیل گردد؟
آرزوی زیستن در جهنم عجیب ترین خواهش هاست اما، آرزویی است که در بعضی لحظات شیرین می نماید. حیات و عنصر معنا بخش آن ، دغدغه استمرار و ابدیت، الهام بخش این آرزو ست. لحظاتی که چهره زیباترین همدم خود را نوازش می کنی ؛ وقتی خزانه عشق ورزی گشوده است و گشودگی زندگی و محبت را لمس می کنی پرسش از ماهیت این رویدادها تلخ ترین واقعه ممکن است. آیا این رویدادها و لحظات ، صرف تحولات شیمیایی در بدن دو موجود افکنده شده در این کره خاکی است یا اینکه ، در پس ِ پشت این چهره مادی ، عنصری والا و ابدی حاضر و پابرجاست ؟ نکند ما همچون ربات های مادی تنظیم گشته ایم و در زمان مقرر همچون عنصر زائد به نهانگاه زمین رانده می شویم؟
وقتی لحظاتی تمثیل می شود که در خاک سرد افکنده شده ای و لذت بینایی و آگاهی بر آنچه پرلذت ترین لحظات یعنی حیات ، از تو گرفته شده است شاید تنها آرزو، آگاهی یابی بر واقعه رفته بر خود باشد.در این لحظات ، ترس ابراهیمی بر وجودت رخنه خواهد کرد که آیا ، ابدیت و زندگی دوباره وجود خواهد داشت ؟ در این فضای پرابهام است که زیستن در جهنم ، بر فنا و نیستی اولویت می یابد. زیستن در جهنم گرچه دردناک است اما، از حیات آکنده است و چنین حیاتی در دردناک ترین لحظات خود ، امید بخشش و رهایی را به همراه دارد. جهنم گرچه ، در معنایی در تقابل با بهشت قرار دارد اما، در تقابل با نیستی، بهشت و جهنم حیات را فریاد می زنند.
من نمي دانم اين گفتگوي در گرفته ميان من و میثم عزيز ثمربخش است يا نه. فضاي مجازي با وجود تمام قوت ها ، مبتني بر نوشتار است .و گفتارها چون در قالب مفاهيم در مي آيند و نظم مي گيرند در بيشتر مواقع ناتوان از انتقال داده هاي ذهني هستند لذا، ابهام بطور مضاعف استمرار مي يابد بالاخص اينكه موضوع بحث امري فلسفي باشد. همچنين ، نمي دانم آيا مي توان بطور مستقيم از دانش فلسفه براي توصيف و تحليل صريح رويدادهاي سياسي و فرهنگي استفاده كرده يا نه؟ اما، شايد اين رويدادها بهانه اي باشد براي تمرين گفتگو ، ايجاد ذوق و شوق براي نوشتن در وانفساي بي اميدي . و اما، چند نكته در مورد ياداشت دوست عزيز به نظرم رسيد كه نيازمند توضيح است.
قبل از هرچيز مي پذيرم كه برداشت من از «اسلام » و تصويري كه از پيامبر دارم اندكي نخبه گرايانه است اما ، نخبه گرايانه نه به معناي روشنفكرانه . بلكه اشاره من به ابتناء آن به نص است در برابر مشهورات زمانه.و اما، نكاتي در مورد امر استعلايي و فلسفه هگل.
هدف من از بيان ديدگاه هاي هبوم ، كانت و نيچه نشان دادن اين نكته بود كه امر استعلايي چگونه در انديشه آنها شكل مي يابد. در مورد نيچه هم بايد نكته اي را اضافه كنم كه جايش خالي بود. نيچه كه خود بر ضد امر استعلايي قيام مي كند به بازتوليد امر استعلايي به شكل ديگر كمك مي نمايد. اگر در كانت و هگل ، عقل استعلايي و مطلق مبناي متافيزيكي انديشه را شكل مي دهند مفهوم قدرت در انديشه نيچه چنين وجهي مي يابد به نحوي كه در آثار انديشه ورزاني مانند فوكو، قدرت عملا" كارويژه اي متافيزيك مي يابد لذا، وقتي از فوكو درخواست مي شود كه قدرت را تعريف كند وي ناتوان از اين مساله مي گردد زيرا قدرت به مثابه امري متافيزيكي كليت وجود و روابط مادي ما را در برگرفته است و قابل تعريف نيست و تنها با ترسيم و توصيف مي توان وجود آن را نشان داد. همان كاري كه فوكو در تاريخ نگاري هاي خود انجام مي دهد. در واقع ، در فلسفه هاي جديد زبان ، قدرت يا فرهنگ به مثابه امر كلي عمل انساني را شكل مي دهند و عملا" نقشي متافيزيكي مي يابند . اين نشانه مرا به اين باور رسانده است كه فرار از متافيزيك در اشكال مختلف آن ممكن نيست و عملا" نفي يك متافيزيك ، به توليد شكل جديدي از آن مي انجامد . با توجه به اين اوصاف احساس مي كنم گريز از انديشه متافيزيكي و استعلايي تا حد زيادي ممكن نباشد و تنها اشكال ظهور آن تغيير مي يابد.
در مورد " لا" در اندیشه هگل فکر می کنم یکی از نکات مثبت دیدگاه های وی تاکید بر هویت غیر ناب است. هگل امر ناب را انتزاعی می داند که ساخته مفاهیم ذهنی است لذا، " لا " بدون " آری گفتن " به هستی ممکن نیست. کاپلستون در تفسیری از این موضوع می گوید که دیالکتیک هگل مبتنی بر سه مفهوم " هستی " ، " نیستی "و " شوند " است. از نظر هگل مفهوم هستی ناب نامتعین بوده اگر بکوشیم به مفهوم هستی ناب بی هیچ تعینی در ذهن بندیشیم به هیچ چیز نیندیشیده ایم. ذهن در این حرکت از هستی به نیستی گذر می کند و این گذرهای پیاپی از هستی به نیستی و بالعکس را ، هگل " شَوَند " می نامد.« بنابراین ، هستی را می باید شوند انگاشت . به عبارت دیگر ، مفهوم مطلق همچون هستی ، برابر است با مفهوم مطلق همچون شَوَند ، [ یعنی ] همچون فرایندی از خود – پروری ».[1]
لذا، با این تفسیر شدن صرفا" انکار نیست بلکه نیازمند تائید نیز هست و اساسا" غیر قابل تفکیک است . من نیز بدان خاطر بر "لا" تاکید کردم که شما "لا" گویی پیامبران را به مثابه امری منفی نمایش داده بودید در حالی که "لا" خود جزئی از " آری " است.با این تفاسیر با کلام شما موافق هستم که
... شدن تنها در «لا» متجسم نیست، «آری» را نیز در بر دارد. و به نظر من وقتی صحبت از «روح» به میان میآید، منظور آن است که این دو جنبه، با هم در نظر گرفته شوند. منظور آن است که اصالتِ «روح» (که بافتهای از «آری-نه» است) جلوهگر شود. منظور آن است که بفهمیم همهی «آری»ها و همهی «نه»ها، تنها در انتزاع ذهنی و با فاصله گرفتن از واقعیت است که حضور دارند. واقعیت یک «روح» است. «نه»، به تنهایی قادر به هویتسازی نیست، نیاز به «آری» دارد.
تنها نکته ای که می خواهم در این باره بگویم این است که عقلانیت روشنفکری تلاش دارد حقایق را در قالب مفاهیم بریزد و دراین ادعاد ، از موضعی غیر انتقادی نسبت به خود با ایمان دینی برخورد می کند. اگر می گویم عقل ، امرقدسی شده است به معنای این نیست که همانند امر دینی است . بلکه منظور اینست که موضع غیر انتقادی که امر قدسی به خود اختصاص می دهد در مباحث روشنفکران بازتولید می شود . اینبار ، عقل می باشد که در چنین موضعی می نشیند وعملا" به داور بی چون و چرای حقایق تبدیل می شود.
سوابق:
1- اسلام و ایدهی هگلی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)
2- تصاویر برآمده از کنش ماست (وبلاگ مهدی کاظمی)
3- مسلمانان و امر قدسی (وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)
4- مسلمانان و امر قدسي : نگاه دوباره (وبلاگ مهدی کاظمی)
5- بت ها و خدا(وبلاگ ياداشت هاي يك معترض)
فاجعه خیال به تقریر دکتر کاشی یا آنچه من دوست دارم از آن به عقلانیت انتزاعی یاد کنم عامل مهمی در رادیکالیسم سیاسی در ایران است. من در نوشته های قبلی خود (+ ، + ، + ، + ،+ ) سعی کردم بخشی از این رویکرد انتقادی را که دکتر کاشی بیان نمودند توضیح دهم گرچه گفتگوی من با میثم نیز فارغ از این دغدغه نیست .
همانگونه که دکتر کاشی بیان کرده اند روشنفکری در ایران با رادیکالیسم گره خورده است. و بیش از هرچیز رویکرد رادیکال فوق با مباحث معرفت شناسی و نگرش روشنفکران ایرانی به مفهوم عقلانیت مرتبط است.
مرجع روشنفکران در ایران در هویت بخشی به خود، بیش از هرچیز عصر روشنفگری و بلاخص فیلسوف مدرنیته کانت می باشد.کانت با رویکرد عقلانی خود که بر معرفت پیشینی تاکید دارد و در تلاش برای رهایی و استعلاء از تجربه است به نقادی باورها و سنت های دینی می پردازد. شعار کانت یعنی « جرات اندیشیدن داشته باش » در مقاله « روشن نگری چیست ؟ » ، چشم اندازی نقادانه در رابطه با اسطوره ها، سنت ها و امر قدرسی ارائه می کند . کانت ، در این رویکرد بیش از هر چیز بر دانشی مفهومی تاکید دارد که ویژگی آن وضوح و روشنی است.
همانگونه که دکتر کاشی می گویند چنین عقلانیتی با زمینه های اجتماعی و فرهنگی ، و سنت های دینی چندان میانه ای ندارد و آنها را به خاطر آنچه امر قدسی می نامد مورد رد و انکار قرار می دهد. در چنین ، رویکردی، آنچه از دین می ماند همان است که کانت می گوید : « دین در محدوده عقل تنها ».
چنین دینی ، از احساس وعواطف تهی است و دوری دین از احساس ،عواطف و نگرش ایمانی باعث می گردد که فاصله دینداری روشنفکرانه از برداشت عموم مردم از دین علاج ناپذیر گردد. شکافی که میان عقلانیت و زمینه های اجتماعی ایجاد می گردد رویکردی رادیکال نسبت به زمینه های اجتماعی فراهم می نماید امری که در فرازونشیبی سینوسی ، عامل جنبش های انتقادی یا انزواجویی ها و عرفان زدگی است.
در تقابل با رویکرد کانتی، برداشت هگل از دین برای من جالب می نماید. هگل تمایز عقلانیت یا مطلق را از دین ، نه در ماهیت ذاتی آنها بلکه در شکل ظهور حقیقت می بیند . دین ، حقیقت پیچیده شده در احساس ، عواطف و امر قدسی به تعبیری است. در چنین، رویکری ، ما بیش از هر چیز با نوعی هرمنوتیک در فهم دین روبرو خواهیم بود.
هرمنوتیک ، به مثابه دانش تفسیر، این امکان را برای روشنفکریا مفسر فراهم می نماید تا به فهم معانی نهفته در سنت های و برداشت های دینی دست یابد که امکان همزبانی را با توده مردم فراهم می سازد.
در واقع، همانگونه که بخشی از متفکران و پژوهشگران دینی معتقد هستند هرمنوتیک می تواند نقش مهمی را در فهم و تفسیر سنت ها بطور عام داشته باشد و به امروزی کردن آنها از طریق بازتفسیر مجددشان به ما یاری رساند.
و نکته آخر اینکه، در تقابل با برداشت کانتی از دانش که بر « مفهوم و عینیت » تاکید دارد شاهد اهمیت یافتن دانش ضمنی در جهان معاصر می باشیم به نحوی که باعث بنیاد گذاری مفهوم « مدیریت دانش ( knowledge management) » در مدیریت جهان معاصر گردیده است. مدیریت دانش ، دانش را طیفی از آگاهی می داند که بطور ضمنی یا عینی ظهور می یابد. دانش ضمنی به صورت احساسات ، عواطف و خشم و تقاضاها پدیدار می گردد که می تواند به سمت دانشی عینی حرکت نماید. در واقع، واژه « مدیریت » در این رویکرد به وظیفه مدیران سازمان ها جهت عینی کردن دانش نهفته و ضمنی موجود در افکار و احساسات کارکنان اشاره دارد.
میثم عزیز در ادامه نوشته اخیر خود گفتگوی ایجاد شده را درباره ماجرای کاریکاتورها ادامه داده اند و سعی نمودند دیدگاه خود را درمورد نقد من بر مطلب اخیرشان بیان نمایند.اگرچه نکات توضیحی زیر با تاخیر ارائه می شود که امیدوارم عذر مرا بپذیرند .
Ø بیکران ، در کرانمند می زيد؟
دوست دارم قبل از هرچیز برداشت خود را از فلسفه هگل که محور تحلیل های میثم می باشد بیان کنم. من هگل را با هیوم ، کانت و نیچه درک می کنم. هیوم فیلسوفی بود که امکانِ علم ِ یقینی را به پرسش گرفت به نحوی که اساس علم جدید با نقدهای وی دچار خطر گردید. از نظراو « توالی علت و معلول از این جهت در نظر ما ضروری است که برای ما آشنا است ، ما جز عادتهایمان هیچ دلیلی نداریم که انتظار داشته باشیم این توالی رخ دهد ».
کانت و هگل جستجوگرانه تلاش نمودند پاسخی درخور به معضل شناخت یقینی و مطلق ارائه نمایند . در دسته بندی های صورت گرفته آنها را جزء ایده آلیست های فلسفی طبقه بندی می کنند . ایده آلیسم ،« فلسفه ای است که به رابطه عین و ذهن می پردازد و ذهن را از عین برتر می داند.ایده آلیسم می گوید که می داند ذهن شناسنده چگونه با جهان ارتباط دارد و انسان ها چگونه رفتار می کنند. خواه این جهان به عنوان جهان طبیعی شناخته می شود یا به عنوان جهان نهاد های سیاسی و اجتماعی ».
پاسخ کانت به پرسش درباره معرفت ارائه تحلیلی انتقادی از خرد انسانی بود. وی بدنبال مشخص کردن شرایطی بود که در آن فهم مستقل از هرگونه تجربه ای درک می شود .کانت شرایط محض شناخت را بحث امر " متعالی یا استعلایی " نامید.چنین اصول شناخت شناسانه ای ، دانشی مقدم بر تجربه را فراهم می کنند که ازشکاکیت موجود در اندیشه هیوم گریزان است. در واقع، رویکرد استعلایی کانت در شناخت و تلاش وی برای نهادن بنیاد معرفت بر امور پیشینی و غیرتجربی ( غیرمادی) بود .از نظر کانت ، اصولی پیشینی وجود دارند که آنها را مقولات می نامد این مقولات ، مواد فراهم آمده از حواس را شکل می دهند و به آنها معنا می بخشند. در این حال ، عین همانند ژلاتینی می باشد که در قالب مقولات ریخته می شود و متناسب با شکلی که مقولات به آن می دهند شکل می گیرد. در چنین حالتی ، زمینه سلطه سوژه(ذهن) بر ابژه (عین ) فراهم می گردد و سوژه را تابعی از ابژه قرار می دهد اما، این رابطه غیر دینامیک و غیر پویا است. در واقع، مقولات کانتی فراتاریخی می باشند که به تجربیات ما شکل می دهند و آنها را معنا می بخشند.لذا، تغییر ناپذیر بوده رابطه آنها با عین یکسویه است.
هگل ، منتقد رویکردهای هیوم و کانت به ذهن بود. هیوم و تجربه گرایان ،به انفعال ذهن در برابر تجربه معتقد بودند.کانت ذهن را درشناخت فعال می دانست و معرفت چیزی جزء معنای افکنده شده بر واقعیت توسط ذهن نیست .اما، هگل رویکردی تولید گرانه ارائه کرد. در این رویکرد نه تنها ذهن همانند رویکرد کانتی فعال است بلکه ذهن خود تولید کننده حقیقت عینی می باشد. دیالکتیک هگل نیز جزء تاریخ خودآگاهی رسیدن مطلق یا ذهن نیست.مطلق طی فرآیند خوداندیشی به این آگاهی می رسد كه عین جزء صورت افکنده توسط وی نیست و بدین وسیله مطلق در خود به آرامش می رسد.
بطور خلاصه فلسفه کانت و هگل ، داستان « مطلق » است . پرسش از مساله « کلیت » و چگونگی معنا بخشی بر اجزاء پراکنده حیات است. لذا، در هگل شاهدیم که وی در جستجوی امر « بیکران » ، در میان « امور کرانمند و عینی » است. امر کرامند خود دمی از زندگی بیکران است و نمایشی از آن.
Ø عقل به مثابه امر قدسی
نیچه برانداز این سیستم استعلایی و فراتاریخی است که از « کرانمندی » و « جزئیت » گریزان است. نیچه با افسانه خواندن امر استعلایی ، فیلسوف را در کنار کشیشان قرار می دهد که جزء استمرار نگاهی زهد باور موجود در دین مسیحی ، اندیشه آنها دستاوردی ندارد. نیچه استدلال مي كند که جزء امر جزئی ، چیز دیگری وجود ندارد. زندگی چیزی جزء خواست قدرت و اراده های کرانمند ما نیست . هیچ امر متعالی که فراتر از جزئیت زندگی معنا بخش آن باشند وجود ندارد.
این نقد نیچه یادآور این نکته است که برخلاف آنچه گفته می شود جدایی میان فیلسوف و کشیش یا ادیان و فلسفه ، چندان نیز امری واقعی نیست . بالاخص اینکه گفته شود فلسفه مدرن ، نقد امر قدسی است در حالی که خود در " قدسیت " و " استعلاء " پیچیده شده است.
فلسفه هگل و کانت ، بازتولید امر قدسی می باشند. هگل به روشنی بیان می کند که آنچه در دین حضور دارد و متجسد شده است بیانی دیگر از حقیقت فلسفی است. با این تفاسیر، ادعای مدرنیته برای گذر از امر قدسی چندان صحيح نيست. ما در مدرنیته شاهد زایش مفهوم جدیدی از امر استعلائی می باشیم که جانشین ، امرقدسی بر حسب تفاسیر دینی است. لذا، این گفته که کشیدن تصاویر پیامبر برای عقلانی سازی برداشت مسلمانان از اعتقادات دینی آنها و کاهش حساسیت های آنها برای گشودن امکان نگاه انتقادی در مسائل دینی است امری بی وجه است. این تلاش ، بیش از هرچیز ، نشاندن عقل به مثابه امری قدسی و معیار امور به جای برداشت های دینی از امر قدسی است و لاغیر.
Ø ما به مثابه امر استعلایی :
میثم عزیز گفته اند که
جهانِ پیرامونِ ما حاصل ِ نیتی است که در ساختناش به کار گرفتهایم. دنیا را ما ساختهایم، با ارادهها و امیالمان، اما گویی دنیا اصلا به آنچه ما خواستهایم شبیه نیست. «بیگانه» است، یا ما با آن «بیگانه»ایم. ... جهان «صورت» است و خواستِ ما به مثابهی قوهی محرکهی این صورت آشکار میشود (ماتریالیستیاش درست برعکس است؛ همان دعوای همیشگی ِ زیربنا-روبنا). خلاصه اگر بخواهم بگویم؛ منظورم از صورت، همان اقتضائاتِ مادیِ بودن است، به هر طریقی که میخواهد باشد؛ صورت به مثابهی یک نقاب، یک پوشش.
با توجه به اینکه فلسفه هگل و کانت جزء ظهور مطلق و امر استعلایی نیستند که بصورت فعال به پردازش و آفرینش عین می پردازند دراینصورت با شما تاحدی موافق خواهم بود که جهان عین محصول چنین ذهن بیکرانی است که در وجود کرانمند ما متبلور گشته است که در سیر تاریخ و از طریق کنش محدود ما، کلیت موجود در امر کرانمند، مطلق یا ذهن را نشان می دهند. کلیتی که معنا بخش به عین و هستی بخش آن است.و صورت تنها یک نقاب افکنده شده توسط ذهن برجهان نیست . و مطلق در مرحله نهایی آگاهی خود ، از این صورت های بیگانه ساز رها خواهد گشت و خود را در زیر این صورت های خواهد یافت و بیگانگی اش نسبت به خود پایان خواهد پذیرفت.
Ø خدا ، بیگانگی و صورتمندی
خدا در تفکر ِ اسلامی، حساسیتِ زیادی دارد که تصویری نداشته باشد. حساسیتِ خدا را در طولِ تاریخ، آنهایی برانگیختهاند که برایش صورت تراشیدهاند. پیامبران هوشمندانی از میان مردمان بودهاند که هر بار صورتی از خدا میدیدند، میشکستند. که صورتِ خدا شکستن دارد. شکستن قرین ِ نفی است، قرین ِ انکار. در نزدِ مسلمین، «لا» همان کلام رستگاری است[2]. و این مسئله رازی را برملا میکند؛ هر تصویرگر، صورتگری است «آریگو». تصویرگران قدم به حیطهی امر ممنوع میگذارند. ریشهی تعهد هم در تفکر اسلامی همینجاست. یکی هست که میسازد و دیگری هست که خراب میکند، که هرآنکه بیشتر خراب کند، متعهدتر است. اگر جز این است، به نظر شما «بتپرستی» در محتوایش، چه فرقی با «خداپرستی» دارد؟ جز این است که «بتپرست» همان خدا را صاحبِ صورت کرده است؟
خدا چیست جزء خُود. خُودی رها از بیگانگی و صورت . بت شکنی، رهایی از صورت و آگاهی به وجود خُود است . لذا، پیام « بت شکنی » اینست که خُود و خدا را در بیرون از خُود جستجو نکنید. همان گونه که گفته شده است خدا از رگ گردن به ما نزدیک تراست و چه چیز از رگ گردن به ما نزدیک تراست جزء خود.بت شکنی مبارزه با بیگانه شدگی است .بت پرستی نوعی بیگانه گشتگی از خود است همانند انقلاب و هرپدیده دست ساز بشری. شورش برعلیه بت ، جستجو برای یافت خود است آزادی از امری خود ساخته برای رسیدن به خود به مثابه امری بیکران .آگاهی به اینکه گرچه در صورتی مادی گرفتاریم اما، این کرانمندی جلوه ای از امربیکران است. ما خود جزئی از آن هستیم و با انکار صورت ، پیوستن به او را انتخاب می کنیم.
"لا"، لای هویت ساز است. هویت با آنچه که حذف می شود شکل می گیرد. در اسلام ، "لا"، انکار بیگانه شدگی از خود و پیوستن به خود است. وقتی لا می گویم در نهایت وجه مادی را نفی می کنیم و خود را به مثابه امری استعلایی هویت می بخشیم. این لا بیش از هر چیز « پیوستن » است و هر پیوستنی در خود گسستنی را نیز دارد. « آری » گفتن به صورت « جدایی » از « خود بیکران » است . در واقع، لا، انتخاب است و واجد ماهیتی ارزش گذارانه . امری ناگزیر که انسان ها هرروز آن را انجام می دهند.
لا، رمز آگاهی است. دیالکتیک تاریخ است. با نفی است که وضعی بهتر حاصل می شود. تاریخ جزء با « لا » ساخته نمی شود. مخالفان " لا " ، با حرکت و پویایی میانه ای ندارند. اگر هر پیامبر"لا" را استوار کرد چون خواستِ خواست او انکار وضع موجود بود. عشقبازی با صورت ، تجسد یافتن و مردگی است. هگل به ما می آموزد که در "لا" است که شُدَن ممکن می گردد .نفی است که زندگی می آفریند. و ما با پیوستن به آن است که می توانیم « خودآگاهی » خود را افزایش دهیم. "لا"، خودآگاهی است و رهایی .