دکتر کاشی در مطلبی تحت عنوان " بازي گري و داوري " به نسبت یابی این دو مفهوم پرداخته و نتایج سیاسی و عملی برگرفته است. تحلیل ایشان متکی بر تفکیک میان بازی گری و داوری می باشد.
1. معمولا" ، " مفهوم بازی " در ادبیات فلسفی در مباحث فلسفه زبان ( مانند دیدگاه های ویتگنشتاین ) و مباحث هرمنوتیکی ( مانند هرمنوتیک گادامر) مطرح می باشد. " بازی " در تقابل با برداشت هایی است که کنش های انسانی را آگاهانه فرض می کنند و بر یک سوژه خودآگاه تاکید دارند.برداشت از انسان به مثابه سوژه خودآگاه ریشه در برداشت های کانتی دارد. لذا، شاهد هستیم که کانت بر وجه سنجش گرانه انسانی تاکید دارد. در حین داوری ما افعال روزانه را براساس اصول پیشینی ، کلی وهنجاری ارزیابی می کنیم.سنجش گری به شیوه کانتی ، نیازمند استعلاء از زمینه های تاریخی و اجتماعی می باشد. یا بعبارت بهتر ، فراتر رفتن از بازی شرط سنجش گری و داوری می باشد. برخلاف ، داوری و سنجش گری ، بازی گری به معنای قرار گرفتن در چارچوب و قواعد است. ویتگنشتاین ، این قواعد ، را بازی های زبانی می نامد. و بازی را عمل در چارچوب قواعد می داند.
بازی گر، کنش گری براساس خرد راهنمایی کننده نیست بلکه عمل در چارچوب قواعد می باشد. قواعد، معیارهای صحت یا رهنمودهایی برای عمل هستند و نه خرد راهنمایی کننده ( سوژه خودآگاه ). این قواعد مستقل از هرشخص خاص وجود داشته خصلتی اجتماعی دارد.یعنی فراتر از فرد بوده فرد در درون آن و براساس آن کنش می کند. این به معنای ، غیر قابل نقض بودن قواعد نیست بلکه بدان معناست که تغییر امری اجتماعی و وابسته به نحوه کنش تمام بازی گران است و در یک فرآیند تاریخی صورت می گیرد.
2. اما، نکته اصلی بحث دکتر کاشی اینست که آیا ، داوری بدون بازی گری ( وبلعکس) ممکن یا مفید است؟ پرسش هم آری است و هم نه. فکر می کنم اگر بخواهیم برداشت دکتر کاشی از داوری را بپذیریم یعنی عملی مبتنی بر خرد راهنمایی کننده باید بگویم می توان بازی گر بود بدون توسل به خرد راهنمایی کننده و یا اینکه اصلا" همانطور که در بند اول گفتم ،بازی گری نافی چنین خردی است. اما، من فکر می کنم بازی در تقابل با داوری است اما می توان ، بجای داوری ، " تفسیرگری " را نشاند و در آن صورت می توان به تحلیل روشن تری دست یافت.
3. اما، منظور از تفسیرگری چیست؟ درواقع، برخلاف رویکرد دکتر کاشی در تمایز گذاری میان بازی و داوری ، میان بازی و تفسیرگری تفکیک و جدایی وجود ندارد. اساسا" ، در رویکرد زبانی ویتگنشتاین و هرمنوتیک گادامر ، تفکیک این دو بی معنا است. زیرا، هرگونه کنشی نیازمند داشتن برداشتی تفسیری از موقعیت کنش خود در رابطه با کلیت ( قواعد حاکم ) می باشد. لذا، در هر دو رویکرد شاهد یک دور هرمنوتیکی می باشیم که بازیگر میان جزء ( خود و عملش )و کل ( قواعد و نظام فرهنگي حاكم ) برقرار می کند و ره آورد آن برداشت تفسیری است که بازی گر از موقعیت خود نسبت به دیگران پیدا می کند. و این تفسیر ( یا داوری ) می باشد که کنش وی را شکل می دهد. گمان اینکه مثلا" ما در زمان انقلاب بازی گری بدون " خصلت داوری یا تفسیرگری " بودیم یا در حال حاضر به " داور یا تفسیرگری " بدون بازی گری تبدیل شده ایم یاعبارتی مانند این که « برای بازی گر همه چیز در خدمت رقابت در میدان عمل است ، و برای داور ، همه چیز در خدمت استقرار موازین و نظم » برداشتی نارسا است.باتوجه به نسبتی که میان بازی گری و تفسیرگری وجود دارد هریک مقدمه دیگری بوده پرداختن به یکی می تواند به معنای توجه به دیگری در مرحله بعد باشد.یا اینکه، هرنوع داوری می تواند خود نوعی کنش گفتاری (Speech-Act) باشد.
4. احساس می کنم آنچه ، نگران کننده است عدم توجه به خصلت جمعی کنش ها و نه داوری
می باشد.تاکید برخصلت جمعی کنش ها بدان معنا است همانگونه که بازی ،امرجمعی است تفسیرگری و تفهم نیز در بستری اجتماعی شکل می گیرد و رسیدن به تفسیری قابل قبول تر از موقعیت های سیاسی - اجتماعی نیازمند مشارکت اذهان ونه ذهن فردی می باشد. اعتقاد به اینکه ، برداشت های تفسیری ما نه محصول ذهن فردی بلکه امری بین الاذهانی است ما را به این مساله رهنمون می سازد که چگونه می توان بدین امر دست یافت؟فکر می کنم عدم توجه به خصلت اجتماعی شناخت و تفاسیر ، باعث غیبت اصل "گفتگو" در حوزه عمومی گشته است. به نحوی که هرکس به صورت بازی گری منفرد عمل کرده سعی می کند برداشت های خود را از موقعیت ها ، بردیگران تحمیل نماید .در واقع، آنچه باید نگران کننده برای ما باشد نه خصلت داوری نسل فعلی ، بلکه کیفیت آن است .
5. منظور از گفتگو ، صرف تبادل واژگان نیست بلکه پذیرش اصل مفاهمه می باشد. در حال حاضر آنچه به نام گفتگو در جامعه ایران درجریان است بیشتر نوعی رویکرد جدلی است که در آن اولا"، فرد نسبت به برداشت های خود اعتقادی صلب و یقینی دارد. ثانیا" ، گفتگو را نه وسیله ی برای شناخت و فهم بهتر ، بلکه ابزاری برای انصراف دیگران از برداشت خود و در نتیجه ، پذیرش دیدگاه وی می داند و رویکرد جدلی آن نیز محصول این فرض از گفتگو است. این رویکرد به گفتگو خصلت سلطه جویانه داشته تائید یک طرف به معنای نفی هویت دیگری است.
6. تاکید برگفتگو ، نیازمند برداشت از آن بعنوان شیوه ی برای درک بهتر موقعیت خود در وهله اول می بشد. فهم خود از طریق دیگری هدف آن است. گفتگو کننده به جای تلاش برای اثبات صحت گفته های خود بدنبال درک کاستی هایی می باشد که تفسیر وی از موقعیت خود و دیگران دارا است. فهم دیگران ، و نه تکفیر آنها ، رهگشا برای فهم بهتر از جهان می باشد و این به معنای امکان بازی گری بهتر می باشد.این رویکرد به گفتگو باعث می شود ما از خصلت جدلی حاکم بر مباحثات فعلی دور گشته گشوده تر در برابر دیگران قرار گیریم .این گشودگی و قدرت شنیدن دیگران ، باعث می گردد که از فردیت فعلی که باعث جزیره گون گشتن افراد و در نتیجه دور شدن آنها از کنش جمعی می گردد رها گشته داوری مبتنی بر گفتگو خود به کنشی جمعی بدل گردد .