چند مدتی بود که ننوشتم و اینرسی ننوشتن دارد بر من غالب می شود.برای همین سعی کردم مطلبی درخور فراهم سازم. مسأله جهانی شدن و آینده سیاست ورزی ایرانیان دغدغهای است، که امروز اکثر افراد درگیر در حوزه سیاست را به خود مشغول کردهاست.
جهانی شدن که با مظاهری همچون گسترش رسانه های ماهواره ای ، اینترنت ، گسترش تجارت جهانی ، ظهور نهادهای فراملی ، توسعه فعالیت های مدنی فراتر از حوزه دولت ملی ظهور یافته است، بطور مشخص دو تأثیر را بر وضعیت دولت های ملی به همراه داشته است .
در مرحله اول، امکان خودمختاری دولت ها را در حیطه مرزهای داخلی محدود کرده است . تقویت فعالیت های نهادهای فراملی همچون سازمان ملل، سازمان تجارت جهانی ، دادگاه جنایت کاران جنگی و ... باعث شده است ، که بسیاری از موضوعاتی که در گذشته در حیطه اختیارات دولت های ملی تلقی می شد، امروزه به امری مشترک بین دول و در نتیجه ماهیتی جهانی یابد.
نکته دوم ، عبارت است از اینکه ، جهانی شدن بر شکل حکومت ها تأثیر گذاشته، دموکراسی به وجه غالب در جهان در حال تبدیل شدن است، به نحوی که تعداد کشورهای فاقد نظام دموکراتیک هر روز در حال کاهش بیشتر است.
این تحولات در بطن خود واجد محدودیت ها و فرصت های جدید می باشد.با محدود شدن خودمختاری دولت – ملت ها، نیاز به همگونی با استانداردهای مشترک جهانی همچون منشور حقوق بشر و پذیرش حکمیت نهادهای فراملی هر روز بیشتر شده است و ما را با تبعات الزام آوری روبرو می سازد که عدم پذیرش آن به معنای پذیرش انزوای خود خواسته و از دست دادن فرصت های همکاری مشترک می باشد.
از سوی دیگر، جهانی شدن با توسعه فرصت های اقتصادی و ایجاد امکان دسترسی به بازارهای کشورهای غنی می تواند، به رشد بیشتر کشورهای در حال توسعه همانند ایران یاری رساند. همچنین، به ایجاد امکان جذب سرمایه های خارجی و تکنولوژی بیانجامد.
آنچه در این میان حائز اهمیت است، ورود به جامعه جهانی از گذرگاه همکاری های منطقه ای می گذرد. بسیاری از کشورهای در حال توسعه با سازمان دهی چنین همکاری هایی فرصت چانه زنی را در عرصه جهانی کسب می نمایند.
درحالی که در کلام رهبران سیاسی ایران از ضرورت توسعه اقتصادی سخن به میان می آید،اما کمتر به ضرورت های آن پرداخته می شود. بدون شک ، انزوای ایران و ایجاد فضای ترس و بیم در میان همسایگان ایران که توسط قدرت های بزرگ در مورد ایران اعمال می شود، امکان فرصت جویی را در گام های اولیه از ما سلب می کند.
شکستن این فضای سیاسی بیش از هرچیز در اختیار ما می باشد. اگر ما از چشم انداز توسعه 20 ساله سخن می گوییم ، ضرورتا" این بدان معنا است ، که استراتژی بزرگ کشور، اولویت توسعه بالاخص توسعه اقتصادی می باشد و چنین حقی بر هر حق دیگر ارجحیت و اولویت دارد.
صدام نیز به سرنوشت ابدی خود دچار شد، یعنی مرگ.و مانند هر رفتنی، جائی را خالی کرد.گرچه صدام
در این اواخر جای زیادی اشغال نکرده بود اما، نام و عنوان صدام برخلاف جسم وی ، هنوز ذهن های بسیاری را به خود مشغول کردهاست. دوستان و دشمنانش ، هر کدام به نحوی اسیر اویند. هیبت و خشونت وی ، یارانش را هدایت می کند، و دشمنانش نیز، از زخم خنجر او دچار کین و نفرت.رهایی از صدام، رهایی از چنین وضع بغرنجی است؛رهایی از صدام ،رهایی از نفرت ورزی نسبت به او نیز هست . صدام رفت و دیگر هیچ انسان دیگری را نخواهد کشت، اما من نگرانم که حضور صدام در ذهن های ما ، استمرار یابد و عشق و نفرت حاصل از چنین کینی ، به جنایت ورزی خود ادامه دهد.
هلهله و شادی برای مرگ دیکتاتورها می تواند اندکی از تنش ها و نفرت های ما را فرونشاند، اما ترسم ازآن است ما گرفتار توهم شویم. اگر نخواهم مسئولیت فردی را منکرشوم ، احساس می کنم چنین هلهله و شادی تنها نفی چیزی است که از خود ما برآمده است.و نادیده انگاشتن مسئولیتی بوده که اجتماع در آفرینش چنین موجوداتی داشته است.
اگر، ظهور دیکتاتورها و جنایتکاران محصول اراده فردی بود، باید بعد از ظهور چنگیز،هیتلر و استالین ها ، جماعت بشری که اکنون در حال بزم شادی هستند، می توانستنددرمقابل ایشان بأیستند وبگویند، بس است . اما، تاریخ گواه می دهد که هیچگاه کسی از تاریخ عبرت نگرفته است، و بسیاری از ملت ها در ادوار مختلف در پناه چنین رهبرانی جنایت های بسیار کردهاند.گرچه، در تاریخ هم نوشته شده است که ملت ها چگونه برای مرگ این جنایتکاران جشن و شادی برپاکرده اند.مرگ صدام، شاید تنها اندیشیدن به چنین وضعیتی را به ما یادآوری می کند.
در اوایل انقلاب ، دو پیش نویس قانون اساسی تدوین گردید . پیش نویس اول که توسط یک گروه از حقوق دانان تهیه شده بود و پیش نویس دوم که بعداز اصلاح پیش نویس اول و با تغییرات به نسبت زیاد ، توسط مجلس خبرگان تهیه گردید.
زمانی که پیش نویس اولیه قانون اساسی تهیه شد امام خمینی اصرار داشت هر چه سریعتر به رای عمومی گذاشته شود اما، مهندس بازرگان با رای گیری مخالفت کرد و خواهان تشکیل مجلس موسسان برای بررسی پیس نویس گردید. آنچه نیروهای لیبرال و سکولار را به این تصمیم سوق داد وجود اصلی در قانون اساسی پیشنهادی بود که همانند قانون مشروطیت ، هیاتی را برای بررسی مصوبات مجلس پیش بینی کرده بود .اعضای این هیات شامل هفت حقوقدان و پنج فقیه بود که وظیفه بررسی شرعی بودن وانطباق مصوبات مجلس با قانون اساسی را برعهده داشتند .
طرفداران بازرگان و دیگر نیروهای اپوزیسیون انتظار داشتند که با تشکیل مجلس موسسان ، این اصل نیز مورد بازنگری قرار گیرد . اما، برخلاف انتظار ، با مخالفت امام با تشکیل مجلس موسسان با تعداد زیادی نماینده منتخب ، مجلس خبرگان تشکیل شد که در آن روحانیون مخالف بازرگان دارای اکثریت بودند و نه تنها در اصل نظارت فقها بازنگری صورت نگرفت بلکه اصول جدیدی نیز به آن اضافه گردید که اختیارات بیشتری به روحانیون در اداره حکومت داد.
به گذشته دورتر بازگردیم . مصدق می خواست تمامیت نفت را ملی کند لذا، از دادن سهم کمی به انگلیسی ها و آمریکایی ها در برابر بدست آوردن بخش عمده ای از درآمد ملی خوداری کرد و آنچه شد که می دانیم. نفت حدود 30 سال دربست در اختیار آمریکا قرار گرفت و جامعه متحمل هزینه های بسیار گردید.
بازرگان می خواست با رجوع به مردم ، نهاد روحانیت را از عرصه عمومی براند و مصدق امیدوار بود در پس شعار استقلال ملی ، انگلیس را از تمامی سرمایه گذاری های سیاسی و اقتصادی که در ایران انجام داده بود بطور کامل محروم سازد.
آنچه در کنش هر دو سیاستمدار غائب بود سازش پذیری است. در ادبیات ایران کاربرد واژگانی همچون اصلاح طلب سازش کار ، خائن سازش کار و ... بسیار معمول است و سازش ناپذیری به عنوان یک فضیلت شناخته می شود.
در فضای جامعه ما که در روح ارتباطات فردی واجتماعی در سطح سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی ، سازش ناپذیری بعنوان یک اصل غیر قابل خدشه مطرح است ترویج « سازش پذیری به مثابه یک فضیلت » ، امری ضروری است. فضیلتی که نه تنها در حوزه سیاست، کارساز برای رفع مشکلات و موانع سیاسی است بلکه در زندگی روزمره کاربردی بسیار بیشتر دارد .
اگر بدنبال تمامیت خواهی هستیم نباید آن را صرفا" در حوزه سیاست و نوع خاصی از کنش جستجو کنیم بلکه هر جا که صدای بلند درود بر سازش ناپذیر بلند است یافتن تمامت خواهان از هر جنس و دسته ای آسان است .
از مشروطه تاکنون ، حوزه سیاست مهم ترین پایگاه کنش روشنفکران ایرانی بوده است. روشنفکری در غرب ، با سیاست ورزی ظهور یافت . سیاست ورزی تلاش برای عملی سازی آرمان هایی بود که در اندیشه های اخلاقی ماقبل عصر روشنگری وجود داشت .
امید به تحول و پیشرفت از طریق عمل سیاسی و تغییرات اجتماعی باعث گردیده است که در جوامعی مانند ایران، شاهد بی توجهی به عناصر زیرین تحول ساز جوامع غربی باشیم. همچنین ،اهمیت یابی سیاست در ایران ، باعث نوعی ساده انگاری در تفکر اندیشه ورزان ایرانی گشته است . ساده انگاری که در امید آنها به ایجاد پیشرفت در جامعه از طریق تغییرات سیاسی نهفته است.
پرسش از چرایی شکست جنبش های سیاسی در ایران ، در حال تبدیل شدن به پرسشی دیرین است . در حالی که می توان با وارونه سازی پرسش ، به طرح این ایده پرداخت که ما براساس کدامین امید و امکان ، آرزوی تحول و پیشرفت جامعه ایرانی از طریق عمل سیاسی را داریم؟
چند دوست قمي ما (+ ، + ، + ) يكسالي است كه گرفتار پرونده سياسي در دادگاه هاي قم هستند و فريد مدرسي هم گل سرسبد اين دوستان است كه يكسالي رو بايد در زندان به سر ببرد. واقعيت اينه كه شنيدن اين خبر چندان من رو متعجب نكرد و حتي احساسات من رو برنيانگيخت . نه به خاطر دشمني با فريد بلكه شرايط امروز جامعه به نحوي شده كه اعتراض بي ثمر است ويا حس مي كني بايد كاري بيش از اعتراض انجام داد . وقتي ، زينب خانم ، از دوستان خواستند كه حداقل درخواست تعويق حكم را در وبلاگ قرار دهند ديگه نشد سكوت كنيم گرچه اميدي به اعتراض نيست.
ربط و نسبت دادن صورت هگلی به اعتراض مسلمانان به تصويرسازي هاي صورت گرفته در كاريكاتورهاي روزنامه هاي اروپايي به حد كافي جذاب است كه هر خواننده اي را به خواندن مشتاق نمايد.اما، در مورد مطلب، حس مي كنم نويسنده ميان مفهوم صورت « به مثابه شكلي از ظهور تاريخي روح » با صورت به مثابه « چهره و تصوير » كمي خلط مبحث كرده باشد.
1. من با نويسنده موافق هستم كه تفسيرهاي موجود از اسلام در ميان مذاهب شيعه و سني از تاريخمندي گريزان هستند و سعي مي كنند برداشت هاي خود را از اصول و احكام ديني ازلي و فراتاريخي نمايش دهند اما ، اين مساله چندان با مساله « چهره و تصويركشي » از پيامبر ربط و نسبتي ندارد. بالاخص اينكه توجه كنيم در فلسفه هگل نيز كه مبناي برداشت غرب از حقيقت به زعم نويس است در جريان سير روح در تاريخ ما به چيزي جزء حقيقت مطلق و فراتاريخي نخواهيم رسيد. اما، در مورد صورت به مثابه چهره سازي و تصويركشي ؛ برخلاف برداشت نويسنده مسلمانان گرچه از كشيدن چهره پيامبر احتراز دارند اما، اگر چهره كشي را تنها شكلي از از وصف موضوع و نمايش مادي آن بدانيم بايد بگويم كه برخلاف نظر ايشان ، تلاش براي توصيف پيامبر در حد زيادي در متون اسلامي صورت گرفته است . اين مساله در مورد شيعه نيز صدق مي كند . برخلاف اهل سنت ، شيعيان چندان احترازي از چهره كشي ندازند و شما به راحتي مي توانيد تصاوير و پوسترهايي امامان شيعه را از بازار تهيه كنيد. حتي ، بايد بياد بياوريد كه تصويري منسوب به پيامبر در سال هاي اخير منتشرگشته است و كسي به انتشار آن اعتراض نكرد. نكته فقط اينجاست كه مسلمانان تنها به تصاوير زيبا وقعي مي نهند و آن را حقيقت مي پندارند . تصوير تنها زماني تحمل مي شود كه زيبايي موضوع مورد وصف را نمايش دهد.
2. تصوير به مثابه حقيقت: عصر كنوني ، جولانگاه رسانه هاست و مهم ترين ويژگي آنها ايجاد تصاويري مي باشند كه رفته رفته شكل حقيقت مي يابند و خود به مرجعي براي توليد تصاوير جديد تبديل مي شوند. در اينصورت، شبكه اي از تصاوير شكل خواهند گرفت كه به تائيد متقابل هم پرداخته عملا" رابطه اين تصاوير با حقيقت گسسته خواهد شد. لذا، در صورتي كه ما دركي از مكانيسم ايجاد تصاوير و گسترش آن نداشته باشيم خود مي توانيم به مركزي براي نشر و ايجاد تصاوير بنيادين از «خود» تبديل گرديم كه مي تواند منشاء تصويرسازي هاي پي در پي و در نهايت تحريف حقيقت و مخدوش شدگي واقعيت گردد. بطور مثال، مسلمانان که مدعی تیرگی چهره ایشان در کاریکاتور ها هستند کمتر به تصاویر بنیادینی که القاعده ، گروه های تروریستی و شبکه تلویزیونی الجزیره از مسلمانان ایجاد کرده اند معترض می باشند. در سال های اخیر مهم ترین رسانه تصویرساز مسلمانان نه سی ان ان و بی بی سی ، بلکه شبکه الجزیره می باشد و این شبکه به دستگاه نفرت ساز و بلندگوی القاعده و گروه های تروریستی تبدیل شده است. تصویری که آنها از مسلمان معتقد کشیده اند عبارت است از « افرادی متعصب که با گفتن نام پیامبرشان یا برافراشتن پرچم منقوش به نام ایشان به سادگی اسیران خود را سر می برند یا در یک حمله تروریستی انسان های بی گناه را به قتل می رسانند». وقتی این تصاویر بنیادین از خود در سطح وسیعی منتشر می شود و ما کمترشاهد تصویری رقیب از مسلمانان هستیم طبیعی خواهد بود که مسلمانی در اذهان عمومی و رسانه ا ی با تصاویر فوق تعریف گردد و خود به منبعی برای تصویرسازی های بعدی تبدیل شود. من بیاد ندارم که در هیچ یک از کشورهای اسلامی منجمله عربستان ،مهد القاعده، کسی علیه اقدامات گروه های تروریستی راهپیمایی کرده باشند؟ آیا هنگامی که گروگان های غربی در انظار عمومی سربریده شدند کسی یا دولت های اسلامی اعتراض کردند آیا جلسه تشکیل دادند یا بسیاری سکوت کردند و اجازه دادند اسلام با این کنش شناخته شود؟در واقع، نوع فعل و کنش ما؛ حساسیت ها و سکوت های ما است که ماده خام و تصویر بنیادین لازم را برای تولید این تصاویر جعلی فراهم ساخته است.در واقع، ما در این تصاویر نباید « پیامبر » خود را ببینیم بلکه بیش از هر چیز باید « خود »را در آن به نظاره بنشینیم و این پرسش را طرح کنیم برای آنچه به خاطر آن متهم شده ایم چه کرده ایم؟ چه میزان در شبکه های تلویزیونی منسوب به مسلمانان منجمله الجزیره روشنفکران مسلمان حق و فرصت کافی برای ایجاد تصویری واقعی تر از خود و اسلام را کسب کرده اند؟اساسا"، چه میزان اسلام روشنفکران و اسلام قائل به تساهل و تسامح در جوامع مسلمان فرصت ظهور و حضور دارند که حال معترض این نکته هستیم که چرا تصویر ما حاکی از « مهر و محبت و عطوفت » نیست؟
3. مساله به رسميت شناختن : نکته دوم ، مساله به رسمیت شناختن متقابل است.رویکرد مسلمانان نسبت به دیگر ادیان ، براساس طرد و رد قرار گرفته است و کمتر حاضر به برسمیت شناختن حق دیگران می باشیم. در کاریکاتوری که نویسنده مطلب به آن ارجاع داده است این مساله هویداست. ما به راحتی در مورد دیگران اظهار نظر می کنیم؛ ادیان آنها را دستخوش خرافه یا تحریفات می نمایم اما، اظهار نظر آنها در مورد خود را نمی پسندیم. مسلمانان این حق را برای خود قائل هستند که در جوامع مسیحی مراکز تبلیغی دائر کنند اما، در سطح متقابل ، هرگونه تبلیغ عملی سایر ادیان را در کشورهای خود توطئه می نامند. درحالی که با خوشحالی خبر اینکه تا 50 سال دیگر در صورت ادامه روند فعلی مسلمان شدن آلمانی ها ، کشورآلمان مسلمان خواهد شد را می خوانند و پخش می کنند که به مسیحی شدن یک افغانی واکنشی تند نشان می دهند . این رویکرد دوگانه باعث می شود که اولا"، بدون توجه قرار دادن عملکرد واقعی خود، تنها خود را بعنوان مرجع تصویرسازی حقیقی از خود به رسمیت بشناسند و هر گونه تصویری که مبتنی بر روایت یکه خود از خود نباشد را طرد و رد نمایند. ثانیا"، عملا" از توان گفتگو تهی گردند. زیرا، گفتگو حاصل پذیرش این نکته است که آنچه ما از خود داریم صرفا" می تواند بخشی از حقیقت و چهره حقیقی ما باشد.
یکی از دوستان از علت سکوت من در برابر رویدادهای قم پرسش کرده بود . نمی دانم آیا محافظه کاری و دلایل دیگری باعث شده که من صریحا" نتوانم نظر خود را بیان کنم یا نه. اما، وقتی به مساله می اندیشیدم و حواشی رویدادها و نوع کنش افراد را مورد سنجش قرار می دادم بیش تر نسبت به این مساله دچار شک می شوم که امکانی برای نجات بشر از این رویدادها بدون نجات تفکر وجود دارد. واقعیت اینست که می توان با اتکاء به ایدئولوژی ها سیاسی یا برداشت های خاص از مذهب و شریعت به تکفیر و تائید یک عمل پرداخت اما، آنچه در رویکردهای ما غائب است فقدان نگرشی انتقادی نسبت به ماهیت این ایدئولوژی ها و برداشت های دینی و عقل جستجو گر حقیقت است به نحوی که اکثر کنش گران سیاسی و مذهبی در بیشتر اوقات رفتار خود را مبتنی بر مشهورات ومقبولات می نمایند و کمتر ازطریق جستجوگری و تفکر ، به برداشتی از مسائل دست یافته اند. این رویکرد تقلیدی به تفکر و مذهب باعث گشته است که فرصت ماجراجویی و پرخاش گری فراهم گردد و به سادگی شاهد ظهور توده های بهم فشرده باشیم که در حال تائید یا تکفیر یک عمل هستند. از این منظر برای من رویدادهای قم یا ماهیت بسیاری از رویدادها و اجتماعات دیگر تفاوتی ندارد که در هیاهوی فریادها و شعارها ،برداشت های سطحی از مسائل و مخالفان بر ضمیر و جان انسان ها القاء می گردد. در این میان ممکن است جمعی مدنی تر بوده جمعی دیگر پرخاش جو تر اما، آنچه فصل مشترک بخش عمده ای از این افراد است کمتر فکر کردن و بسیار شعار دادن و عمل کردن است.لذا، بیش از هرچیز باید به نجات تفکر پرداخت ونجات تفکر تنها از طریق نجات خود از تقلید و پذیرش سرسری مسائل ممکن می گردد . فکر می کنم اگر هر ایرانی به جای اینکه خود را یک«نجات دهنده » فرض می کرد خود را « غریق » می یافت و به جستجوی راه نجاتی برای خود بود شاید وضع ما متفاوت از موقعیت فعلی بود.
ایده دموکراسی کشاورزی ، اولین بار توسط ارسطو در کتاب سیاست مطرح گردید . از نظر وی در دولت - شهرهایی که جامعه میان فقیر و غنی ، تقسیم شده باشد ظهور دموکراسی شکلی کشاورزی می یابد. از نظر ارسطو ،دموکراسی کشاورزی به معنای استفاده طبقات فرودست کشاورز از امکان حاکمیت یابی از طریق دموکراسی برای اقدام علیه اغنیاء است که معمولا" تحت تاثیر شعارهای مخالفان اغنیاء برانگیخته می شوند. از نظر وی در چنین جامعه ای ، دموکراسی به جنگ میان فقیر و غنی منتهی می گردد.از نظر ارسطو ، تنها در جوامع با وجود اکثریت طبقه متوسط امکانی برای ایجاد توازن میان فقیر و غنی وجود دارد.هدف من از بیان ایده دموکراسی کشاورزی ،طرح یک آسیب شناسی نسبت به گفتمان دموکراسی است. ظهور دموکراسی های کشاورزی و شکل امروزین آن یعنی پوپولیسم بیش از هرچیز نشان دهنده وجود شکاف عمیق میان طبقات اجتماعی است که امکان تحریک و بکارگیری ، آرای طبقات فرودست را برعلیه نخبگان فراهم می سازد.لذا،به ظهور پوپولیسم نباید صرفا" از منظری سیاسی نگریست بلکه بیش از هر چیز باید با آسیب شناسی سیاست هایی پرداخت که در سال های اخیر توسط اصلاح طلبان بالاخص در حوزه اقتصاد پی گیری شده است تا نسبت به شناخت چرایی بی توجهی به چنین شکافی دست یازید .
در نوشتار قبلي سعی کردم برداشت و شاید آرزوی نهان خود را از هویت وبلاگ بیان نمایم و ضرورت تاکید بر چنان کارکردی از وبلاگ را توضیح دهم.اما، فکر می کنم نباید درباره هویت وبلاگ و وبلاگ نویس ذات گرایانه اندیشید و سعی نمود معنا و تعریفی خاص را بر آن تحمیل کرد.
رویکرد توصیفی نسبت به وبلاگ شاید در تعریف هویت وبلاگ و وبلاگ نویس مفید باشد.ویتگنشتاین با هدف گذر از برداشت های ذات گرایانه از مفاهیم و پدیدارها پیشنهاد می دهدکه :
بیشتر مفهوم ها را به همان گونه در رابطه با هم بدانیم که اعضای یک خانواده با هم رابطه دارند. هیچ ذاتی نیست که همه در آن مشترک باشند اما انبوهی از وجوه همپوشان وجود دارد ... . این روش به وسیله ی یک توصیف مورد به مورد و معطوف به مثال جایگزین جستجو برای ذات چیزها و نیاز به « رخنه در پدیده ها » می شود.[1]
نقطه کلیدی در این برداشت توجه به پدیدارها و مفاهیم به مثابه مجموعه از اعضای یک خانواده می باشد. وبلاگ به مثابه یک رسانه در خانواده بزرگ رسانه ها قرار دارد که دارای وجوه مشترک و متضاد با دیگر رسانه ها است. می توان با نادیده گرفتن بعضی ویژگی ها متفاوت وبلاگ از سایر ابزارهای رسانه ای و یا تاکید بر کارکردهای مشترک آن با بخشی دیگر از رسانه ها سعی نمود تعریفی یکه و ناب از هویت وبلاگ و وبلاگر ارائه کرد که در اینصورت هویتی مخدوش از وبلاگ و وبلاگ نویس ارائه شده است.
برای جلوگیری از مخدوش سازی و فروکاستن هویت وبلاگ و وبلاگ نویس به شکل خاصی از رسانه، و برای فهم این هویت چندگانه که متناسب با تنوع کاربرد وبلاگ ظهور می یابد تنها راه حل نوعی تاریخ نگاری توصیفی شیوه های گسترش کاربرد آن در فضای مجازی می باشد تا جنبه های مختلف این پدیده بدون هرگونه ارزش- داوری توصیف گردد.
[1] -رجوع شود به کتاب : فلسفه تحلیلی قرن بیستم ، اورام استرول ؛ ترجمه ی فریدون فاطمی ، نشر مرکز ( ص 215 )
روز چهارشنبه ( 09/09/1384) فرصتی دست داد تا جمعی از وبلاگ نویسانی را که در یک سال اخیر در فضای مجازی با آنها آشنا شده بودم از نزدیک ملاقات نمایم. در این جلسه که دكتر معين و دکتر خانیکی ، و وبلاگ نویسانی همچون الپر، سيدآبادي، ميرزا پيكوفسكي و... حضور داشتند بحث حول امکانات شکل گرفت که وبلاگ برای گسترش باورهای مشترک جمعی همچون حقوق بشر و دموکراسی در اختیار ما قرار می دهد.
شکل برگزاری جلسه : اولین نکته ، شکل برگزاری جلسه بود که بر خلاف ماهیت و امکاناتی می باشد که فضای مجازی در اختیار ما قرار می دهد. گسترش فضای مجازی ، تاثیر مخربی بر دو مفهوم بنیادی زمان و مکان داشته باعث کاهش تاثیر یا بی اهمیت شدن معنای دیرین زمان و مکان گشته است. ظهور شکل جدید مکانیت در عرصه مجازی ،باعث گسترش حوزه گفتگو در سطحی جهانی شده است و مرکزیت را که وجه غالب سازمان یابی در چارچوب معنای قدیم "مکان " می باشد تا حد زیادی برانداخته است.
از سویی دیگر،زمان درعرصه مجازی ، اندیشه های مختلف را دچار همزمانی نموده است . به نحوی که گذشته و حال و حتی چشم اندازهای آینده که شکل دهنده تاریخ می باشند بطور همزمان فرصت حضور و گفتگو را یافته و نوعی بی تاریخیت را برما تحمیل نموده است. اما، عدول از سنت مجازی ، امکانات گفته شده را که فرصتی بی نظیر برای گفتگو از نظر گستره و تنوع فراهم می سازد بلااستفاده گذاشت. نتیجه اینکه ، جلسه برگزارشده بدون مشارکت گستره وسیعی از نویسندگان وبلاگ و تنوع موجود در این عرصه برگزار گردید.
مباحث جلسه :گرایش های موجود در جلسه را می توان به دو دسته تقسیم کرد. گرایش اول ، سعی داشت با گره زدن فضای مجازی و عرصه وبلاگ نویسی با حوزه عمومی ، به تحلیل و دفاع از امکانات وبلاگ برای ارتقاء مباحث موجود در حوزه عمومی بپردازد و ضرورت و چگونگی کاربرد آن را گوشزد نماید. دیدگاه هایی که توسط آقای خانیکی ،حنيف مزروعي و تعدادی دیگر از حاضرین بالاخص دوستان با ماهیت دوگانه روزنامه نگار- وبلاگ نویس مطرح شد بیشتر در چارچوب این برداشت بود.به نحوی که از طرف حنیف پیشنهاد شد که نمایندگانی از طرف جمع وبلاگ نویسان برای شرکت در جلسات جبهه حقوق بشر و دموکراسی معرفی گردد.
گرایش دوم،بر وجه خصوصی وبلاگ تاکید می گذاشتند و از ارزیابی بسیارجدی وبلاگ به عنوان رسانه عمومی موثر اباء داشتند و حتی این برداشت را نوعی " توهم " می پنداشتند.
برداشت شخصی من از وبلاگ ، در ادامه و تاکید کننده بر دیدگاه گروه دوم می باشد که بطور مثال در سخنان نویسنده ميرزا پيكوفسكي طرح گردید اگرچه با بخشی از برداشت های آقای خانیکی همنوا می باشم.
من نیز با این تحلیل کلی که وبلاگ درحوزه خصوصی قرار دارد موافق هستم و بر فردانیت و اختصاصی بودن آن در جلسه تاکید کردم. اما، این بدان معنا نیست که وبلاگ منفک از حوزه عمومی می باشد.
وبلاگ ، به عرصه عمومی گشوده می باشد و بدون این گشودگی اساسا" امکانی برای تبدیل شدن وبلاگ به محل بحث و مجادله وجود نداشت. من این گشودگی را در تعبیر«حوزه خصوصی عمومی شده » مفصل بندی می کنم .
حوزه خصوصی عمومی شده:منظور من از « حوزه خصوصی عمومی شده » ناظر بر این نکته است که مطالب طرح شده در وبلاگ از نظرعنوان ومحتوی ، بیشتر مبتنی بر تجربه و دغه دغه های شخصی می باشد اما، وبلاگ نویس برخلاف دیدگاه لیبرال ، که به تفکیک جامد میان حوزه خصوصی و عمومی پایبند است تلاش می کند که فرصت حضور و اثر گذاری هنجاری حوزه عمومی را در حوزه خصوصی فراهم نماید.و جهان شخصی را بر روی دیگران بگشاید. این گشودگی فرصت می دهد که گفتگویی بین فرد و دیگران درباره تجربیات فردی درگیرد .در واقع، رهیافت من به وبلاگ ، مبتنی براین اندیشه فیمینیستی است که « امر شخصی به مثابه امر سیاسی است».
همانطور که گفتم ، عناوین و محتوی مباحث وبلاگ نویسان حول مباحث زندگی خصوصی و خانوادگی ، رفتارهای شخصی ، سکس و... شکل می گیرد اما، در واقع، طرح این مباحث دارای ماهیت یا نتایج سیاسی است. منظور از سیاسی بودن یعنی تبدیل شدن محتوی مباحث به موضوعاتی عمومی و اعطای فرصت همگانی برای ارزیابی آنها براساس ارزش هایی است که در حوزه عمومی محل مناقشه و چند و چون می باشند. بطور مثال ، زمانی که ما به طرح تجربیات خود در روابط خانوادگی در عرصه عمومی می پردازیم سریعا" شاهد ظهور چالش میان رویکردهای شخصی با ارزش هایی می باشیم که فضای مباحث حوزه عمومی را شکل می دهد.
نمونه بارز تبدیل شدن حوزه خصوصی به محل سیاست گذاری و مداخله ، واقعه کشف حجاب می باشد. از زمانی ، که اندیشه تجدد وارد ایران گردید تضاد عمیق میان نوع مناسباتی که توسط روشنفکران در عرصه عمومی ترویج می شد با روابط پدرسالارانه حاکم بر بافت خانواده ایرانی هویدا بود.
نوسازی جامعه ایران ، بدون نوسازی حوزه خصوصی ممکن نبود اما، روشنفکران و متفکران ایرانی نتوانستند در چارچوب های خلاقانه ای ، بر شکاف موجود میان سنت های دیرینه و الگوهای جدید خانواده فائق آیند که بر مشارکت زنان و برابری تاکید داشت. نتیجه ، این نازایی ، باعث شکل گیری نوعی نوسازی خشن ، غیر دموکراتیک ، غیر خلاقانه و مبتنی بر تحمیل الگوی متجددانه از زندگی بر خانواده ایرانی گردید که در اجبار شکل خاصی از پوشش تجلی یافت.
وبلاگ نویسی ، فرصتی برای جامعه ایران است که پروژه ناتمام و برزمین مانده ، نوسازی دموکراتیک حوزه خصوصی در ایران را به صورت دموکراتیک تر، خلاقانه تر، غیرتقلیدی و براساس گفتگو درباره تجربیات و نظریات شخصی افراد در گسترده وسیعی از نویسندگان و خوانندگان شکل داده به جلو راند. لذا، از نظر من یکی از کارکردهای وبلاگ درجامعه ایرانی کمک به « نوسازی دموکراتیک و خلاقانه حوزه خصوصی » و « کاهش شکاف ارزشی میان حوزه خصوصی و عمومی » می باشد.
و اما چند نکته :
- برخلاف کسانی که نوشتن در مورد مباحث شخصی همچون عشق ها و بحران های روزانه را مبتذل می دانند فکر می کنم همانطور که " فانون" گفته است[1] نوشتن و نوشتار تاثیر عمیقی در افزایش توان ما در تصاحب موضوع مورد نگارش دارد. لذا، وقتی افراد در مورد خود می نویسند فرصت و قدرت بیشتری برای خودآگاهی و فهم هویت خود می یابند امری که در زمانه کنونی بسیار مورد نیاز نسل جدید می باشد.
- تلاش برای کاربرد وبلاگ در حوزه عمومی و به مثابه ابزار منازعات سیاسی نه تنها امکاناتی جدیدی را به جامعه ما نمی دهد بلکه امکانات وبلاگ را برای گشودن حوزه خصوصی جامعه ایرانی به سوی دنیای جدید از ما می گیرد. این بدان معنا نیست که سیاسی نوشتن و ژورنالیسم در وبلاگ امری غیر متعارف است بلکه تلاش برای مرکزیت بخشی و جهت دهی به مباحث از این دست با رویکرد چندگانه و غیر مرکز گرا حوزه وبلاگ در تضاد می باشد. و در صورت موفقیت نیز تنها وبلاگ را تبدیل به نمونه های دست چندم سایت های خبری – سیاسی همچون امروز، آفتاب ، رویداد ، بازتاب و... می کند.
[1] - فانون ، معتقد است که شرق شناسان با نوشتن درباره شرق و از طریق نوشتار باعث شکل گیری آنچه امروز ما شرق می نامیم شدند. و در واقع، شرق شناسان ، شرق را براساس برداشت های خود هویت داده تصاحب کردند.
سالهای پیش که شورش های لس آنجلس اتفاق افتاد دولت مردان فرانسوی به طعنه ، دولت آمریکا را به خاطر ناتوانی در رعایت معیارهای حقوق بشر به باد انتقادگرفتند . حوادث جاری در فرانسه یادآور آن شورش ها و زنده کننده انتقاداتی می باشد که فرانسویان ،مبنای حمله به رهبران آمریکا قرار داده بودند.پرسشی که قصد طرح آن را درباره رویدادهای فرانسه دارم معطوف به حوزه عمومی می باشد . با توجه به گشودگی حوزه عمومی در کشور فرانسه ، چرا تقاضاهای مهاجران باید به صورت شورش و عصیان نمودار گردد؟
پایگاه شورشیان ، آفریقایی تباران می باشند که اکثرا" مسلمان نیز هستند.این گروه اجتماعی به علت ویژگی ساختاری ( رنگ ) بطور سیستماتیک از عرصه عمومی کنار گذاشته شده اند به نحوی که برخلاف جوامع مشابه دیگر – مانند آمریکا – که رنگین پوستان حضور جدی در عرصه های فرهنگی و سیاسی دارند جامعه فرانسوی فاقد ظرفیت و توان اعطای فرصت مشارکت به این گروه می باشد به عبارت بهتر " اروپا مداری " هنوز جنبه مسلط فرهنگی در این کشور است.
از سوی دیگر ، سیستم سیاسی لائیک به مثابه " تکنولوژی سرکوب " بکار رفته بسیاری از هویت های اجتماعی که مبتنی بر مفاهیم دینی می باشند را در عرصه عمومی سرکوب می کند. بسیاری از شورشیان در صورتی می توانند در عرصه عمومی فرانسه حضور جدی داشته باشند که بتوانند با هویت های فرهنگی خود در عرصه عمومی مشارکت کنند.اما، به خاطر تنیدگی موجود میان فرهنگ بومی این مهاجران با دین ، سیستم لائیک فرانسه عملا" مانع این فرصت می باشد. مهاجران ، در میانه هضم شدن در سیستم فرانسوی یا حاشیه گزینی ، حاشیه را ترجیح داده اند که سبب غیبت مهاجران در عرصه عمومی و ناتوانی در اثر گذاری و پی گیری مطالبات خود می باشد که نتیجه آن ، چالش های مستمری است که در سال های اخیر میان جامعه فرانسوی و مهاجران بروز کرده است.
یکی از بخش های تاریخ معاصر ایران که نیازمند پژوهش و تحلیل می باشد رویدادهای منتهی به اشغال ایران توسط متفقین است. تحلیل چرایی اشغال ایران در شهریور 1320 و سقوط رضا شاه
می تواند چراغی برای آینده ایران و مانعی برای جلوگیری از تکرار حوادث در آینده باشد.
آبراهامیان ، رضا شاه را نخستین حاکم ایرانی می داند که پس از عصر دولت صفوی توانست « با ابزارهای گسترده مدیریت ، نظم و سلطه ، جامعه را اداره کند و با تثبیت قدرتش قادر شد برنامه
بلند پروازانه اصلاحات اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی را آغاز نماید که آرزوی بسیاری از اصلاح طلبانه همچون عباس میرزا ، سپهسالار، امیر کیبر ، ملکم خان و ... بود (ایران میان دوانقلاب ، آبراهامیان،ص 124). دولت رضاخانی ، درحالی به قدرت رسید که از حمایت عمومی مردم و مجموعه ای از سیاستمداران غیر مذهبی ( عضو حزب تجدد ) و محافظه کاران ( عضو حزب اصلاح طلب ) برخوردار بود.
اما، اندک اندک وی به حذف بسیاری از نزدیکان وحامیان خود از عرصه قدرت پرداخت . اولین قربانیان ، محافظه کاران بودند. اما، این حذف به لایه های عمیق تری از نخبگان نیز سرایت کرد به نحوی که در سال های پایانی حکومت وی ،شخصیت هایی همچون تیمور تاش ، فیروز فرمانفرما ( دست راست شاه از 1320) ، سردار اسعد بختیاری ، فروغی و سپهبد امیراحمدی ( اولین سپهبد ایران ) را نیز شامل گردید. همچنین، مجلس ملی ایران ( مجلس اول تا پنجم) که مهمترین نهاد سیاسی واجتماعی بود که پویش های سیاسی و اجتماعی ایران را سامان و منعکس می کرد و بسیاری از شخصیت های مستقل شهری و نخبگان روستایی را در سامان دادن به امور مشارکت می داد از ابتدای به قدرت رسیدن رضاخان به دستگاه منصوب رضاخانی و ابزار تائید سیاست های وی تبدیل گردید.
در کنار حذف نخبگان و بی اثر سازی مجلس ، شاهد سرکوب احزاب و مطبوعات می باشیم. دراین میان ، تنها امید و نقطه اتکاء رضاخان ارتش ایران بود که وی سال های بیشماری را برای تجهیز و سامان دادن آن صرف کرده بود.این تحولات باعث گردید هرچه به سالهای پایانی دولت رضاخانی نزدیک می شویم سکوت و رکود بی سابقه ای بر فضای سیاسی ایران حاکم گردد .
فقدان مشاورین کافی و زبده در دستگاه حکومت باعث گردید نظام سیاسی از قدرت و انعطاف کافی برای درک تحولات داخلی و جهانی بی بهره شود. لذا، از اتخاذ مانورهای سیاسی و دیپلماتیک و چرخش های ضروری که می توانست حافظ منافع ایران و نظام سیاسی باشد ناتوان گردد. در این میان، ارتش که تنها پناهگاه و امید رضاخان بود با اولین حملات ، درعرض 3 روز شیرازه اش ازهم پاشید و رضاخان خود را تنها یافت.می توان عناصری را که عامل اشغال ایران بود در چهار دسته طبقه بندی کرد:
1- استبداد سیاسی و نفرت عمومی از حکومت رضاخانی ( تبدیل از دولتی که با حمایت بسیاری از مردم به قدرت رسید به حکومتی تنها )
2- از دست دادن نخبگان سیاسی ( در رابطه با اهمیت نخبگان نگاه کنید به نقش محمد علی فروغی در جانشینی پسر به جای پدر ؛ نقش احمد قوام در بیرون کردن شوروی از خاک ایران پس از اشغال)
3- فهم نادرست از روابط بین الملل ، جانشینی آمال و رویاهای شخصی به جای واقع گرایی
4- محاسبه غلط قدرت نظام سیاسی بالاخص در حوزه نظامی
اما، آنچه در این میان محوری می باشد استبداد سیاسی بود که باعث سکوت و رکود گسترده در عرصه سیاسی گردید.عمق این استبداد همانگونه که گفته شد دامن بسیاری از نزدیکان رضاخان را نیز گرفت . محمدعلی سفری در مجموعه قلم و سیاست ، داستان خانه نشینی ذکاءالملک فروغی رجل نامی عهد پهلوی و نحوه بازگشتش به قدرت را روایت کرده است. فروغی یکی از یاران رضاخان در به قدرت رسیدنش بود به علت شفاعت از ولی خان اسدی نایب التولیه آستان قدس رضوی مغبوض و خانه نشین شد. ولی خان اسدی پدر علی اکبر خان اسدی ، داماد فروغی بود که با پاکروان استاندار خراسان دچار اختلاف شد. سرانجام این اختلاف، محکوم شدن وی به مرگ و زندانی شدن فرزندان ( طبق روال رضاخان وقتی بزرگ خانواده مورد غضب قرار می گرفت تمام خانواده گرفتار می شدند ) بود. فروغی نیز که تا آن زمان مورد عنایت کامل شاه بود مورد غضب قرار گرفت و خانه نشین شد. وقتی که ایران اشغال و رضاخان خود را گرفتار می بیند دست نیاز به سمت فروغی دراز کرده به سوی او می شتابد تا ضمن پیشنهاد نخست وزیری ایران به او، تقاضای کمک برای حل بحران نماید. رضاخان به طور ناگهانی به دیدار فروغی می رود در پایان این مذاکرات شاه در حالی که در حال خروج از منزل فروغی بود دختری را در حیاط در حال بازی می بیند . به سمتش رفته سر او را در میان دو دست خود می گیرد. حدود نیم متر او را از زمین بلند کرده می پرسد آقای فروغی ، نوه شماست ؟
فروغی بلافاصله جواب می دهد بله قربان، نوه دختری چاکر و نوه پسری مرحوم اسدی است. شاه باشنیدن نام اسدی چهره درهم کشید ، چند لحظه سکوت کرد و به فکر فرو رفت . بعد خیلی جدی گفت خودتان ترتیب آزادی زندانیان سیاسی را بدهید. ( به نقل از مجموعه قلم و سیاست / محمد علی سفری ، ص 31)
جريان ها و احزاب سياسي در مبارزات خود تلاش مي كنند كه هويت سياسي يكپارچه و اختصاصي براي خود تعريف و تبيين نمايند. هويت سياسي ابزار اساسي براي ايجاد مرزبندي و تمايز گذاري مي باشد. اما، هيچ هويت سياسي قادر نيست تمام عناصر و مفاهيم موجود در فضاي سياسي را در ساختار هويت ي خود مفصل بندي نمايد . لذا، هويت سياسي هميشه امري ناتمام است. كه تنها بخشي از عناصر و واژگان هويت ساز را به خود اختصاص مي دهد.
آنچه در اين ميان حائز اهميت مي باشد توجه به ناتمام بودن هويت ها است. ناتمام بودن بدان معناست كه اولا"، امكان تحول و پويايي درهويت سياسي فعلي وجود دارد. ثانيا"، امكان مفصل بندي و ساخت هويت سياسي جديد با استفاده از واژگان و مفاهيم آزاد ممکن است كه در چارچوب هويت سياسي موجود گرفتار نشده اند . بطور مثال بعد از انتخابات دوم خرداد انديشه آزادي خواهي ، مركزيت گفتمان اصلاح طلبي را به خود اختصاص داد. توجه به اين مفاهيم به معناي به حاشيه رانده شدن بخشي از مفاهيمي بود كه سال هاي قبل بر فضاي سياسي جامعه حاكم بود مانند عدالت خواهي .
درك اين پويايي بدان معنا است كه اولا" ، گروه هاي واحزاب سياسي نبايد تعصب افراطي بر مواضع هويتي خود داشته باشند. ثانيا"، هميشه خصلت انتقادي خود را نسبت به هويت سياسي خود حفظ نمايند . اين خصلت انتقادي معطوف به اين نكته بايد باشد كه چه ميزان اهميت دادن به بخشي از مفاهيم باعث طرد و رانده شدن ساير مفاهيم به حاشيه گفتمان شده است؟ در اينجا علاقه دارم مثالي در اين زمينه بيان كنم.
در دهه 60 كه انديشه دولت مداري و دولت محوري بر فضاي سياسي كابينه مهندس موسوي حاكم بود يكي از تقابل هاي موجود ميان ميان دولت و شوراي نگهبان به بحث از اختيارات حكومت باز مي گشت . در يكي از اين تقابل ها ، دولت اصرار داشت كه مي تواند به عنوان شرط ، قانون كار را بر كارفرمايان تحميل كند . براساس اين ايده ، دولت در قبال در اختيار گذاشتن امكاناتي همچون برق ، آب ، امنيت و... مي تواند كارفرمايان را به اجراي قانون كار ملزم كند.
اما، شوراي نگهبان مخالف اين شرط بود. يكي از از مكاتباتي كه در اين زمينه صورت گرفته شده است نامه آيت الله لطف الله صافي ( دبير شوراي نگهبان ) در سال 1366 به آيت الله خميني مي باشد. وي در اين نامه مي گويد:
.... از فتواي صادره از ناحيه حضرتعالي كه ، دولت مي تواند در ازاي استفاده از خدمات و امكانات دولتي و عمومي شرط الزامي مقرر نمايد، بطور وسيع بعض اشخاص استظهار نموده اند كه دولت مي تواند هرگونه نظام اجتماعي ، اقتصادي ،كار، عائله ، بازرگاني ، امور شهري ، كشاورزي و غيره را با استفاده از اين اختيارات جايگزين نظامات اصيله و مستقيم اسلام قرار دهد و خدمات وامكاناتي را كه منحصر به او شده است و مردم در استفاده از آنها مضطر يا شبه مضطر مي باشند وسيله اعمال سياست هاي عام وكلي بنمايد و افعال و تروك مباحه شرعيه را تحريم يا الزامي نمايد. بديهي است در امكاناتي كه درانحصار دولت نيست و دولت مانند يك طرف عادي عمل مي كند و يا مربوط به مقرر كردن نظام عام در مسائل عامه نيست و يا مربوط به نظام استفاده از خود آن خدمت است جواز اين شرط مشروع و غير قابل ترديد است اما در امور عامه و خدماتي كه به دولت منحصر شده است به عنوان شرط مقرر داشتن نظامات مختلف كه قابل شمول نسبت به تمام موارد و اقشار و اصناف و اشخاص است موجب اين نگراني شده است ... .( صحيفه نور ، ج ، ص 434)
آنچه از متن فوق قابل استنتاج است عبارت است از اينكه :
1- دولت ، حق ندارد كه دريافت سرويس در حوزه هاي انحصاري خود را مشروط به اعمال سياست هاي خود بنمايد.
2- دولت مي تواند در صورتي كه خدماتي ارائه مي كند كه انحصاري نبوده افراد در وضعيت انتخاب قرار دارند ارائه خدمات را مشروط به پذيرش قواعدي نمايد.
درواقع، برخلاف چشم اندازي كه چپ ها از جدال ميان شوراي نگهبان و دولت در دهه شصت دارند . جدال فوق ميان سنت گرايي و نوگرايي نيست. بلكه ، جدال حول يكجانبه گرايي / مشروطه گرايي مي باشد. يعني اينكه شوراي نگهبان به عنوان حافظ سنت هاي موجود ، از دولت محدود و مشروط دفاع مي نمود و كابينه مهندس موسوي كه از عناصر مدرن تشكيل شده بودند از دولت مطلقه حمايت مي كردند. درواقع، در جدال فوق انديشه مشروط خواهي دولت توسط چپ ها به حاشيه رانده شد.
در حال حاضر كه دموكراسي خواهي انديشه قالب در طيف اصلاح طلب مي باشد بعيد مي دانم كسي از اقدامات يكجانبه دولت در عرصه عمومي به بهانه حفظ منافع جمعي حمايت كند. شعار قالب در زمان كنوني انحصار زاديي و حقوق شهروندي مي باشد كه يكي از نمودهاي آن در حوزه اقتصاد است كه موضوع نامه فوق مي باشد.
دولت هاي اصلاح طلب با وجود پيشينه فوق ، نه تنها در سالهاي حاكميت خود از قانون كار حمايت نكردند بلكه خصلت يكسويه آن را مخالف فضاي گفتماني جديد يافتند لذا، عملا" شعار سه جانبه گرايي ( دولت – كارفرما – كارگر ) را سردادند. در اين رويكرد جديد به جاي اينكه دولت بطور يكجانبه منافع عمومي را تفسير نمايد ما شاهد مذاكره ميان كارفرمايان و نمايندگان طبقات كارگري مي باشيم و دولت بيش از هر چيز نقش تنظم كننده و ميانجي را برعهده گرفته است.
با وجودي كه رويكرد فعلي اصلاح طلبان با عملكرد دهه 60 چپ ها تفاوت دارد اما، هنوز جدال هاي تاريخي فوق بخشي از مكانيزم هاي هويت بخشي به جريان اصلاح طلبي مي باشد. درك اين مساله ضرورت بازخواني دوباره هويت سياسي چپ اسلامي در ايران را ضرورت مي بخشد . ضرورتي كه باعث خواهد شد بخشي از نگاه هاي يكسويه گذشته مورد نقادي قرار گرفته از مركزيت هويت سياسي جريان هاي سياسي چپ به حاشيه رانده شود.
در ایران ایجاد هر نهاد مدنی و صنفی با ایجاد سازمان های موازی روبرو است.اگر انجمن اسلامی فرهنگیان داریم در کنارش شاهد ظهور جامعه اسلامی فرهنگیان هستیم. اگر انجمن صنفی روزنامه نگاران ایجاد می شود سریعا" با تولد " انجمن روزنامه نگاران مسلمان " مواجه می شویم.
سرنوشت احزاب نیز بی شباهت به نهادهای مدنی و صنفی نیست و ما با خرد شدن گروه های سیاسی و تشکیل احزاب کوچک غیر اثرگذار روبرو می باشیم. دلایل ایجاد وضعیت فوق در حوزه مدنی و فعالیت های جمعی را می توان به دو دسته تقسیم کرد: 1- فرهنگ 2- عامل ساختاری .
اکثر ایرانیان از فرهنگ کار جمعی و تحمل پذیری کافی برخوردار نیستند.
بزرگترین چالش فرهنگی که عامل ناتوانی در توسعه فعالیت های جمعی و گسترش تشکل های سیاسی – اجتماعی می باشد ناتوانی ما در بسط حاکمیت رای اکثریت در کنار حفظ حقوق اقلیت است.در ایران ، دموکراسی تشکیلاتی با نوعی دیکتاتوری همراه است. که در آن کمتر به اقلیت توجه و بهاء داده می شود. صرف توانایی در تصویب یک مصوبه یا انجام یک عمل ، مبنای مشروعیت بخش برای تحقق فعل تلقی می گردد. و بسیاری از رقابت های سیاسی شکلی حداکثری و تمامت خواهانه دارد. در صورتی که در بسیاری از لحظات استمرار تحولات نیازمند « اجماع » می باشد که برای تحقق آن باید از شعار « هر فرد یک رای » عدول کرد و به نوعی « گفتگو و سازش » میان اکثریت و اقلیت تن در داد.
اما، مشکل ساختاری موجود در نهادهای مدنی عبارت است از ناتوانی در مهار این چالش فرهنگی. اگر بپذیریم که تحولات فرهنگی امر بطئی و دراز مدت می باشد و در بیشتر مواقع ، امیدی به تحول گسترده وجود ندارد. باید ساختار و شکل چینش نهادهای مدنی توانایی کنترل این نقطه ضعف فرهنگی را دارا باشد. در واقع ، در هنگام تدوین اساسنامه های نهادهای مدنی – اجتماعی و تشکل های سیاسی باید به این پرسش پاسخ داد که « آیا ساختار طراحی شده توانایی انعکاس مطالبات گروه های اقلیت در کنار حاکمیت رای اکثریت را دارا می باشد؟ »
فقدان سازوکارهای مناسب باعث شده است که پس از تشکیل این نهادها شاهد باشیم که :
1- بخش عمده ای از نخبگان فعال و موسس در آن به حاشیه رانده می شوند.
2- عناصر منتقد کمتر جذب سیستم می شوند و عملا" ، تشکل در اختیار جمع محدودی از رهبران قرار می گیرد.
3- در نهایت شاهد خروج اعضاء از تشکل یا حاشیه رانده شدن و بی اثر شدن آنها می باشیم.
4- تشکل ها خصلتی محفلی و محدود به خود می گیرند.