خاتمی رفت و من هنوز در فکر این هستم که درباره خاتمی چه می توانم بنویسم. از خدمات خاتمی به ایران بگویم یا اینکه از میزان تحقق برنامه هایش صحبت کنم.
هرچه فکر کردم دیدم درباره این موضوعات ، بسیاری از افراد درباره اش صحبت کرده اند و چندان جذابیتی ندارد.برای همین تصمیم گرفتم بزرگترین تاثیری که خاتمی بر من گذاشت اینجا درباره اش صحبت کنم.
سال 74 ، تازه دیپلم خود را گرفته و در تهران سرباز بودم. روزهای پنجشنبه و جمعه که به قم می آمدم به خبرها و تحلیل های رادیوهای خارجی گوش می کردم. برنامه رادیو امریکا در یکی از همان روزها ، بعد از اخبار ساعت 9 اعلام کرد که با یک خانم جامعه شناس مقیم فرانسه ( احتمالا" ) در مورد مسائل ایران مصاحبه خواهد داشت.
من پس از اخبار برای اینکه گرفتار آهنگ های درخواستی لس آنجلسی نشوم رادیو را خاموش کردم تا نوبت به تحلیل خانم جامعه شناس رسید. وی در مورد مسائل جامعه ایران صحبت کرد و اینکه تنها راه حل خروج از بحران های کنونی « تقویت جامعه مدنی» در ایران است. من وقتی این واژه را شنیدم چنان عصبانی شدم که بر رادیو ضربه زدم و کلی بدو بیراه به خانم گفتم که می خواهد « حکومت اسلامی » را از ما بگیرد و « جامعه مدنی » به ما تحویل دهد.
این اتفاق گذشت تا اینکه دو سال بعد خاتمی آمد اما ، اینبار یک تفاوت داشت خاتمی از جامعه مدنی سخن گفت اما ، اینبار دیگر بر بروشورهای تبلیغاتی وی مشت نکوبیدم و ناسزا تحویل ندادم.
بعدها ، به این رویداد زیاد فکر می کردم و این شکسته شدن رو تحلیل می کردم. چرا من در بار اول که این واژگان را می شنیدم چنین کور آنها را نادیده گرفتم در حالی که کلام خاتمی بی هیچ هراسی پذیرفته شد. واکاوی این تجربه مرا به سمتی حرکت داد که باعث ریزش تمام آنچه اعتقادات یقینی خود می دانستم بود.
من جزء نسلی هستم که از کودکی شدیدا" تحت تاثیر ایدئولوژی ها و تبلیغات سیاسی قرار گرفته بود. وقتی سال 61 اول ابتدائی بودم اولین چیزی که بعد از خواندن قرآن در سر صف، اول صبح ، هجی می کردیم فریادهای مرگی بود که پشت سر هم نثار می شد.مرگ بر صدام ، مرگ بر منافق ، مرگ بر شریعتمداری ، مرگ بر لیبرال و مرگ بر.... . و این شعارها هر روز صبحگاهان در ذهن ما حک می شد. سال ها بود که این نسل در حال انباشت این داوری ها در ذهن و جان خود به صورت ناخواسته بود.
لذا، در بسیاری از لحظات مفاهیم را نه بخاطر نوع استدلال که براساس گوینده آن قضاوت می کردیم. و براساس این پیشداوری ها هر آنچه توسط "غیر زده " می شد حاوی عناصر توطئه گون می یافت که باید به دقت از آن پرهیز کرد. هرچقدر جذابیت سخنان بیشتر، خطر توطئه نیز بیشتر تلقی می شد. لذا، پرهیز از آن ضرورت بیشتری داشت.
براساس همین رویکرد بود که از موسیقی گرفته تا جامعه مدنی اگر کالایی لس آنجلسی بود باید رد و انکار می شد. بی هیچ ملاک قابل تامل. هیچگاه در آن دوران با معیار داوری صحیح آثار هنری آشنا نشدم مگر اینکه گفته شده بود هرآنچه « لس آنجلسی » است باید از آن پرهیز شود.
اما، این « غیر » نه « غیری انتخابی » بلکه محصول سالهایی بود که ناخواسته در حال انباشت کینه و نفرتی بودیم که ذهن ما را در کمند خود گرفته بود و هدایت رفتار مارا برعهده داشت. « آگاهانه» استدلال می کردیم در حالی که « ناآگاهانه هدایت شده »بودیم.
خاتمی ، برای من سمبل ریزش این « هراس » از « غیر ِ دیگر ساخته » بود. و من سال ها با این دشمنان در کلنجار هستم. خاطر خاتمی ، خانم جامعه شناس و جامعه مدنی همیشه به من انرژی می دهد که به جای پذیرش آنچه یقینی می دانم شکستن آنها را تجربه کنم. خاتمی ، تجربه شکسته شدن « هراس دائمی من از دیگری » و « سمبل ریزش ذهن دشمن انگاری »بود که جهان را آکنده از توطئه می دید.
ریزش این هراس ترسی دائمی ، روشنایی بود که تاریک خانه ذهن مرا به نور خود روشن کرد راهی را برای من گشود که من در آغاز آن هنوز مانده ام : تلاش برای شکستن هر جزمیت و اسطوره ذهنی که مانعی برای اعتدال اندیشی و عقلانیت می باشد.