صدام نیز به سرنوشت ابدی خود دچار شد، یعنی مرگ.و مانند هر رفتنی، جائی را خالی کرد.گرچه صدام
در این اواخر جای زیادی اشغال نکرده بود اما، نام و عنوان صدام برخلاف جسم وی ، هنوز ذهن های بسیاری را به خود مشغول کردهاست. دوستان و دشمنانش ، هر کدام به نحوی اسیر اویند. هیبت و خشونت وی ، یارانش را هدایت می کند، و دشمنانش نیز، از زخم خنجر او دچار کین و نفرت.رهایی از صدام، رهایی از چنین وضع بغرنجی است؛رهایی از صدام ،رهایی از نفرت ورزی نسبت به او نیز هست . صدام رفت و دیگر هیچ انسان دیگری را نخواهد کشت، اما من نگرانم که حضور صدام در ذهن های ما ، استمرار یابد و عشق و نفرت حاصل از چنین کینی ، به جنایت ورزی خود ادامه دهد.
هلهله و شادی برای مرگ دیکتاتورها می تواند اندکی از تنش ها و نفرت های ما را فرونشاند، اما ترسم ازآن است ما گرفتار توهم شویم. اگر نخواهم مسئولیت فردی را منکرشوم ، احساس می کنم چنین هلهله و شادی تنها نفی چیزی است که از خود ما برآمده است.و نادیده انگاشتن مسئولیتی بوده که اجتماع در آفرینش چنین موجوداتی داشته است.
اگر، ظهور دیکتاتورها و جنایتکاران محصول اراده فردی بود، باید بعد از ظهور چنگیز،هیتلر و استالین ها ، جماعت بشری که اکنون در حال بزم شادی هستند، می توانستنددرمقابل ایشان بأیستند وبگویند، بس است . اما، تاریخ گواه می دهد که هیچگاه کسی از تاریخ عبرت نگرفته است، و بسیاری از ملت ها در ادوار مختلف در پناه چنین رهبرانی جنایت های بسیار کردهاند.گرچه، در تاریخ هم نوشته شده است که ملت ها چگونه برای مرگ این جنایتکاران جشن و شادی برپاکرده اند.مرگ صدام، شاید تنها اندیشیدن به چنین وضعیتی را به ما یادآوری می کند.