آرزوی زیستن در جهنم عجیب ترین خواهش هاست اما، آرزویی است که در بعضی لحظات شیرین می نماید. حیات و عنصر معنا بخش آن ، دغدغه استمرار و ابدیت، الهام بخش این آرزو ست. لحظاتی که چهره زیباترین همدم خود را نوازش می کنی ؛ وقتی خزانه عشق ورزی گشوده است و گشودگی زندگی و محبت را لمس می کنی پرسش از ماهیت این رویدادها تلخ ترین واقعه ممکن است. آیا این رویدادها و لحظات ، صرف تحولات شیمیایی در بدن دو موجود افکنده شده در این کره خاکی است یا اینکه ، در پس ِ پشت این چهره مادی ، عنصری والا و ابدی حاضر و پابرجاست ؟ نکند ما همچون ربات های مادی تنظیم گشته ایم و در زمان مقرر همچون عنصر زائد به نهانگاه زمین رانده می شویم؟
وقتی لحظاتی تمثیل می شود که در خاک سرد افکنده شده ای و لذت بینایی و آگاهی بر آنچه پرلذت ترین لحظات یعنی حیات ، از تو گرفته شده است شاید تنها آرزو، آگاهی یابی بر واقعه رفته بر خود باشد.در این لحظات ، ترس ابراهیمی بر وجودت رخنه خواهد کرد که آیا ، ابدیت و زندگی دوباره وجود خواهد داشت ؟ در این فضای پرابهام است که زیستن در جهنم ، بر فنا و نیستی اولویت می یابد. زیستن در جهنم گرچه دردناک است اما، از حیات آکنده است و چنین حیاتی در دردناک ترین لحظات خود ، امید بخشش و رهایی را به همراه دارد. جهنم گرچه ، در معنایی در تقابل با بهشت قرار دارد اما، در تقابل با نیستی، بهشت و جهنم حیات را فریاد می زنند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت   توسط مهدي كاظمي
|
كتاب شازده كوچولو نوشته « آنتوان دوسنت اگزوپري » ترجمه ابوالحسن نجفي موضوع پيشنهادي « روايت گرداني » در كلاس روش تحقيق مي باشد . براي همين بي مناسبت نديم برداشت خود را از اين كتاب ارائه نمايم.
ü همزبانی
داستان با یک نقاشی شروع می شود که روایت رابطه انسان های و چشم اندازهای متفاوت های از محیط و موضوعات مشترک است که بطور تمثیلی در رابطه کودکان با بزرگسالان تصویر شده است.
رابطه متفاوت انسان ها محصول دنیاهایی هست که هر فرد در آن می زید. دنیاهایی که به علت تفاوت، مانع فهم متقابل می گردند. برای شکستن این ناکامی نیازمند « همزبانی » هستیم اما ، همزبانی چگونه ممکن است؟
مساله زبان و همزبانی مرا به یاد نظریه های زبانی می اندازد که میان « عقلانیت » و « زبان » تفاوت زیادی قائل نیستند. این دیدگاه زبان را به مثابه عقلانیت فرض گرفته که در آن عمل فهم صورت می گیرد. در اینصورت ، وقتی ما با مساله فقدان همزبانی مواجه هستیم به معنای اینست که عقلانیت یا آنچه معیارهای سنجش درست و غلط، همچنین معیارهای تفسری ما از پدیدارها خوانده می شود می توانند بسیار متفاوت باشند در اینصورت راه چندانی برای سازش و فهم متقابل وجود نخواهد داشت. و گفتگو امیدی برای فهم متقابل است. گفتگویی که بیش از هر چیز معطوف به «فهم دیگری » و « فهم خود از طریق دیگری » است.در چنین نگره ای ، جدال و تلاش برای اغناء دیگران چندان جائی ندارد شنیدن و دیدن ، مهم تر از فهماندن می باشد.( فصل 1و2)
ü پرسش از معنی و مفهوم زندگی
نکته دومی که می شود از داستان استناط کرد پرسش از « معنی و مفهوم » زندگی است که گرفتار کمیت و عدد و رقم گشته است امری که باعث بی توجهی به مطالب اساسی می شود که شازده کوچولو و هر کودکی قادر به فهم آن است اما، در زندگی بزرگسالان گم و ناپیداست.حقیقت به بازشناسی پدیدارها فروکاسته شده است و طبق اصل دکارتی ، جهان چیزی جزء امتداد و کمیت نیست و این نگره باعث گشته که حساب کردن بر فهمیدن چیره گردد و ماده جانشین احساس و آرزوها شود. آرزوها و احساس هایی که می توانند معنای زندگی را برای ما آشکار کنند امری که در روح کودکانه انباشته است.( فصل 4)
ü قوم مداری و اروپا محوری
در فصل 4 ، روایتی ارائه می گردد از چگونگی شناسایی خرده سیاره شازده کوچولو. نکته مهم این روایت گزارشی است که از « قوم مداری و اروپا محوری » ارائه می گردد. هرچه علمی و جدید است امری اروپایی و تنها از طریق پذیرش فرهنگ آنها ممکن است لذا، ادعای منجم ترک پذیرفته نمی شود چون به جای لباس و شمایل اهل علم در اروپا ، « قبای ترکی » به تن دارد.اما،او شانس آورده است که در کشورش سلطان مستبدی وجود دارد که بالاجبار افراد را وادار به پویشیدن لباس فرنگی می کند . پس او می تواند با پوشیدن لباس فرنگی و اعلام مجدد کشف « خرده سیاره شماره 325» در « مجمع جهانی اخترشناسان » ، کشف خود را به تائید علمی برساند.( فصل 4)
ü فطرت و پیرایشگری/ نیکی و گناه
خرده سیاره شازده کوچولو کوچک است و یک درخت بائوباب نیز برای آن خطرناک. درخت بائوباب همانند گل سرخی که یار تنهایی شازده کوچولو است از دانه روئیده و از همان خاک رسته است اما، برخلاف گل سرخ وقتی بزرگ می شود به جای شادی ، نکبت می آورد. دانه ها را بادها می آورند و در دل خاک می گذارند و نمی توان دید. می رویند قبل از اینکه بتوان مانع رشدشان شد لذا، باید تیزبین و هشیار بود که به جای گل سرخ در سیاره درخت بائوباب نروید و تنومند نشود. باید آنها را زمانی که تنها علف هرزی بیش نیستند شناخت و از زمین برکند. اما، زمین ، دانه ، درخت بائوباب و گل سرخ تمثیل چه چیزی است ؟ چگونه می تواند دو چیز که از یک خاک رسته اند می توانند اینگونه متفاوت باشند؟در واقع، سیاره همانند فطرت انسانی است که هم دانه خوب در آن کاشته می شود و هم دانه بد.اما، دانه ها ، صفاتی می باشند که هر فرد انسانی در اثر گذر ایام و زندگی اجتماعی با آنها خو می گیرد . این صفات در بیشتر مواقع نه در اثر اراده ما ، بلکه همانند دانه بادآورده ، برما تحمیل می شود. باید همیشه تیزبین بود چون که همیشه آنچه به ماداده شده است منشاء خیر و نیکی نیست بلکه می تواند حامل صفات زشت باشد. این دانه های نیکی و خیر در گذر ایام در فطرت ما کاشته می شوند و در بیشتر مواقع مانند امکانی برای جلوگیری از کاشته شدنشان وجود ندارد و از نظرگاه ما مخفی می ماند.این پایان زندگی ، خیرو نیکی نیست چون ما وظیفه داریم « پیرایشگری » منضبط همچون« شازده کوجولو» باشیم که هر روز به نظافت سیاره و آتشفشان های آن می پردازد و علف های هرز را که بی اطلاع وی روئیده اند هرس می نماید. این پیرایشگری تلاشی است برای جلاء دادن به آیینه فطرت خود و زدودن تاریکی و زشتی های آن همانند جاروب زدن شازده کوچلو برسیاره اش و برکندن درخت بائوباب.
اما، یک نکته دیگر هم وجود دارد. درخت بائوباب تنها در خرده سیاره عامل خطر و زشتی است اما، زمین هزاران درخت بائوباب دارد و ترسی ندارد. فطرت انسانی ، شخصیت و روح فردی می تواند بزرگ و کوچک باشد. در آنصورت یک امر نیک در یک روح بزرگ و شخصیت قوی می تواند در یک انسان کوچک به رذیلت تبدیل گردد. نیکی و زشتی نه امری استعلائی و فرازمانی ، بلکه امری مکانمند هستد که با توجه به موقعیت می توانند معنای متفاوتی داشته باشند. (فصل5) ادامه دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت   توسط مهدي كاظمي
|
تقدیم به مادر
و
همسرم ، تنها دوست لحظات تنهایی من
وقتی واژگانم به انتها می رسد احساس می کنم سکوت مرگباری بر روابطم آغوش می گشاید که می تواند پایان عشق نهفته در وجودم باشد اما ، جنب و جوش لحظات مرگ را به تاخیر می اندازد و فرصت زندگی را به من اعطا می کند .
لحظاتی که بی هیچ بیان کلامی ، سرشار از محبت و دوستی است. این لحظات بیش از آنکه در آسودگی زندگی مان جایگیر باشد در بحران ها و فشار مشکلات خود را نمایش می دهد و حضور خود را اعلام می کند.
ترس های زندگی ، در تیرگی خود ، فرصت دوباره زیستن را به ما اعطا می کند. و تجربه باهم بودن و فداکاری ، عشق ما را نسبت به یکدیگر در تمام وجود مشترکمان حک می کند و در دوران خزان همچون خاطره ای شکل دهنده به روابط ما می گردد.
ما معمولا" از سهیم کردن دیگران در مشکلات خود ابا داریم در حالیکه ، بهترین فرصت برای پیوند بیشتر با دیگران را از خود و دوستان دریغ می کنیم .
سخن گفتن و آشکار سازی آنچه ، قلب و ذهن مان را آشفته می کند پیوند دیگران را با ما عمیق تر می کند و فرصت رنج کشیدن به خاطر دیگران را به ما می دهد .
وقتی به سپید مویان نظر می کنم که عمری را با مشقت در کنار یکدیگر گذران عمر کرده اند و در بسیاری از این لحظات ، مشکلات زندگی یک لحظه آنها را رها نکرده است اما، جزء محبت و آسایش عمیق ِ در کنار هم بودن ، نشانه دیگری در آنها نمی یابم.
کور سوی باقی مانده در نگاهشان بیش از آنکه چروکیدگی صورت همدم شان را تحقیر کند نمایش دهنده محبتی است که سالیان بسیار در پرده آن ثبت شده است.
لحظات شیرین زندگی اندک و توان ما برای بهره بردن از آن بسیار کمتر است اما ، زندگی انباشته از آشفتگی ها و سیاهی هاست . نظر افکندن به این لحظات همچون فرصت عشق ورزی و ابراز محبت ، چاره ساز دردها و آرام کننده زندگی در تنش های فزآینده آن است.
ما معمولا" در دعاهای شبانه و نجواهای قلبی خود آرزوی روزهای خوش را برای دیگران داریم اما من ، تمنای کسی را دارم که یاوری برای زندگی باشد.
امید به داشتن روزهای خوش و فرصت های طلایی در بیشتر زمان ها با خیال و آرزو هم آغوش می گردد اما ، یافتن دوستی برای غصه خوردن و محبت ورزیدن برای شما ، آرزویی نزدیک است .
**********
عشق معمولا" پر هیاهو و پرطمطراق است و وجود خود را برهر بیننده ای عیان می کند اما محبت نمایش عمری زیستن در کنار هم ، بدون سخن گفتن ؛ زیستن بدون تمنا کردن ؛ فداکردن خود بی هیچ منتی و پاسخی عاشقانه به تمنای دیگران پیش از ابراز پرهیاهوی آن است.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت   توسط مهدي كاظمي
|
بهار ، فریاد زندگی است اما مرگ نیز ما را فرا می خواند. شاید صحبت از مرگ در ادبیات ما معمول نباشد. از کودکی تا کنون هر زمان که در محفلی از مرگ یاد می کنیم فورا" با این هشدار و اعتراض روبرو می شویم که صحبت از آن شوم است سخن از زندگی کن. اما شاید علت آن این است که همه زندگی ما را مرگ فرا گرفته است . از مرگ می گریزیم در حالی در درون آن قرار گرفته ایم.
زندگی بدون درک درستی از مرگ معنا نمی یابد. خلاقیت و انرژی انسانی در دیالکتیک میان مرگ و زندگی آزاد و رها می شود. زندگی ما معنایی جز مرگ ندارد زیرا از حرکت تهی گشته است.
در ادبیات دینی ما ، مومن کسی است که هر شب اعمالی را که در طول روز انجام داده است مورد محاسبه و سنجش قرار دهد . این سنجش اعمال بدون بیاد آوری مرگ بعنوان پایانی بر هر عملی ممکن نیست. بسیاری از شب ها که به بستر می روم و چشمان خود را می بندم آخرین امیدها و آرزوهای خود را مرور می کنم . و اعمال خود را مورد کاوش قرار می دهم .و این پرسش را در برابر خود قرار می دهم که آیا روزی که گذشت آخرین فرصت من برای حرکت ، تلاش و ظهور خود بود.آیا فردا ما جسمی بی روح در دستان مردمان خواهیم بود که با فریاد تکبیر " الله اکبر" خبر از پایان ما می دهند.
تنها ، در شب تار
ایستاده در کنار نعشی سرد
می زنم فریاد
ای رفیق دیرینم
چه شد که خفته ای چنین آرام
می خوانم سوره یاسین
شاید که شود بیدار
و دهد جان دوباره به من تنها
به من شیفته ی دنیا
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت   توسط مهدي كاظمي
|